امسال تولدم غیرمعطوف ترین حالت وجودی ام بود. دوستانم برایم تولد گرفتند. رفتیم حیاط سبز و روز آفتابی و هوای دریایی و گرم و مطبوع. بارها تولد گرفتم و لطف دوستانم پرنگ و زیاد بود و کادوها و مهر و... اما هیچ چیز شبیه به متولد شدن نبود. از صد روز پیش روی موبایلم کانت داون گذاشته بودم و همان روز تبریک گفت. هوا که تاریک شد دراز کشیدم و دیس ایز آس را شروع کردم به دیدن و ده اپیزود دیدم. مرجان برایم گل آورد؛ دسته ی گل...

اما من شبیه خودم نبودم. شبیه کسی که روز تولدش لباس می پوشید و آرایش می کرد و با خودش حرف می زد و فیلم می گرفت و کارهای سالش را مرور می کرد و تیک می زد. هیچ کدام از این کارها را نکردم. در تولد دیگری گیر افتاده بودم و همین باعث شده بود گیج شوم.

اولین بار که برای آلتراسوند رفتم گفت تاریخ تولدت را بگو. گفتم هنوز نمی دانم دقیقش را.. خندید و گفت نه تاریخ تولد خودت را بگو...

پس ادم اینطور خودش را از یاد میبرد و همه ی توجه ها از روی خودش برداشته می شود.بیست روزی از تولدم گذشته. کادوها گرفته ام. مهیمانی ها رفته ام. دوستانم را دیده ام. تولدها برایم گرفته اند اما هیچ چیز شبیه تولد من نیست و این خودش یک تولد تازه است.

نوشتن دیدگاه