ماه کدر است و آسمان شب نقطه نقطه... مورچه ها مشغول اند و اندوه زمین را جا به جا می کنند. من  امده ام توی اتاق ح و روی صندلی و میز کارش نشسته ام. مدت ها بود که با این اتاق به غیر از نشستن روی تخت و غذا خوردن و خوابیدن کار دیگری نداشتم. اتاقی بود برای زنده ماندن. مدت ها بود که در ان هیچ چیز نوشته نشده بود. (آدمی چیست جز مشتی هورمون و حیوان جهش یافته)

ح صدای کیبورد را دوست دارد. من را به خاطر صدای کیبوردی که در خانه می پیچید دوست دارد و این زیباست. دوست داشتنی به خاطر صدای کلمات که در خانه می پیچد.

باید وقتی او به دنیا آمد هم با این صداها بزرگ شود و بخوابد و زندگی کند. صداهایی برای زیستن... صداهایی برای بودن. این صدای کلمه هاست بچه جان. کلمه ها که مهمترین موجودات زنده و مرده ی این جهان اند. کلمه ها که مِهر را نشان می دهند. کلمه ها که اندوه را در خودشان ذخیره می کنند. کلمه ها که جاری می شوند در شیارهای نازک و سبز مغز و سال ها بعد در یکی از رودهای ته نشین شده ی گوشه ی مغز انبوهی از آن ها پیدا می شود که تبدیل شده اند به سنگ های رسوبی عتیقه؛ سنگ هایی با ارزش های چندین سال و ماه و هفته و روز... کلمه ها جهان را می سازند. شکل می بخشند و ان را روایت می کنند.

 باید برایت از کلمه ها بگویم. هر وقت به این دنیا آمدی بیشتر با تو از کلمه ها خواهم گفت. شاید هم هیچ وقت نتوانستم انچنان که باید منظورم را به تو برسانم و شاید هم وقتی با تو از راز کلمه ها گفتم تو لبخندی زدی و در دل، مادرت را دیوانه خواندی. اما رازشان را به تو خواهم گفت و مطمینم در گوشه ای از زندگی ات این راز را به دست خواهی گرفت و گرما و تپش های بی انتهای این راز زندگی ات را نجان خواهد داد. زندگی من را نجان داده است؟

بسیار... کم و بیش... گاهی هم زندگی ام را نابوده کرده است. این خاصیت کلمات است: گرم و سوزانده و آتشین و سرد و یخ زده و منجمد. مهم این است هر کدام را آنجا که باید از سبد ذهنت بیرون بکشی. کریسیتن بوبن می گوید زندگی همین است هنر فاصله هاست نه انقدر دور باشی که یخ بزنی و نه آنقدر نزدیک که آتش بگیری و ذوب شوی...

 بچه ی کوچکی که این روزها تکان هایت ملموس شده و قلبت می تپد و گاهی انگار یک صدای بلند از خودت تولید می کنی در من. بچه ی کوچک من که کاش چشم هایت عسلی روشن باشد با مژه های بلند و فرخورده. که کاش موهای پرپشت خرمایی داشته باشی. که کاش خندیدن را بلد باشی و جهان را آنچنان جدی نگیری... دوست دارم بعد از کلمه ها برایت از کفش بگویم. از راز عبور کردن. از اینکه نقش کفش ها چیست در زندگی... از اینکه اولین چیزی که در این جهان نصیبت شد کفش هایی بودند آبی رنگ. برایت کفش خریدم بی انکه بدانم دختری یا پسری. همان روزهای اول که باورم نمی شد بودنت را. که ذره ای بود و نقطه ای که در زیر دستگاه ها به درستی نشانت نمی دادند رفتم برایت کفش خریدم. که بپوشی و رفتن را یاد بگریی. عبور، مهم است. رفتن و عبور، از مهمترین چیزهایی ست که ادمی باید در این جهان بیاموزد؛ از رودخانه ها و کوهستان ها و دشت ها و مرز ها بگذر و بگذار دنیا در تو ته نشین شود. عبور کردن و رفتن، ان چیزی ست که بسیاری از هنرمندها و شاعران و نویسندگان جهان را به قله های دوردست دنیا رهنمون کرده است. کفش هایشان را پوشیده اند و رفته اند؛ پرسه در مسیر شهرها و جنگل ها و در نهایت هزارتوهای ناپیدای خودشان. مثلا جان میور می گوید: من فقط برای قدم زدن بیرون رفته بودم اما به این نتیجه رسیدم تا طلوع خورشید بیرون بمانم. زیرا در واقع با بیرون رفتن به درون رفته بودم.

اکتاویو پاز می گوید: من شعرهایم را در حین پیاده روی می سرایم؛ با گام هایی که برمی دارم ضرباهنگ سطرها را کشف می کنم. بعد ار پیاده روی، شعر را روی کاغذ پاک نویس می کنم..

راه رفتن و دویدن و عبور کردن و گذر کردن آن راز هستی ست که هیچ کس انچنان به جد از آن سخن نگفته است به غیر از آن ها که دستی در خلق داشته اند. آن ها که خلق می کنند باید رنج هایشان را جایی دفن کنند و بهترین راه مدفون ساختن رنج خلق، رفتن است. پوشیدن کفش ها و قدم از قدم برداشتن و رفتن و رفتن؛ گاهی این رفتن در جهان بیرون است و گاهی رفتنی ست به درون. مثلا ارنست همینگوی می گوید باید به درون رفت؛ به اعماق سیاهی ها و کشف سویه های رنج آلود. آدمی که به این هزارتوهای سیاه نمی رود هرگز نمی تواند شادی و مسرت و لذت عشق را به درستی کشف کند.

کفش هایت را بپوش. چیزی در جهان نیست جز رفتن و گذر کردن و عبور همیشگی و مدام...

نوشتن دیدگاه