امروز فولک نوشته بود اگر می خواهید کلاس نوشتن بروید پس نویسنده نیستید. نویسنده برای نوشتن به کلاس نیاز ندارد. به سگی نباز دارد که دنبالش کرده باشد. یک سگی هار برای دنبال کردن نویسنده کافی ست. سگی برای ترساندن و راحت نگذاشتن نویسند. سگی با دندان های خون آلود و تیز که رام می شود بعد از هر بار نوشتن. در آغوشت می گیرد و مهر می ورزد و فا می کند بیش از تمام انسان های روزی این کرده ی خاکی.. سگی باید هر روز در ساعتی معین شما را دنبال کند. ساعتش هم مهم نیست. اما سگ هار حتما باید باشد. همراه و دوست همیشگی شما... گاهی در نقش هار و وحشی که لحظه ای شما را رها نمی کند و برای فرارکردن از او باید به بالای درختی بروید و در شاخه هایش پناه بگیرید. و از آن طرف سگی برای در آغوش کشیدن و نوازش کردن زندگی در لحظه های بعد از نوشتن. برای نگاه کردن به انچه در آن هضم شده اید...

من سگم را گم کرده ام. سگم ولگردان و سرگردان و بی خانه شده است. سگم لاغر و تکیده شده است. سگم دل نگران است این روزها... گاهی دنبال من می کند اما وسط راه خسته می شود و له له می زند. انگار نه انگار که سگی وحشی ست. انگار نه انگار که قرار است از دندان های تیزش خون بچکد. به راحتی نیمه ی راه می ایستد و رویش را برمی گرداند و از خم جاده دور می شود.

می زند به دل جاده ای که از نیمه اش را دیگر نمی توانم ببینم. می رود و چند روزی پیدایش نمی شود و درست وقتی که فکر می کنم دیگر برنمی گردد و من برای همیشه سگم را از دست داده ام پیدایش می شود ؛شاد و سرخوش و بازیگوش... می دود و بالا پایین می پرد و دم تکان می دهد و می پرد تا کلمه ای جمله ای نوشته ای را از دست و دهان من بگیرد.

سگم برمی گردد درحالیکه نمی دانم در روزهای نبودنش به او چه گذشته است. در حالیکه او هم نمی داند در  روزهای نبودنش چه بر من گذشته است-چند رزوی سگم اینجاست و باید بگویم: سگ عزیزم من دیابت بارداری گرفته ام. روزی چهار بار خون بازی می کنم. روزی چهار بار یک نقطه ی خون از انگشت هایم جاری می شود. بعد فکر می کنم کافی نیست برای میزان قند خون. پس فشارش می دهم. انگشتم کوچکم را فشار می دهم و نقطه ی خون یک برکه ی کوچک می شود.

سگ عزیرم در این مدت که تو نبودی از نیمه ی جاده به جایی رفتی که نمی دانم دقیقا کجا بود، من نان و برنج را از زندگی ام حذف کرده ام و روزها و شب ها عزا می گیرم که چه باید خورد. سگ عزیزم شب ها خوابیدن و دراز کشیدن برایم سخت شده و کمرم ذوق ذوق می کند.-

سگ بازیگوش من شاد است و بی خیال به تمام این قصه ها و ماجراهای پیش امده بی توجه است. می خواهد سرحال باشد و حالا که امروز پیدایش شده می خواهد من هم باشم همراه او شاد و بی خیال و سرخوش... نه ، من را شاد هم نمی خواهد. من را سرخوش هم نمی خواهد. فقط می خواهد آن بازی همیشگی را با هم ادامه بدهیم. او بدود و دنبال من کند و من هم چاره ای نداشته باشم جز فرار به بالاترین قله ی دامنه ی کوه فوجی... باید خودم را به آنجا برسانم. از دامنه بالا و بالاتر روم و سگم در پایین کوه کوچک و کوچک تر شود. بعد وقتی مطمین شد جایی روی قله آرام گرفته ام و شروع کرده ام به نوشتن از دنبال کردنم دست بردارد. همانجا برای خودش منتظر بنیشد به تماشای جهان... من هم بالای قله ی کوه در سرما و گرما در حالیکه اولین برف جهان روی من می بارد. در حالیکه اولین اشعه ی آفتاب بر فرق سر من است شروع کنم به نوشتن.

این چیزی ست که سگم وقتی پیدایش می شود از من می خواهد. این همه ی رسالت سگ من است. سگی برای نوشتن.

نوشتن دیدگاه