خانوم دکتر گفت بخواب تا چکت کنم. باید روی تخت آبی بیمارستان می خوابیدم و وقتی اسم چک کردن آمد استرس گرفتم و پرسیدم معاینه یا... گفت نه نگران نباش معاینه نیست فقط صدای قلب بچه از روی شکم.

خانوم دکتر را اولین بار 6 ماه پیش در وبسایت پزشکان دیدم. ترسیده بودم و هیچ جایی را نمی شناختم. هیچ دکتری و هیچ آدمی که این تجربه را با او شریک شوم.یک بی خبری مطلق. یک خلا سفید که نمی دانستم حالا که تو امده ای و اضافه شده ای باید کجا بروم. روزها می گشتیم در سایت های مختلف و شهرهای مختلف از هوبوکن تا نیویورک و اجواتر و... هرجایی که می شد دکترها را سرچ می کردیم. یک خانوم دکتر پیری بود به اسم فحرالزمان. یک اسم ایرانی اصیل بین اسم های خارجی. خانوم دکتر شهر بالایی مطب داشت که با ماشین نیم ساعت راه بود.فخرالزمان پزشکی ایرانی بود که در رزومه اش نوشته بود در 50 سالی که در آمریکا پزشک بوده است بیشتر از 600 بچه به دنیا آورده.

چه شعلی. تولد و بیرون کشیدن بچه های ادم از دالان تنگ و خیس واژن. شغل جذابی ست. به او فکر کردم و به ثمره ی کاری اش. چه وسوسه ای ست پزشک زنان بودن و دست در نقطه ی هستی فرو کردن.

همه جا را با ترس می گشتیم. یک هفته ی تمام روزی دو ساعت تو وب سایت ها جست و جو می کردیم تا یک بیمارستان و پزشک نزدیک به خانه پیدا کنیم. یک بیمارستان در 6 دقیقه ای خانه و یک کلینیک زنان پیدا کردیم که 4 دکتر داشت. روند کار اینطور بود که هربار- یعنی هر ماه- یک دکتر را باید می دیدم. برعکس ایران که از اول با یک دکتر همه چیز پیش می رود تا آخر. و خلی مهم است که چه حسی داشته باشی به دکتر و... چهار دکتر، دوتا امریکای الاصل و دوتای دیگر نسل دومی بودند. یکی شان در عکس حجاب نصف نیمه ای داشت و سه زبان بلد بود؛ هندی بنگالی و اسپنیش و انگلیس... لچک روی سرش به من حسی داد که فکر کردم چقدر خوب می شود با او ادامه بدهم و او دکترم باشد.

چرا لچک این حس آرامش را به من داده بود؟ شاید محیطی که در آن سی سال زیست کرده بودک. ان حجاب اجباری که گاهی روی آرام ترین و قشنگرتین آدم ها قرار گرفته بود. و اینکه قرار بود من با او از ترس های تنم، از نهاین ترین هراس هایم حرف بزنم. احتمالا یک آمریکایی برایش سخت بود فهمیدن این رابطه ی غریب با تن و این نقطه ی بدن. احترام می گذاشت همانطور که دکتر اول این کار را کرد و در نهایت آرامش حرف زد و روند کار را گفت- انیک اسم ان دکتر آمریکایی اول بود.- اما دوست داشتم دکترم از نواحی خاورمیانه باشد با همه رنج های مشترک و تاریخ هراس های زنانه ای که اگر همدرد نباشیم حداقل قصه ای را در نزدییک خودمان شنیده ایم. قصه ای که چند دقیقه ای ما را به این فکر واداشته که اگر من بودم چطور؟

دکتر اول سه ماسک روی هم زده بود. لاغر بود و سبزه و ابروهای نازکی داشت. یک زن با قامتی متوسط که من از او سوال هایم را پرسیدم و او هم به رسم آمریکایی محافظه کارانه جواب داد و به نوعی گفت "یور بادی یورچویس" و هیچ کس نمی تواند تو را در انتخاب نوع زایمان و عمل و... مجبور کند اما ما پیشنهاد نمی دهیم به هیچ وجه سزارین را... و اولین بار که قرار شد معاینه ام کند و ترنسواژینال سونوگرافی انجام بدهد من ترسیده بودم و برایش قصه ی طولانی واژینیسموس را تعریف کردم. او باز هم به رسم آمریکایی لحظه ای سکوت کرد به نشانه ی همدردی اما سعی کرد پروفشنال باشد و گفت به هر حال رد طول این مسیر بارها مجبور می شویم با آن منطقه کار کنیم و معاینه داشته باشیم و من عین شاگردهای تنبل مدرسه از او خواستم معاینه را به روز دیگری بیندازد و او هم به راحتی پذیرفت.... روز دیگر اما او نبود و از کلینیک رفته بود و قرار بود یک دکتر جدید، جایگزین او شود.

