. کلمه ها مثل مورچه هایی گرسنه و بی پناه که زیر باران گیر افتاده باشند راه خودشان را پیدا می کنند شبیه به آن آشیانه ی گرمی که پریشب در خواب پیدا کردم؛ گوشه ی شانه ی تو. ان سمت چپ. آن داغی بی تکرار و مهربان.. و شاید برای همیشه بی بازگشت...

 گفتم اینبار که بیایم تو نیستی. تو را نمی بینم. شاید.. معلوم نیست.. من رفته ام.. تمام شد.. یک گوشه ی دیگر از آن خاک رفت و برای هیمشه خفره ای خالی در آن باقی ماند. به همین سادگی با جای خالی حفره های باقی مانده در وطنی مه زده مواجه خواهم شد. و تو.. تو را دیگر نمی دانم کجا پیدا کنم؟ درحالیکه رفته ای... یکبار در قلب دیگری و یکبار در قلب جهانی دیگر که جهان های خاکی مان را دور خواهد کرد...

.

 

نوشتن دیدگاه