دیشب خواب دیدم: خواب بیمارستان سفیدی که من را تنهایی به طبقه ی بالا می برند؛ یک اتاق سفید و تمیز و تنگ. باید روی تخت چوبی می نشستم و خودم را باز می کردم تا خانوم پرستار یک فن قرمز را  در من بگذارد.

یک مرحله ی عجیب که تا به حال از هیچ کس نشنیده بودم. یک فن دایره ای قرمز که پره های مشکی داشت قرار بود در دهانه ی واژن جاسازی شود و به این ترتیب دهانه ی وازن باز شود و آن فن هم آنجا بچرخد. فن هم اصلا کوچک نبود و در خواب قلبم سفت و سنگین شده بود. وقتی لباس زیرم را درآوردم خانوم پرستار گفت چرا این را پوشیدی؟ کلا در این بخش ها هیچ چیزی نباید بپوشی. یک دامن طوسی هم پوشیده بودم که تا روی زانو بود. و شروع کردم در خواب گریه کردن و ترسیدن و با خودم فکر کردم چرا هیچ کس تا به حال از این مرحله حرف نزده بو د؟

همانجا می خواستم بگویم شکمم را پاره کنید و دوباره واژن را دیدم؛ ان جسم کوچک و نحیف و لزج و بی جان را که چطور قرار است مسئولیت بزرگ زایش بر دوش او باشد؟ که چطور قرار است یک موجود سه کیلویی  را از خود گذر بدهد؟ که چطور به اندازه ی یک فندوق است و تا جان دارد خودش را باز می کند. تمام تار و پودهایش را از هم باز می کند و بی مهابا پاره اش می کنند. تیغ برمی دارند و می برند و یک تن، یک جان از او راهش را به جهان بیرون باز می کند.

تمام فکر و خیال من در این روزها ان راه خیال انگیز و باریک واژن است. آن تنگه ی خیس که اولین مسیر عبور هر ادمی ست به جهان؛ اولین مسیر صعب العبوری که ادمی با تمام سر و تنش فشار می اورد تا راه خودش را باز کند. این است معنای حیات. حیاتی که اینچنین ذره ذره راهش را باز می کند تا نفس کشیدن. تا هوای تازه. و اینچنین انسان را در سختی آفریدیم.

نوشتن دیدگاه