ملودی گفت برای خودت یک راز کوچک درست کن. یک راز را در قلبت، د یک جای مخفی بکار و مراقبش باش. رازی فقط برای تو و از ان تو... من رازی دارم. رازی کوچک که هر روز از من تغذیه می کند. به رگ و ریشه و اجزای تن لزجم می چسبد و بزرگتر می شود. از کوچکم این هفته دو چشم بینایش را از پشت سرش به جلوی صورت چرخانده است؛ ترسناک و حیرت انگیز.. همه ی این شگفتی ها دارد لحظه به لحظه در من رخ می دهد. تن من در اختیار یک انسان دیگر است. من، دوجانم. انچنان که در افغانستان و زبان فارسی دری می گویند به او که دیگری را حمل می کند. رازم را کاشته ام. گاهی سبز است دانه ی رازم. روزهایی که هوا آفتابی ست رازم سرخوش و نورانی ست. رو به تاریکی که می رود رازم پژمرده می شود و من را وادار می کند به اندازه ی تمام تنهایی های جهان زار بزنم. چراغ ها را خاموش می کنم. پرده ای که رو به روشنایی شهر روبه روست را می کشم. رودخانه را از جرکت باز می ایستانم. کشتی بزرگی که پروژکتورهایش را روشن می کند ساکت می کنم و توی تاریک ترین نقطه ی عالم شروع می کنم به گریه کردن برای تمام غم های جهان که انقدر زیادند که اشک های من ذره های ریز و کوچکی ست که نمی تواند تن چرکین ان ها را التبام بخشد... بریا دلوان دختر کتایون، برای سمیرا، برای مامان مزدک... برای هر کدام از اینها که در زندگی حتی یکبار هم ندیدمشان یا فقط و فقط یکبار دیدمشان بارها گریه کرده ام. برای تمام مادران عالم گریه می کنم.

راز کوچک درونم اینگونه تازه و باطراوت می شود. رازم را خودم با اشک آبیاری می کنم. رازم نور می خواهد و اشک. تا به حال که اینطور خودش را جان بخشیده. ملودی گفت روزگاری که جهان تاریک بود و من در ته اعماق سیاه چاله ی خودم گیر بودم فقط پنجره را باز گذاشتم. این تنها کاری بود که می توانستم در آن موقعیت انجام بدهم. پنجره را باز گذاشتم و اجازه دادم گاهی نوری بتاند. قطره ای باران بچکد روی تن چرکینم و گذاشتم گاهی دستی روشن خودش را تا نزدیکی من در انتهای گودال برساند.

من هم به حرف ملودی گوش دادم. امروز از خواب بیدار شدم. نور بود و جهان آفتابی بود و به طرز حیرت انگیزی دمای هوا 15درجه و رودخانه نقره ای و در دست آفتاب. تسلیم و گشوده در برابر آفتاب تا بلغزد اینچنین در تمام ذره های آبی تنش.. پنجره را باز کردم و آواز خواندم؛ شعری فی البداهه... آوا قشنگی بود که می گفتی رفتی بهار اومده... بارون به سبزه زار اومده و... همینطور ادامه دادم و معنایی کمرنگ و ضمنی پیدا کرد. وقتی تمام شد هم گریه کردم؛ کاملا در اختیار طوفان هورمونی... امروز دو خبر صبحگاهی هم شنیدم؛ روایتم در جایزه ی مشهد بالا آمده و در بین 20 روایت برتر قرار گرفته. همینطور داستان تهرانم در جشنواره بالا آمده و جز سی تای اول است. همینطور داستان روان و تن در مرحله ی نیمه نهایی بین ده تای اول قرار گرفت اما جز سه تای اول نشد.. فعلا از ادبیات همین خبرهاست و طرح جلد کتابم که دوستش دارم. غم زده و سرد و ساکت؛ بعد از هفت قدم بلند. و البته یک انتظار یک ماهه برای پاسخ ناشر... اینها ادبیات است و او راز من است و این پنجره ای که باز گذاشته ام.

نوشتن دیدگاه