هر شب، جهان که رو به تاریکی می رود من شروع می کنم به مردنم. من مشغول مردنم می شوم و جهان خاموش می شود و شهر رو به رو روشن و روشن تر... مردن من با تاریکی ارتباط مستقیم دارد. دراز می کشم. توی سرم نقطه های سیاه راه می روند. گریه می کنم. ناله و صداهای نامفهوم. نفس های کوتاه و منقطع... و چشم های پردردی که باید بخوایند تا مردن را فراموش کنند اما نمی توانند. می سوزند، متورم می شوند اما هنوز به زندگی شان که تماشاگری ست ادامه می دهند. ساعت های نزدیک غروب، مرگ ارام من است. توی خودم مچاله می شوم و مشغول می شوم لحظه های مردن را... تلخ است انطور حرف زدن؟ به تو عذاب وجدان می دهم؟ تقصیر توست؟

نمی دانم تقصیر کیست. دنبال مسبب این تدریج و مشغول شدن به مرگ نمی گردم. فقط می خواهم بگویم این ساعت های جدیدی ست که دارم در زندگی ام زیست می کنم. لحظه هایی که هرگز نمی دانستم در این جهان وجود دارند. به هرحال می خواستم بگویم این ساعت ها هم در زندگی وجود دارند. ساعت هایی برای تمام شدن. برای مشغول درد شدن. برای دراز کشیدن و آرزوی خواب که بر چشم بیاید.

تا قبل از تو من نمی دانستم این رنگ هم در جهان وجود دارد. رنگی میانه ی نور و سیاهی شب. نور مصنوعی شهر و سیاهی تلخ درون. تا قبل از تو نمی دانستم باید این همه از تنهایی جهان کم کرد. و این همه تنهایی در دنیا وجود دارد که هیچ کس ان ها را حتی نمی تواند ببیند. تنهایی ادم ها هزار رنگ است؛ گاهی نیلی و بنفش و ارغوانی و زرد... اما تنهایی ست باز هم...

در ماشین نشسته بودم که ترافیک شد. ماشین جلویی کنار خیابان نگه داشت و برای هوم لسی که گوشه ی یکی از خانه های هوبوکن دراز کشیده بود شیر و نان و غذا خریده بود. پلاستیک های پر از آبمیوه و غذاها را کنارش گذاشت و رفت. آن موقع بود که فهمیدم من هم حال همان هوم لس را دارم؛ خسته و بی حال در خانه ای که گم کرده ام؛ خانه ی همیشگی تنم و روزهایم. هوم لس خواب بود و در سرما روی خودش چند بتو گذاشته بود. پلاستیک ها را نگاهی انداخت و نان کروسان را از بین بقیه انتخاب کرد و...

هوم لس در آن شرایط پول نمی خواست. چون در توانش نبود بلند شود. راه بیفتد. هوا سرد بود و خودش هم بی حوصله بود. ترجیح می داد همانجا به خواب برود با گشنگی و به امید فردای آفتابی.. اما آن راننده ی ماشین سفید با خریدن نان کروسان و آبمیوه از تنهایی هوم لس کم کرده بود و اینگونه بود که من ییک از راه های کم کردن از تنهایی های دنیا را دیدم و یاد گرفتم. فهمیدم وقتی یکی در خودش مچاله شده و با جهان کاری ندارد جز مشغول مردن شدنش چگونه می توان قدمی به او نزدیک شد؛ به او و به لحظه های تدریجی و مرزی میان بودن و نبودن.

.

این کتاب را سال ها پیش صفورا برایم خرید. برای اولین بار او این شعر را به من معرفی کرد. هیمنطور سه گانه ی خاورمیانه را.. زن در ریگ روان را...

تو مشغول مردنت بودی

هیچ چیز جلو دارت نبود

نه لحظه های خوش.

 نه آرامش.

تو مشغول مردنت بودی.

نه درختانی

كه به زیرشان قدم زدی، نه درختانی كه سایه سارت بودند.

نه پزشكی كه بیمت می داد

نه پزشك جوان سپید مویی كه یكبار جانت را نجات داد.

تو مشغول مردنت بودی.

هیچ چیز جلودارت نبود.

در اتاقت می نشستی و به شهر خیره می شدی و

مشغول مردنت بودی.

می رفتی سر كار و می گذاشتی سرما بخزد لای لباس هات.

میگذاشتی خون بتراود لای جوراب هایت.

و هیچ چیز جلودارت نبود.

نه آه های خسته ات

نه شش هایت كه آب انداخته بود.

نه آستین هایت كه حامل درد دستهایت بود.

هیچ چیز جلو دارت نبود.

تو مشغول مردنت بودی.

نه گذشته.

نه آینده با هوای خوش اش.

نه شكست. نه توفیق.

هیچ كاری نمی كردی فقط مشغول مردنت بودی.

ساعت را به گوشت می چسباندی

حس می كردی داری می افتی.

بر تخت دراز می كشیدی.

دست به سینه می شدی و خواب دنیای بی تو را می دیدی.

و تو مشغول مردنت بودی.

و هیچ چیز جلودارت نبود....

شاعر: مارک استرند/ترجمه: محمدرضا فرزادز

نوشتن دیدگاه