برای نویسنده بودن باید زنجیزی کلمات بود و این قولی ست که به خودمان می دهیم تا این جاده به پایمان وصل باشد و هرچندوقت یکبار آنقدر این جاده عمیق و مرطوب می شود که ناگزیر خاک هایش را از کفش ها و تن و بدن و و حلق و روده مان می تکانیم. خاک های این جاده گرم و گریبانگیرند. خاک هایی دامن گیر که هر بار تلاش برای ترک شان بیشتر تو را فرو می برد. مردابی ست در لباسِ جاده و جاده ای ست با انتهایی شبیه به سراب که به چشم های نویسندگان آبی ست و اقیانوسی گرم و نقره ای از دور سوسو می زند و قلب های تهی را روشن می کند.

در میانه این جاده و مسیر طولانی، در میانه ای این بیماری تازه که هر روز خون بازی و سوزن های ریز است به سرانگشت هایی که تا به حال این همه دقیق شیار بین شان را تماشا نکرده بودم تصمیم گرفته ام نویسنده باقی بمانم. برای نویسنده بودن باید هر روز زنجیزی کلمه ها شد به اندازه ی کلمه هایی که می باید توشه ی روز شوند و شاید گوشه ای دور ریخته شوند و شاید همراهی ات کنند تا انتهای جاده و شاید ذره ذره در ادامه ی مسیر از جانشان کاسته شود و تنها بماند نقطه های سنگین از از تن های خسته و بی جان کلمه های چروکیده...

 من می خواهم هر روز بنویسم. چیزهایی که نیستند را... نوشته های که نیست می شوند اما درون عمرت انچنان حل می شوند که نیستی شان همه ی حضورت را دربر می گیرد.

.

.

 انگشتِ یکی از دست هایم سوزن سورن می شود اما از یاد برده است ان لحظه ی شلیک را...لحظه پاشیدن خون را. خون بیرون می زند مثل یک نقطه ی روشن و من انگشتم را فشار می دهم. نقطه بزرگ  بزرگ تر می شود. اولین بار وقتی می خواستم نقطه  ا بزرگتر کنم دست دیگرم توان نداشت. نمی توانست سرانگشت را بفشارد. منتظر بود تا خون، خودش بزرگ شود اما خون مثل دریاچه ای که سال هاست از نفس افتاده و تنها غوک سالخورده ای حوالی به آن سر می زند راکد و بیجان ایستاده بود. خون همانجا به اندازه ی نقطه ای شبیه ستاره ای که سوسو زدن را از یاد برده است ایستاده بود و هیچ کار نمی کرد. نه جاری میشد تا خودش را به رودخانه ای در حوالی شیارهای انگشت برساند و نه عقب می رفت تا ادای جزر و مد دریا را دربیاورد. خون، برکه ای خشک شد و از نفس افتاد و به هیچ کار نیامد. از ان به بعد یاد گرفتم دست دیگرم را بی رحم کنم. برای رسیدن به رودخانه ای بزرگ، رنج نیاز است. سرانگشتم، رنج لحظه ی بزرگ شدن را به جان خرید. درد کشید و خون جاری شد.

.

 در میانه این خون بازی که تازه اولین روز است ان را شروع کرده ام. در ماه ششم و هفته ی بیست و هفتم فکر کرده ام باید نویسنده باقی بمانم. چرا؟ هوز نمی دانم. هنوز دقیقا نمی دانم. زیرا بارها در همه جای دنیا خوانده ام اگر می توان بدون نوشت زیست کرد و نفس کشید و ماندگار بود بدون شک این راهی ست که باید طی کرد. زندگی بدون نوشتن میسر است و سهل و آرام. نوشتن را به رنج های دیگر اضافه کردن چه فایده و سودی دارد؟

اما حالا که می خواهم میان دو ساعت های خون بازی ساعتی هم بنویسم و عمر را توی کلمه ها هم بزنم چه چیزی را باید بنویسم؟ همین روزمزه نوشت ها منظورم بود؟ این اتفاق های پیش پا افتاده ی  روزانه. این خواب ها و کابوس های خلق کردن را باید بنویسم؟

مثلا بنویسم که دیشب خواب تو را دیدم که در کنج شانه ات فرو رفته بودم. آشیانه ای بود مخفی و گرم. وطن بود با تمام گوشه کنارش... وطنی که هنوز این همه خالی و نصفه جان نشده بود. وطنی بود پر و لبریز از آدم هایی که دوستشان داریم. از آدم هایی که هستند و نمی خواهند بروند. وطنی که ما همه ی آن ها که رفته ایم اشتیاق بازگشت به آن را داشتیم که بمانیم و تکان نخوریم و نفسمان تنها در آسمان بی لکه ی آن مرزها گرم بیفتد. وطنی بود اینچنین Hن گوشه ی شانه ات که درخواب به آن تکیه داده بودم. این ها را برایت گفتم؟

 نگفتم.. بعد از مدتها بود که با تو حرف می زدم. ساده و دوستانه و انچنان صمیمی. نمی شد به این آدمی که این همه آرام بود بعد از ساعت ها کار روزانه گفت دیشب خواب شانه ی سمت چپ تو را دیدم. نمی شد به آدمی که سال هاست فکر رفتن است و رفته است از آن دیار با زبان و ذهنش و فقط پاهایش مانده اند آن هم چون کرونا شد و مرزهای کوچک و بزرگ جهان بسته شد به چنین آدمی نمی شود گفت که دیشب یک لانه ی کوچک کشف کردم که دقیقا می رسید به یکی از شانه های تو... لانه ای گرم و دنج. گوشه ای برای تا ابد ماندن. بی هراس و خواب زده...

به این آدم فقط می شد از زندگی گفت و همه ی متعلقاتش که روزمره های ساده و هر روزه هستند؛ چیزهایی شبیه به هم برای خالی نبودن فضاهای همیشه خالی میان ادم ها...

اما خیال است که باقی می ماند. رویاهای چندضلعی بی قرار که سمج و پرتکاپو می مانند و جایی پیدا نمی کنند برای قرار...

.

 از تو نوشتن فایده اش چیست... هیچ.. تلخی مدام که توی خون می دود و ناتمام است. از تو نوشتن یادآوری آن اتفاق همیشه ناتمام است. برای ناتمامی باید نوشت اما با نوشتن چیزی به اتمام نمی رسد. هیچ چیز به پایان خودش نزدیک نمی شود. گرچه کلمه ها برای وصل آمده اند. گرچه قرار است زنجیر کنند اتفاقی را، لحظه ای، را نگاه گذرایی را مصلوب کنند به کلمه ای که ماندگار شود در گوشه ای از دیوار نمور ذهن اما زنجیزه شان آنچنان در هم تنیده نیست که تمام کنند خاطره ها را.. که تمام کنند نگاه های منتظر و جامانده را... آن ها همانجا می مانند و اینجا دست های بی انگشت خیال است که می شتابد به سرزمین جامانده ها و آن ها را با خود می برد به انتهای سرزمین ناتمامی ها.. کلمه ها گاهی فقط پیدایشان می شود تا رنگی به خستگی خیال های جامانده بزنند و بعد هم تمام و هیچ.. رفتن... تنها رفتن است که باقی می ماند.

نوشتن دیدگاه