یکی بود در اینستاگرام که من دورادور او را می شناختم. در آمریکا زندگی می کرد و استاد بود و دانشگاه شریف و استنفورد و... درس خوانده بود. یک استارت آپ داشت و در کل ادم موفقی بود با معیارهای جامعه ی ایرانی -آمریکایی. تحصیلات و پول و شغل خوب و زندگی خوب و زن امریکایی و... 

چیزهایی می نوشت که دوست داشتم بخوانم. از امید می نوشت و پشتکار و اینکه چگونه پای تصمیم های خود بایستیم و اگر هم مریض و رو به موت بودیم هم باید پای تصمیم خود باشیم و اراده ی فولادین و زندگی درخشان و امیدوارانه و...

 کم کم برایم شکل منسجم شده ی ادم های زیادی امیدوار همیشه سرخوش را پیدا کرد. آن هایی که در تلخ ترین نقطه های هستی باید بیایند جمله های عن گیزیشی بنویسند که زندگی زیباست ای زیباپسند. یک درجه از آن ها بالاتر بود.

کم کم حالم از نوشته هایش و زندگی هرکولانه ای که وصف می کرد با مثال های تاریخی و پشتوانه ی پادکست ها و کتاب هایی که خوانده بود... به هم خورد. حالم بد می شد از خواندن نوشته هایش اما نمی توانستم هم او را نخوانم و انفالو کنم. 

یکی چیزی بود به اسم حرص و طمع در دانستن این شیوه ی زندگی و خود را به زور در ناامیدانه ترین وضعیت حیاتی وصل کردن به امیدهای اینچینین. حرص بود که من را وادار می کرد ادامه دهم به خواندن نوشته هایش.

 کم کم اما متنفر شدم از نگاهش به زندگی. از اینکه ادمی هرگز نباید ناامید شود و وا دهد و...

 نفرت بود هر بار که او را می خواندم. چون ادمی که من می شناختم باید ناامید می شد. باید وا می دهد. باید روزگاری کوتاه و طولانی می ایستاد و به اطراف نگاه می کرد.

ادمی که من می شناختم گاهی روزهای طولانی، هفته ها و سال ها و ماه ها باید توی خودش فرو می رفت و از همه ی مردم جهان واتفاقات اطرافش متنفر می شد. ادمی که من می شناختم هرکول نبود. ساده و مهربان و گاهی اسهول و گاهی پر از شور زندگی و گاهی بی حوصله و ملول و گاهی نور راه دیگری بود. ادم من روزهایی که ملول بود باید یک گوشه کز می کرد به تماشا جهان و به همه ی خودش و هستی اش و تصمیم هایش شک می کرد. ادم من در بسیاری از مواقع سراسر تردید می شد و راه بازگشت ش پیدا نبود. اینطور نبود که از روی قصه ها و پادکست ها و نمونه های موفق بگویی راه این است. حالا بیا. امروز این مسیرها را بخوان و فردا برگرد. 

زدم آنفالوش کردم. دیروز دیدم با 100 عکس 180 کی فالور دارد چون ادم ها شیفته ی دروغ گفتن به خودشان هستند و شیفته ی باور کردن این هرکول های ادم نما.

نوشتن دیدگاه