امروز شروع کردم به بازنویسی بخش سفر آفرینش و رانده شدن ابلیس از بهشت و چقدر غمگین می شوم وقتی عجز و لابه اش را می بینم. غد است و عاشق. من او را می شناسم. درون خودم به وقت عاشقی چنین ابلیسی دارم که انگشت می کند تا  اعماق تن رقیب و با خودش می گوید اینکه شکمش خالی ست. اینکه تهی ست. این را که از خاک افریدید- اینکه دانشگاه درست درمانی درس نخوانده- من را از آتش نورانی آفریدی- من دانشگاه تهرانی ام و بهترین دانشگاه کشورم درس خوانده ام و...- من ابلیس ار می شناسم که چگونه عاشق است. که به وقت عاشقی تلخ ترین و شورترین و شیرین ترین موجود جهان است. ابلیس دست می کند در شکمِ تهی ادمی و می گوید لیاقتت در همین حد است. من به راحتی او را فریب می دهم. او به دروغ، ادعای محبت تو را می کند اما ببین چطور دنیا را به چشمش زیبا و آراسته می کنم. 

ابلیس در جنون عشق غرق است و هی با خو د مرور می کند هزاران سال عبادتش را. هی با خود می پرسد این زمین را چرا به این خاک و خاشاک می دهی. این در زمین خون می ریزد و آنجا را به گند می کشد. 

 

حالا ای ابلیس عاشق تو عبادت کن. حالا جان بکن. حالا هی نامه بنویس. حالا هی اندوهگین شو. حالا هی به یادش بیارو که تو چقدر از او برتری و قرن هایی که با هم گذراندید را به او گوشزد کن. هی او را غرق کن در خاطرات با هم بودنتان. نمی خواهدت جانا. تمام شد. دل داده به او که می تواند با اشاره ی انگشت نام اشیا را بلند بلند از حفظ بخواند و خودش را شیرین کند و حرص تو را دربیاورد. 

 

دل داده به او که به جبریل گفت برو مشتی خاک تمیز و خالص بیاور. به باران گفت ببار و بعد رفت و بهترین جای جهان را صاف و مرتب کرد. جایی میان مکه و طایف. خاک باارن خورده و شکل داده اش را به مدت چهل سال انجا قرار داده و چشم انتظار نشست تا روحش در ادمی ساخته و پرداخته شود. 

حالا هی تو بگو من قبل از این پاره گل اینجا بوده ام. هزاران سال بیشتر از این در زمین و آسمانت زندگی کرده ام. من زا او بیشتر می دانم چون قدیم ترم. 

.

 امروز به ابلیس فکر می کنم. به اینکه تنش سوخت وقتی گفت به ادم سجده کن. وقتی ضربه ی نهایی را زد و گفت این خلیفه ی من است. ابلیس فقط نام ها را نمی دانست. گناهش این بود که مثل سایرین سر خم نکرد و در سوز عشق لج کرد و منطقی رفتار نکرد که تظاهر کند بگوید- عزیرم من فقط شادی و خوشحالی تو را می خواهم- ابلیس با زهری در دل و چشم هایی منتظر از پیش معشوق رفت. رفت تا ذره ذره جهان را زیبا کند در چشم رقیب ناچیزش. در چشم ادمی که عالم صغیر است. در چشم این کوزه ی خاک الود که یادش نمی آید در زمانی دور، نام اشیا را انقدر بلد بود که فرشته ها برایش سجده کردند.اما امروز نام ها و کلمه ها جایشان را به اعداد داده اند. ابلیس هنوز چشم در انتظار می سوزد و جهان را هر روز زیبا و زیباتر می کند. ابلیس عاشق است این را می شود از درخواستش برای انتظار فهمیدو. فقط عاشق است که منظتر است. زیرا عشق مرگ کوچک است. 

نوشتن دیدگاه