تن زخمی یک زن را کجا می برند بعد از زایش؟ خودش بلند می شود مثل سیمرغی از میان خاکستر و لخته های خون. پاهایش را در دست می گیرد و از لابه لای زانوانش رنگ قرمز را می بیند که جاری ست. جویباری یادگار از انچه پدید اورده است. تن پاره اش را بر می دارد و دیگری را در آغوش می کشد و سیرش می کند؛ از تنی که از دالان مرگ عبور کرده است شیر می سازد. شیره ی جانش را می کشد و به دیگری می دهد.  

برای تنم می ترسم. برای بعد از تنم. برای تو.. برای جای زخم ها. برای دردی که نمی دانم چقدر می توانم تحمل کنم. برای سوزن بزرگی که می رود در ستون فقرات کمرم.. . از تک تک آن لحظه ها و تصور کردنشان هراس دارم اما به طرز حیرت انگیزی آرامم. خودم را سپرده ام به سرزمینی ناشناخته، به جایی که تا به حال هرگز خودم را به آنتجا حواله نداده بودم. مسیرهای مه آلودی که همیشه دویده ام تا دامنم را مه نگیرد. حالا تماما تسلیم با چشم های بسته در مه  ایستاده ام... چشم هایم را باز هم کنم چیزی نخواهم دید. همه جا تار است و بهتر است با چشم های بسته اما پاهایی که محکم ایستاده اند راه بروم تا با چشم های بازی که تار می بینند و هراس بر سر انگشت پاها می گذاردند.

نوشتن دیدگاه