بیست می روز اول خرداد با خواندن یک داستان فوق العاده شروع شد. داستانی که با ان اشک ریختم و رفت به انتهای قلبم. مدت ها بود ادبیات، اینچنین در لایه های زیرین تن نفوذ نکرده بود. داستانی خواندم از نویسنده ای که تازه دو روز است با او آشنا شده ام. بهترین نویسنده ی برزیل که مهجور است در ایران. او بخشی از برزیل من شد در کنار جولیا دوست برزیلی ام. این داستان شبیه جولیا بود گرم و مهربان و صمیمی.

با جولیا سال دوم در کلاس های داستان نویسی دوست شدم. با دوست پسرپرتقالی اش مدتی امده بودند نیویورک زندگی کنند. جولیا یک کولی کامل بود. یک آدم گرم با فرهنگ لاتینی ها که جهان را به تخم چپ شان حواله می دهند و شادی کردن را ناخواسته و بدون آموزش و تمرین بلدند. جولیا از 16 سالگی از خانه بیرون زده بود. عاشق فیلم بود و خودش در برزیل، دستیار کارگردان و منشی صحنه بود. چند وقت پیش هم برایم یک مسیج زد که فیلمشان در نتفیلیکس نمایش داده می شود و...

درآن سال، ما به طرز عجیبی با هم دوست شده بودیم و بیرون می رفتیم و خرید می کردیم و حرف می زدیم و... او اولین نفری بود که من ماجرای سرطان مامان را برایش تعریف کردم. دقیقا یادم هست که در مکس برنر ان مغازه ی شکلات فروشی نشسته بودیم( آنجا حتی پیتزای شکلات و ساندویچ شکلات هم می توانید سفارش دهید. همه چیز انجا شکلات است مایع و جامد و تلفیق شده با چیزهای دیگر …(

برای جولیا تعریف کردم که مادرم سرطان دارد و در دوره ی شیمی درمانی، مادرش را از دست داده است. یعنی مادربزرگم. گفتم که او یک دختر بوده بعد از هفت پسر به دنیا آمده است. جولیا که از من 5 سال بزرگتر است گفت که او سرطان سینه را تجربه کرده و غده را در اورده و پرتوردمیانی و.. در بیست و سه سالگی. هردومان داشتیم با یک زبان دیگر که زبان مادری مان نبود با هم همدلی می کردیم.

جولیا برگشت برزیل و ارتباط مان کمتر شد. دو سال بعد دوباره برای یک سفر کاری و کنسرت امد نیویورک و با هم قرار گذاشتیم. ان وقت ها من گردنبند و گوشواره هایی با انار درست می کردم و در اتسی یک شاپ اینترنتی زده بودم. یکی از گردنبندها و گشواره ها را به او هدیه دادم و بعد ها همیشه برایم نوشت که وقتی انار خشک شده ی قرمز می بیند یاد من می افتد.

یک بار هم گفت می خواهد با تیم فلیسمازی اش بروند ایران و از من کمک خواست اگر کسی را آنجا می شناسم به او معرفی کنم. ان موقع ص کوچ سرفینگ داشت و قرار شد به خانه ی آنها بروند و... نرفتند ایران.

.

از خواندن داستان ساحل رود سوم، به جولیا رسیدم. به بخش بزرگی از برزیل که شاد بود و پرحرف و گرم و با هم، زمستان سرد آن سال را گذراندیم.

اما نویسنده ای که بیشتر از او باید بخوانم و کشفش کنم اهل برزیل است و اهل جهان. یک جهان وطن واقعی با زبان های بسیاری که بلد است از انگلیسی و فرانسه و آلمانی و اسپنش و عربی و... او شیفته ی زبان است و همه ی اینها را به شیوه ی خودآموز یاد گرفته است. ژوئائو گیمارش رزا

او نایب سفیر کشورش بود و دیپلمات در کشورهای مختلف دنیا. در داستان های او طبیعت و مناظر بکر جایگاه مهمی دارند. و این قسمت زندگی اش که مثل یک ضربه بود وقتی خواندم. او سه روز بعد از پذیرش آکادمی ادب برزیل درگذشت.

.

 داستان ساحل سوم رود، یک داستان نمادین و پر از روح بود. یک داستان از خود زندگی. کوتاه و موجر( برعکس جیمز جویس که با او دچار نوعی خصومت شخصی شده ام از بس به جزییات در داستان های کوتاهش اهمیت می دهد که اعصاب ادم خورد می شود و هی با خودش می گوید بگو دیگه... چرا نمی تونی قشنگ عین ادم حرف بزنی. و در دل آرزو می کند کاش او و سلین با هم نشستی داشتند. دیروز که داستان مردگان را می خواندم ایده ی اصلی را دوست داشتم اما ساختار 50 صفحه ای داستان را اصلا... ان مهمانی اشرافی و نوع دندان و رنگ آب دهان هر یک از اعضای مهمانی را نمی توانستم تحمل کنم.ان جزییاتی که هیچ کارکرد داستانی ندارد و به زعم بزرگان نشان دهنده ی هوش و ذکاوت و تیزبینی جویس است.)

