مدت ها بود می خواستم از ان ها بنویسم... در آن روزهای سیاه و سخت با آن ها حرف می زدم و ساعت ها دوست داشتم در کنارشان باشم. دور بودند اما با اینترنت خش داری که تصاویرشان را نقطه نقطه و نامعلوم می کرد به آن ها نزدیک می شدم. صدایشان قطع می شد. تصویرشان منجمد می شد. چند دقیقه طول می کشد تا دوباره ببینم شان و بشنومشان. اما من منتظر می ماندم و در هوای منفی پنج درجه به قدم زدنم ادامه می دادم تا تصاویر ناقص و صداهای نامفهومشان بازگردد. بودنشان آفتاب گرمی بود که سرما را آب می کرد. این پیکسل های ناپیدا روزم را روشن و گرم و نورانی می کردند.

در ادبیات به دنبال دوستی می گشتم که به برنده ی نوبل 2020 شاعر امریکای لویینز گلوک رسیدم. در اولین مصاحبه وقتی از او می پرسند" جایزه ی نوبل برای شما چه معنایی دارد؟" جواب می دهد: فعلا نمی دانم. ابتدا فکر کردم هیچ دوستی نخواهم داشت. زیرا اغلب دوستانم نویسنده هستند."

این تپیدن دل و هراس و نگرانی برای دوستی و از دست ندادن دوستان در لحظه ای که خبر برنده شدن نوبل را دریافت کرده ای، انگار که دوستی هوا باشد و آب روان. و باقی زندگی، حواشی ای که حوالی آن شکل گرفته است.

از دیگر نویسندگانی که از رفیق بازهای بزرگ بوده است می توان مارسل پروست را نام برد. دوستانش پس از مرگش کتاب های ستایش آمیزی در وصف او می نویسند با نام های دوستی من با مارسل پروست، دوستم مارسل پروست و... والتر بری می گوید: هرگز تا لحظه ی آخر، نه کار بی وقفه و نه بیماری اش سبب نشد دوستانش را فراموش کند. بی تردید هرگز تمام شاعرانگی اش را در کتابش درج نکرد بلکه آن را صرف زندگی اش هم کرد.

نوشتن دیدگاه