آسمان درون آدم ها چه رنگی ست؟

دیروز این سوال را پیدا کردم. پیدا کردن سوال ها در زندگی مهم تر از جواب هاست. به اندازه ی اثر انگشت های دست های آدم های روی کره ی زمین جواب های متنوع وجود دارد به سوال ها اندک.

سوال خودت را پیدا کن. سوال دیروزم این بود که آسمان درون من چه رنگی ست؟ آیا باغی درون من زیست می کند؟ آیا دانه ای سبز درون من در گذر از زمستان است؟

دیروز بعد از خوردن غذایی که خودم درست کرده بودم(باقلی پلو با گوشت) و مثل این دو ماه اخیر روی تخت می خوریم( فضای هال خانه هنوز بعد از گذشت دو ماه از ماه سوم که سیاه چاله ی بزرگی بود حالم را دگرگون می گند. یادم می آورد که توی این فضا و روی همین مبل ها بود که تمام تنم و مغزم از دورن پوسیده بود و جهان تیره و تار بود و غم تمام تار و پودم را چنگ انداخته بود. به خاطر همین مدت هاست که نه آنجا می شنیم و چیزی می نویسم و نه لپ تاپم را انجا می برم و نه تلویزیون و هیچ چیز دیگری... انجا را می خواهم فرامومش کنم و دو ماهی ست که روی تخت سفره می اندازیم و غذا می خوریم.) غذا خوردم و به پهلوی جپ خوابیدم روی تخت و به پنجره و آسمان آبی آن بیرون خیره شدم؛ آبی خوشرنگی بود با ابرهای سفید نرمی که درگذر بودند. حرکت ابرها در زمینه ی آبی را می دیدم و حالم خوش می شد... یادم آمد همین دوماه پیش زیباترین آسمان و زیباترین درخت ها در برابر چشم هایم رنگ باخته بودند. آسمان تمام شده بود. آسمان رد جهان بیرون جاری بود و آسمان درون من به انتها رسیده بود.

دیروز فهمیدم آسمان درون اگر حالش خوش نباشد، اگر آبی نباشد آسمان بیرون هیچ کاری نمی تواند برایش بکند. باع هایی ست درون ما، آسمان هایی ست. دریاهایی ست که ان ها باید تطبیق پیدا کنند با آسمان ها و باغ ها و دریاهای بیرون...

دیروز آسمان درونم آبی بود و ابرهای سفید در آن توی نسیم، پرواز می کردند. حتی دیروز رفتم توی هال و مبل ها را مرتب کردم. برگ های خشک را از شاخه ها چیدم. گلدان ها را آب دادم. لباس ها و پتوها را جمع کردم و گرد و خاک دو ماهه ی روی میز نهارخوری را گرفتم. خانه ی دورنم نور گرفت و تمیز شد و توانستم یک ساعتی روی مبل بنشینم و به پنجره نگاه کنم. پنجره ی درونم، خانه ی درونم، میل دورنم... این درون چیست؟ این همان عالم کوچک است افتاده در عالمی بزرگ... شاید هم برعکس... عالمی بزرگ گم که گم شده در عالم کوچکی که به ظاهر بزرگ است.

 

نوشتن دیدگاه