نباید هیچ نوشت برای جلب توجه ی عموم. برای شادی مردمان. باید چیزی نوشت که می خواهد بیرون بپرد. باید چیزی را نوشت که همان پرنده ی آبی ست. از میان لجن ها و علفزارها باید انقد ر نوشت و نوشت تا بال های نحیف پرنده ی آبی کم کم نمایان شود. پیدا شود از زیر خار و خاشاک.  خودش را نشان بدهد که اینجا هستم. اینجا...

باز هم بنویسی و دوباره بنویسی و دوباره و دوباره آنقدر که بال هایش جان بگیرد. به تن آبی اش برسی. به بال هایش بزرگ که شده اند تا خودشان را نجات بدهند از زیر گل و لای و بعد آرام آرام با قدم هایی لرزان پر بگیرند.

 این است نوشتن. وقتی از نوشتن حرف می زنیم باید آنقدر نوشت تا پرنده ی آبی آرام و لزج پیدایش شود. باید نوشت و نترسید و هراس نداشت از پاک کردن- که راحت نیست در برابر خودت ایستاده قرار بگیری عریان با همه ی کم و کاست های تن ت. با همه ی چاله های روح و روان ت- و نترسی. هراس به دل راه ندهی در مقابل زخم ها و خراش هایی که از آن ها خون بیرون می زند. باید انقدر نوشت و هراس نداشت از نوشتن و آنقدر نوشت و انقدر پاک کرد که پرنده ی آبی پیدایش شود.

همه ی نوشتن برای پر دادن آن پرنده ی آبی ست که در گلویمان گیر کرده است. در آشوب فکر ها و کلمه ها و دلهره ها گیر کرده و ما می ترسیم پرش دهیم. اما کار نوشتن چیست؟ جز همین خط ردن ترس و پر دادن همه ی پرنده های آبی  که در گلو گیر کرده اند.

نوشتن دیدگاه