نامه ای به تو برای روزهایی که دیگر نیستند و نمی آیند.

 باید یک چیز را برای همیشه باورم کنم. اینکه رفته ای و خانه گوشه های بودنش را گم کرده است. مثل پرده ای که باد می زند و می رود تا انتهای خودش... من هم بعد از دوازده سال شده ام آن پرده ی بادزده تا انتهای خودم با موجود دیگری در تنم که این روزها نبضش را بیشتر حس می کنم. وقتی نشسته ام او هست و در من می تپد.

دوست دارم نامه های زیادی به تو بنویسم. نامه هایی که هرگز فرستاده نمی شوند و هرگز به دست تو نمی رسند. آرزوهای امسال را ننوشتم. نمی نویسم. آرزوهایم را گذاشته ام لبه ی پنجره. روی طاقچه آویزانشان کرده ام که باد بیاید و ببردشان. باد همه چیز را سهل و آسان می کند و از بودن من و تو تنها رفتنی ته نشین شده را باقی می گذارد. حالا سال هاست که رفته ای و من چه چیز را تلاش می کنم؟ سعی ای برای تو و بازگشتت به کجای مرزهای تنم؟ تنی که نیست. شهری که نیست. کشوری که نیست. مرزهایی که خط خطی شده اند. همه چیز را باید دوباره از اول باور کنم. در سالی که با دو صفر آغاز شده. در بهای که امروز پشت شیشه، ابری و بارانی ست.ز

نوشتن دیدگاه