بدنم ذره ذره به زندگی بازمی گردد. بدن آدمی با حواس پنجگانه اش.. حواسی که هستند و نیستند. حواسی که دیده نمی شوند و تمام زیست ما بسته به ان هاست. تعمت های ناپیدایی که در تن مان با ان ها پیوسته و همیشه زیست می کنیم و نمی بینمشان و حتی نمی دانیم که هستند و چقدر بودن شان موهیت بزرگی ست... دو هفته ای که بدنم دارد به حواسش برمی گردد. یعنی به زندگی بازمی گردد. یعنی به نور و روشنایی درونش می رسد. تمام زیست ادمی خانه ی بدنش است. این پوست و این بینایی و این شنوایی و این لامسه و از همه مهمتر این خیال ناپیدا که می برد تو را تا بلندای دشت و دوردست های کوهستان های برفی.

اینها را از دست داده بودم و در خانه ی تنم غم زده و اندوهگین بودم و آن موقع بود که فهمیدم تمام زندگی این حواس پنچگانه ای ست که لمس نمی شوندف که نمی توان با دست به ان ها اشاره کرد، که نمی شود ان ها را خرید. که هیچ نمی توان کرد وقتی نباشند. نه شادی معنایی دارد نه رنج نه بودن و نه نبودن. همه چیز تهی می شود از هستی وقتی این ها نباشند.

یادم رفته بود نظاره کردن را. تماشاگری را از یاد برده بودم. نمی توانستم فیلم ببینم.سریال تماشا کنم. خنمی توانستم پشت پنجره ی خانه بایستم و تاریک و روشن شدن چراغ های شهر را ببینم. توان نگاه کردن نداشتم.

شنیدن را فراموش کرده بودم. هیچ پادکست و هیچ کتاب صوتی نمی توانستم گوش بدهم. همه چیز تبدیل به صداهایی تلخ شده بودند که گوش هایم را خراش می دادند و توان ذهنم را از بین می بردند.

اشتها و خوردن. چیزی که در زندگی همیشه و همیشه با اشتیاق به سوی آن می شتافتم از بین رفته بود. جذابیت تیرامیسو. بستنی. قرمه سبزی و آش و... همه چیز تبدیل به چیزهایی شده بودند که حتی نمی توانستم در ذهنم هم آن ها را تصور کنم. ذهنم بالا می آورد و دستور می داد به معده ام که شروع کند به ترشح ردن اسید معده... و تلخی بزرگتر یادآوری خاطرات خوش را از دست داده بودم. از به یاد آوردم دیس شاهانه ی فشم با دوستانم که یکی از مطبوع ترین لحظه های زندگی ام محسوب می شود تا قرارهای سیب زمینی و قارچ در اوانی یوسف آباد... همه شده بودند نفرت انگیز... ادمی دیگر چه دارد دز زندگی به جز این لحظه های کوتاه که نور می تابد و دوستانت با هم حرف می زنند و می خندند و معلوم نیست که چه می گویند و ان وسط با هخم می خورید و با صدای بلند می خندید. این ها را از دست داده بودم و زندگی ام هیچ نداشت. در یک هیچ بزرگ غوطه ور بود و به دیوار خالی نگاه می کردم تا این دقیقه ها و ثانیه های کشداری که فکر می کردم هرگز از آن ها نمی توانم عبور کنم بگذرند.

دیروز تیرامیسو خوردم و چای. بعد به یاد اوردم به زندگی بازگشته ام. تیرامیسو برای من یعنی لحظه ی جاودان بازگشت به روشنایی زندگی... من بازگشته بودم و از یاد برده بودم که چقدر منتظر این لحظه بودم. این زندگی و خدای چیزهای کوچکی که بی اندازه بزرگ بودند دوباره در روزمزه ام جاری شده بود دوست داشتم نماز بگذارم به شکرانه این اتفاق.. نماز تیرامیسو که نمادی ست بر بزرگترین شکرها و سپاس های خداوندی.(برای من)

نوشتن دیدگاه