غیرمعطوف شدن... اولین اتفاق بزرگ برای من است با آمدن تو... اسمش را نمی خواهم بگذارم از خودگذشتگی یا فداکاری... اینطور نیست. فقط نوعی برداشتن آن توجه ازلی ابدی آدم ست به خود همیشگی اش.. اینکه من باشم و من بزرگتر کنم خودم و جایگاهم را د راین دنیا. اینکه من موفق تر شوم. اینکه من پولدارتر و زیباتر و جذاب تر و باسوادتر و...شوم. این من متکثر قلمبه شده در همه ی ابعاد زندگی کمرنگ می شود و دوپاره می شود. بخشی اش متعلق به تو می شود که این دوپارگی با دوپاره شدن تن شروع می شود. یعنی تن به معنای واقعی کلمه خودش را از وسظ نصف می کند تا بخش دیگرش را از خود جدا کند. و ان بخش دیگر "تویی".

من از کجا فهمیدم این غیرمعطوف شدن را؟ در این مدت دو اتفاق افتادکه فهمیدم من دیگر ان ادم همیشه گی خودم نیستم. یکبار سر کلاس مولانا بود. چهلمین جلسه ی مولاناخوانی بخش 112 با شب عرس در قونیه و شب یلدا بلندتری شب سال یکی شده بود و مصادف.

دکتر بعد از کلاس گفت نیت کنیم که برایمان فال حافظ بگیرد. من چشم هایم را بسته بودم که دیدم این بارمن نیستم. این بار داستان ها و جشنواره ها و کتاب ها و موفقیت ها نبودند. این بار آرزوهای دور و دراز مربوط به خودم نبودم.

به خودم آمدم و تو بودی و آرزوی کلیشه ای همه ی مادران دنیا برای بچه هایشان که تو تنت و روح و روانت شاد باشد و سالم... در این مدت اتفاق های خوشایندی هم در باب ادبیات رخ داده است. مهمترین چیزی که روابط و دوستی و خصم و مهر و کین من با دیگران، حول محورش رخ می دهد. کتابم زیر چاپ است، بعد از هفت قدم بلند. کتابی که دوستش دارم و منتخب بسیاری از جشنواره هاست و داستان های استخوان داری هم دارد. از طرف نشر ققنوس گفتند برای کتاب معرفی بنویس... خوشحال شدم ولی چون غیرمعطوف م احساساتم دگرگون شده است. به غیر از این دیروز اتفاق غریبی افتاد. پابلیکشن مک آستین که در نیویورک و دوبی و تگزاس دفتر دارد گزیده ی نوشته هایم را قبول کرده و گفته همه ی کتاب را بفرست... یعنی یک قدم خیلی بزرگ که اگر در گذشته بود (یعنی همین چهار ماه و نیم پیش) از ذوق روی هوا بودم. اما دیروز فقط رفتم توی اتاق و ح را بیدار کردم و گفتم اینطور شد.. بعد هم یادم رفت. حتی یادم رفت به دوستانم بگویم... و اینگونه بود که من زیر پاهایم را نگاه کردم و دیدم انگشت هایم در بهشت فرو رفته اند..ز

نوشتن دیدگاه