روزهای جت لگ پشت سرهمی هستند؛ روزهای برای راموش کردن اعداد و زمان اعتباری.. زمانی که تقویم به ما نشان می دهد با ماه ها و اسم هایی مثل فبریه و بهمن و اسفند و مارچ و عددهای 20 و 7و... روزهای به یکدیگر زنجیرند و تو به من...

در بدنم آرام گرفته ای. یک گوشه شبیه وضعیتی که مدت ها بعد یونس در شکم نهنگ پیدا کرده بود. یکی از داستان های خیلی کوتاهم که در فستیوال ادبی کالیفرنیا برنده شده است همین داستان است. نمی دانم اسمش را چه می شود گذاشت؛ فلش فیکشن یا شعر یا داستان خیلی کوتاه... به هرجال سرنوشت و قصه ی هرگز گفته نشده ی یونس است در شکم نهنگ وقتی که دیگر عادت کرده بود به این زندگی تازه و پذیرفته بود این حرف دیریاب و زندگی بخش اسپینوزا را " آزادی، پذیرش ضرورت هاست."

این تو و قصه ی یونسی که مادرت نوشت

"ارمیا گریه می کرد.

 التماس می کرد.

 اما یونس، محلش نمی گذاشت.

درخت های تاک و انجیرش را در شکم نهنگ، هرس می کرد.

صبح ها دست می کرد در موهایش که رطوبت سرزمین تازه، فرش کرده بودند.

ظهرها با نور اندکی که از لابه لای آرواره های نهنگ داخل می شد آفتاب می گرفت.

شب ها روی دنده های نهنگ دراز می کشید و خواب شهر نینوا را می دید."

.

 حالا تو روی دنده های دراز می کشی و به جهان تاریک اطرافت خیره می شوی؛ طولانی و عمیق و آرام. پلک می زنی و انگشتت را می مکی.. این کارهایی ست که می توانی با بدن تازه ان انجام بدهی. بدنت بوی نویی می دهد. بون گوشت و پوست و استخوان تازه و ترد

بدنم آرام گرفته و خبری از ان طوفان های ویران کننده ی ماه سوم نیست. به خودم برگشته ام. دوباره ادبیات را د.ست دارم. دوباره یادم امده که چرا ادبیات. چرا شعر. چرا داستان. دوباره تمام چیزهایی را که در ان یک ماه به کل از یاد برده بودم در من زنده شده است.

دیروز ح برایت بوستان سعدی خواند و یک فال حافظ گرفت و خواند. ان شعر معروف امد: خمی که ابروی تو در کمان انداخت... یعنی شاید چشم و ابروی زیبایی داشته باشی...

امروز و این هفته با هم به نیمه ی این راه و این جاده ی طولانی و پرمخاطره رسیدیم. سفری ست درونی و هرچه پیش تر می رود ژرف تر می شود. تو آنجایی، انتهای تمام نقطه های طولانی... دقیقا شد 20 هفته که هستی. قلب داری با همان صدای عجیب که من یکبار در آن اتاقک دربسته با آرمینا ایانا دکترت شیندم. صدای پای اسب ها در دشتی پر از چمن های بلند و هرس نشده... آن ماه سخت و هراس انگیز هر روز به اپلیکشنم نگاه می کردم که چند هقته گذشته است و چند هفته مانده است. روزها دیر و خسته و سرد و پر عرق می گذشتند با کابوس های شبانه و اشک های روزانه و بدنی بی جان و فراموش شده...

این روزها اما تند وسریع بدون نگاه کردن به آن اپلیکشن در حال گذرند. در میان این سفر، کتابم بیرون امد؛ بعد از هفت قدم بلند... ان هم سفری ست دیگر که کاش فارسی ات خیلی خیلی خوب باشد. همه را بخوانی و کیف کنی و غرق لذت قصه ها شوی...  سفر به میانه ی راه رسیده است و من هر روز به طرز خیره کننده ای غذاهای خوشمزه ای که هرگز در زندگی درست نکرده ام و جرات نمی کردم درست کنم را می پزم. عاشق آشپزی شده ام- اتفاق غریبی ست آدمی... نفرت دو ماه پیشم را که به یاد می اورم. ان حال ترسناک که در تمام بدنم جاری بود؛ از مغز تا تک تک سلول ها و حالت های روانی و خاطرات و.... و این روزهایم که فسنجون و آش شله قلمکار و خورش کرفس و ماهی سوخاری و پیازچغرتمه و... درست می کنم. آدمی چیست؟ سیالان حالت ها و وضعیت های گوناگون و آونگ وار گیرکرده میان ملال و رنج و شادی و به پا خاستن و...

دیروز برف بارید. قشنگترین برف این سال ها.. برفی نرم و پنبه ای که آرام می نشست روی درخت ها و خاک ها و شیروانی سفالی خانه ها... دلم هات چاکلت می خواست اما نخوردم به خاطر کافئین و بعد هم فراموش کردم خواستن را...

می خواستم بگویم سفرمان به نیمه رسیده است و در این نیمه ی راه و در این سال سرد و ویروسی، مرگ های زیادی دیدم. مرگ نزدیک ها و دورها و دانشگاه و آن هایی که می شناسیم و... سال تلخی ست و هر روز با خیر مرگ از خواب بیدار می شوم. تا پایان شب یک گوشه را نگاه می کنم روزهای اینچنین را... و به این فکر می کنم که میان این همه نبودن و عدم تو کجای قصه ای؟ من چقدر می توانم برای "وجود" داشتن و " وجود" اوردن مقاوم باشم؟ باید مقاومت کرد؟ باید قوی بود و نقش بازی کرد؟ باید پذیرفت که چه اشتباهی ست پدیداری دیگری؟  هنوز جواب این سوال ها را نمی دانم.

 

نوشتن دیدگاه