میم زنگ زده بود چندبار. پیام داده بود و مهر ورزیده بود و من سردرد داشتم و در اعماق خودم گرفتار شده بودم. در توانم نبود جوابش را بدهم و تا چند روز سکوت کردم و بعد برایش یک ویس چهار دقیقه ای گذاشتم و تا حدی خودم و احوالات را شرح دادم که چطور این روزها به انتهای خودم رسیده ام. امروز هم کامپوزیا پرتوی فوت کرد و دیروز هم دبلورجلیلوند- یک قصه ای که از او می خواندم که بیست سال در آمریکا زندگی می کرد و سال 85 وقتی به ایران می آید مردم انقدر او را تشویق می کنند و آنقدر مهر می ورزند به او که تصمیم می گیرد آمریکا را رها کند و عاقبت هم بعد از ده سال در ایران کرونا می گیرد و تمام. به مهر ورزی فکر می کردم که می تواند مکان و سرزمین آدم ها را جا به جا کد. از دوست جدیدم باید بنویسم درباره ی این موضوع-

اینکه هر روز با خبر مرگ بیدار شوی از خواب. اینکه در این سال به تماشای رنج دیگری بایستی و نزدیکترین عزیزانت را رنجور ببینی و هیچ کاری از دستت برنیاید به غیر از تماشا و هیچ...

برای میم حرف زدم و گفتم توان نداشتم که جوابت را بدهم. جمله ای که شاید غیردوستانه و تلخ و عجیب به نظر بیاید. همانطور که وقتی ی می گفت من درکش نمی کردم و نباید هم توقع می داشتم که میم این احوال غریب و بی معنا را درک کند- با خودش می تواند بگوید یعنی یک تلفن حواب دادن اینقدر شاخ غول شکستن است؟ مگر توان می خواهد؟ خوب یک ویس می گذاشتی...- می تواند همه ی اینها را بگوید و من هم حق می دهم. برایم بعد از دو روز یک جواب چندخطی نوشت که همه در شرایط یکسانی هستیم و می توانم درک کنم و...

 برایش نوشتم به این نتیجه رسیده ام که درک دیگری محال است و فقط می توان در این راستا تلاش کرد.

و واقعا هم فکر می کنم اینطور است. هر کسی رنجش را رنج تر می داد و تلخی ریشه کرده در جان زندگی اش را تلخ تر... من اگر بگویم دوستم فوت کرده است. دوست دیگری خودکشی کرده است در این ایام. پدرم یک بار مرده است و خواهر عزیزتر از جانم را باید در رنجی زودهنگام و طاقت فرسا مشاهده کنم... دیگری هم می تواند بگوید رنج هایش را.. ردیف کند مصیبت ها را.. که ار بی پولی و فقدان و سوگ و بیماری و... متنوع است. رنج ها رنگ به رنگ اند و ادم متر و معیاری ندارد که کدام یک سخت تر است. و ادم همیشه خودش را در رنجی که با تن و گوشت و پوست و استخوانش درک می کند ارجح می داند.

دوستم که سرطان گرفته بود من رشته ی محبت را ذره ذره کندم. چرا؟ چون همخانه اش در ان موقعیت افسرده بود و من گشوده بودم و چهره ی آسیب پذیر خودم را نشان داده بودم و آن را بخشی از دوستی می دانستم اما اتفاق دیگری افتاد. همراه شد با قضاوت ها و خشم ها... بعد هم تمام شد. یعنی باید تمام می شد... اما برای من باقی ماند و مفاهیم دوستی و ادم ها را مجبور شدم دوباره غربال کنم. و انتخاب من می تواند از نظرگاه دیگری نابالغانه و خام و غیردوستانه باشد. من می تواتسم به راحتی فراموش کنم. چون رنج سرطان و افسردگی از مفاهیم ذهنی دوستی من رنج تر بود مسلما... اما من فکر می کردم باید از جنونم- از تنها چیزی که در انتهای وجودم باقی مانده است. از آن سوسوی نوری که دارد دور و دورتر می سوزد- مراقبت کنم. و برای مراقبت از ان جنون. از ان خلاقیتی که کلمه ها از آن پدید می آیند، این راه را انتخاب کردم. هیمنقدر حساس و تهی از مهر...؛ کمرنگ کردن دوستی انتخاب من بود بدون اینکه رنج آن ها را مقدم کنم بر رنج خودم. چون رنج خودم را زندگی می کردم و رنج آنها را فقط تماشا و تلاش برای درک..- امری نشدنی و مجهول-

دیروز هم به میم می خواستم بگویم نه همه ی ما در شرایط یکسانی به سر نمی بریم. رنج ها زمین تا آسمان با یکدیگر تفاوت دارند. اما نفگتم. گفتنش چه فایده ای داشت؟ رنج او هم زیسته ی جان و تن او بود و مقدر و گرامی. رنجی که من فقط می توانم ذره هایی اندک به ان نزدیک شوم...

نوشتن دیدگاه