روز دیگر دکتری که به خاطرش کلینیک را انتخاب کرده بودم با لچک کوتاه نازک وارد شد. بعد از جیش کردن و فشار و گرفتن وزن، در اتاق منتظرش نشسته بودم که در زد. – دق الباب کردن؛ بک فرهنگ شرقی اسلامی که از بقیه ی ادم ها کمتر دیده ام. مثلا انیک دکتر اول این کار را نکرد و اینجا مرسوم نیست.- در زد و وارد شد. لباس سفید و لچک کوتاه که از پشت به گردن بسته بود. گردن و موهای جلویش پیدا بودند. صورت گرد داشت و قد نسبتا کوتاه، گرم و تند تند حرف می زند و من گاهی جا می مانم و می پرسم چی؟ دوباره می شه بگید؟

قصه ی واژینیسموس را برایش تعریف کردم و همانطور که فکر می کردم مهربانانه و دلسوزانه سوال و جواب پرسید و احتمالا توی دلش نوعی ترحم شرقی هم نسبت به من پیدا کرد چون سوال ها هیمشه به سمت کودکی و تجاوز در کوکی منتهی می شود. پاسخم نه بود و بعد پرسید همسرت چطور؟ در این مسیر همراه تو خواهد بود؟

از آن روز به بعد او شد دکترم. یعنی برای سومین بار، خودش طوری برنامه ریزی کرده که من با او زمانم را هماهنگ کنم. یک مهربانی دارد که می دانم از تصوراتی ست که یک نسل دمی هندی آمریکایی می تواند در مواجهه با یک دختر سی ساله ی ایرانی با قصه ی واژینیسموس و هراس از منطقه ی واژن داشته باشد.

همیشه از بیمه ام می پرسد. همیشه چک می کند که فلان آزمایش را بیمه ام قبول می کند. قرص ها را مرتب چک می کند و آب خوردن و.. حتی آرام تر حرف می زند و بارها تکرار می کند تا مطمین شود. یک چک کردن دایمی و مدام که می شود برای یک دختر جوان غریب در سرزمینی دور داشت.

من ترحمش را می پذیرم. ترحمش را برای خودم دلسوزی گرمی معنا می کنم که در این روزهای خیلی تنها بدون خواهر و مادر و دوست- در این روزهای خیلی سرد ابری بدون آفتاب- در این روزهای ویروس زده که ذره ذره واکسن پخش می کنند و من به دلیل شرایطم نمی توانم فعلا هیچ واکسنی بگیرم،  به این لطافت نیاز دارم بدون فکر کردن به اینکه در ذهن دکترم نسبت به من چه می گذرد- شاید من را دختری ناآگاه با همسری که نیست و قرار نیست باشد، دختری که پول کافی ندارد و باید نگران هر آزمایش خون و هر سونوگرافی باشد- دختری که ناخواسته و از روی ترس درونش دیگری را پذیرفته است، به خاطر گیر کردن در چنگال سنت ها و دین و فرهنگی بیمار... شاید برای او این باشم. اما برای من گرما و لطافت و مهر زیادش است که هم است و دیده می شود. برای من در نهایت دستی ست که می گوید بگذار از روی تخت بلندت کنم...

دکترم گفت روی تخت بخواب تا از روی شکم معاینه ات کنم. خوابیدم و دستگاهی کوچک را روی شکمم چرخاند و صدای پای اسب ها که در دشت های سبز می دویدند تمام فضای اتاق را پر کرد. صدای قلب تو بود و من برای اولین بار می شنیدم که دو قلب توی تن من در جریان است. دو قلب می تپید یکی در قفسه ی سینه ام و دیگری کمی پایین تر...c

نوشتن دیدگاه