تمام دیروز در سیطره ی معجزه ی او بود. او آغاز روشنِ هستی ست و شگفت انگیزترین اتفاقی که جهان را آغاز می کند.

دیروز سپیده یک فیلم چند ثانیه ای فرستاد از بیدارشدن آماندا. نازش می کرد و لپش را می کشید. این چند ثانیه انقدر در خودش شور و روشنایی داشت، آنقدر از زندگی پر شده بود که انگار برای همه ی عمر و زیستن، همین چند ثانیه کافی بود. وگرنه که به قول سلیمان نبی در کتاب جامعه :" چیست زندگی؟ بیهوده گی اندر بیهوده گی و به دنبال باد دویدن..." همه اش همین است. 

دیروز روز او بود. او که راز بی بدیل هستی ست. فروغ سانت به ساینت از او برایم می گفت و با هر سانت یک قدم به نهال نزدیک می شد.

مینا گفت تولد هر نوزادی یعنی خدا هنوز امیدش را به انسان از دست نداده است.

لحظه به لحظه در عالم های دور و نزدیک این روزهای قرنطینه و این مرزهای بسته ی جهان با او همراه بودیم. راه می رفت و درد می کشید. فاصله ی دردهایش که کمتر شد رفت. ما برایش آیه الکرسی خواندیم و سوره ی زلزال و فوت کردیم. در دلمان بیم و امید بود. یک حس تازه و جان دار که از راه دور و از فراز این وضعیت سورءال جهان به یکدیگر پیوندمان می داد. نهال به دنیا امده بود با درد فراوان و فوران خون. 

.

عصر خوابیده بودم و با فریاد از خواب بیدار شده بودم. خواب را هیچ چیز یادم نیست. اما صدای خودم را شنیده بودم که با گلو خشک فریاد زده بودم مامان. بلند و ترسناک

مامان را می خواستم یعنی؟  صبح ش با هم حرف زده بودیم. کیک شکلاتی درست کرده بود و...

شنیدن این فریاد و پریدن از خواب برای خودم بسیار عجیب بود. دلتنگ نبودم. اتفاق خاصی برای مامان نیفتاده بود و هیچ منطقی پشتش نبود. اما در نا خودآگاه من چیزی ست که من را با این مفهوم فرابشری پیوند می دهد. اصلا شاید برای همین دلم می خواست چیزهایی بنویسم. از اول که دلم می خواست چیزهایی بنویسم برای این بود که بتوانم این پدیده را بیشتر نگاه کنم. حوالی ش قدم بزنم و اندکی از آن را کشف کنم. پدیده ی هولناک غمگنانه و شورمندانه ای که شاید معنای عمیق زندگی را با خود دارد. 

یک بار آقای کشاورز گفت در همه ی داستان هایت، رابطه ی بین فرزند و مادر وجود دارد. بعد نگاه کردم دیدم راست می گوید. در نوشته هایم دنبال چیزی می گردم. یک سوال دارم. یک اتفاق حل نشده همراه من است که نمی توانم از پسش بربیایم. پس همیشه دور او می چرخم. در خواب فریاد می زنم. از دوستانم سوال می پرسم. سوال های ناتمام روحی روانی و فیزیکی و...

این نقطه ی رازآلود... 

نوشتن دیدگاه