داستان رزا، پدر خانواده را سوار یک قایق می کند و او پارو می زند به سمت ناکجا و تا ابد و... مردم روستا و خانواده برای او قصه ها می سازند که چطور زندگی می کند؟ چه می خورد و چه می کند و چرایی ها...

مادر خانواده پیر می شود و می میرد. خواهر، ازدواج می کند و بچه دار می شود و از شهر می رود. برادر هم از شهر می رود و پدر همچنان در حال پارو زدن روی قایق ش است اما راوی داستان که پسر کوچک است برای پدر غذا می گذارد همیشه و در پایان داستان پدرش را صدا می کند که بیاف من به جای تو پارو می زنم تو دیگر پیر شده ای و...

یک دایره از زندگی. داستان کوتاه واقعا کوتاه نه مثل جویس روده دراز.

کاش اسپنسش بلد بودم. اینها من را می فهمند و من اینها را. امریکا زیاد صاف است. کمی پیچده شود همه به هم نگاه می کنند. ( تجربه ی ترجمه ی داستا قسم به دست ها... )

.

 به غیر از رزا امروز از جان چیور هم خواندم و یک کراش جدی نسبت به جان اشتاین بک و زیبایی چشم های تیز و جوانش پیدا کردم. عکسش در جوانیف خیلی زیباست. نمی دانم زاویه ی عکس خوب است یا... اما با جان اشتابن بک، احساس دوستی هم پیدا کردم وقتی فهمیدم سه کتار اولش را هیچ کس نخوانده است و هیچ و هیچ.. حتی مانده بود که پیش پرداخت 200 دلاری اش را چطور پس بدهد و....

اما جان چیور:

خانواده اش اولین چیز جالبی بود که نظر مرا جلب کرد. همسر و دو فرزند سوزان و جوپیتر هر سه نویسنده هستند. یک فرزند دیگر هم در لیست بود به اسم فرد که احتمالا بلک شیپ خانواده بوده است. و از دار دنیا حتی یک صفحه ی ویکی پدیا هم ندارد. ( چیزی مثل فرزند بزرگ خانواده ی گلس های سلینجر که در جنگ کشته می شود و از همه شاد و شنگول تر بوده است. یادم باشد گاسیپ هایی از سلینجر هم بنویسم... ) 

از جان چیور می توان دیسیپلین را اموخت. اینکه هر روز صبح یک دانه کت ش را می پوشیده و و کلاه می گذاشته و مرتب با کت شلورا می رفته به زیرزیمن بدون پنجره و شروع می کرده به نوشتن. هر روز تا ساعت نهار. ( خانه ی مخفی و مرموز سلینجر هم دقیقا یک کابین جدا داشته است که او در انجا می نوشته. کابینی بدون پنجره و بدون هیچ...)

یک چیز بامزه ی دیگر اینکه جان چیور و کارور با هم در ایوا درس می دادند و هر دو بعد از کلاس الکل جدی می زندند و هر دو هم به شدت مشکل الکل داشته اند و نمی توانتسه اند ترک کنند. اما تصورشان بعد از کلاس برایم همسانی داشت با دو استاد فلسفه ام در دانشگاه تهران که با هم سیگار می کشیدند بک تو بک و آب می نوشیدند و یکی از آلمان برگشته بود به تازگی و دیگری از کانادا...

جان چیور بای بوده است هم با مردها و هم با زن ها رابطه داشت اما تمام عمر با همسرش بوده و...

داستان شناگر را برای بار دوم خواندم. دفعه ی اول هم این داستان را دوست داشتم و این بار هم. شناگر هم چیزی شبیه زندگی ست. تصمیمی برای بازیابی خود... اخر داستان برای من نقطه ی عطف بزرگ است. جایی که راوی به موفقیت شخصی می رسد و خوشحال است ز رسیدن به هدفش اما آنقدر خسته است که حتی نمی تواند خوشحالی کند. وقتی به خانه می رسد همه ی اعضای خانه رفته اند. ( تصویری از زندگی ما و دعوای دیشب با ح... دقیقا به ح و آرزوهایش همین ها را دیشب گفتم و با چشم هایی که دو روز بود نخوابیده بودند و قرمز و خون آلود روزها را راه می رفتند گریه کردم و خوابم برد. )

.

نوشتن دیدگاه