زیدی اسمیت را دیدم. یک بار دیگر با لباس هیا رنگ به رنگی که پوشیده بود. رنگ های سبز و قرمز و زرد و آبی. او را بارها دیده بودم و با او سفرهای بسیار داشته ام. او بود که به من گفت اگر می خواهی نویسنده باقی بمانی خودت را برای یک نارضایتی همیشگی حاضر کن. یک حس تلخ از اینکه این بهترین نوشته است؟ من بهترین نویسنده در ورژن خودم هست و.. یک ناراضایتی مدام. خودت را برای این لحظه های ناتمام تلخ و ناامیدی ناتمام اماده کن و از ان طرف برای نورها و جرقه های آنی نیز آماده باش. لحظه هایی که چراغ هایی روشن می شوند بعد از تمام شدن هر قصه و نوشته و فکر می کنی این قطعا تکان دهنده ترین نوشته ی تاریخ بشری ست. 

آن شب ساعت یازده و نیم شب خانه رسید. باران می بارید و من در خیابان پنجم که روشن و خیس بود قدم می زدم. ادم های کمی در خیابان بودند. هوا ملس بود و باران سردی اش را گرفته بود. قدم م زدم و به بغضم فکر می کردم که در لحظه ی ورود نزدیک بود بزند از چشمانم بیرون. تلخ و عصبانی و خوشحال از اینکه صندلی ام پشت سر نویسنده های بزرگ بود و چشم در چشم می شدیم و اشک آلود... ناراحت بودم. چیزی شبیه به یک غصه ی تاریخی در آن لحظه ی خاص گریبانم را گرفته بود. اندوه با همه ی مختصاتش در آن لحظه با من هم نشین بود. گریه م گرفته بود چون هرگز در ادبیات ایران و فضای فقیرش این چنین مراسم های نداشته ایم و احتمالا تا سال ایی که عمر ما قد بدهد نخواهیم داشت. آن ها را می دیدم که قشنگ ترین لباس های مهمانی شان را پوشیده بودند. با کلاه و تور و دامن های کوتاه و کفش های پاشنه بلند در مراسم شرکت کرده بودند. پاپیون و کراوات زده بودند. با هم دست می دادند و لبخند می زدند و منتظر بودند ببیند جایزه ی 30 هزرا دلاری را چه کسی می برد. فضای فراخ و پولدار ادبیات شان را ناخوداگاه در ذهنم با ان فضای تنگدستانه و تنگ نظرانه ی ادبیات ایران مقایسه می کردم و اندوهناک می شدم. با تمام ایران که در کرونا داشت دست و پا می زد و اینجا هنوز خبرش نرسیده بود... شبی بود پر از نور و روشنایی و اشک و تنهایی و د رخود فرو رفتن. کلمه هایی برای آن ساعت ها بیشتر از این پیدا نمی کنم.

نوشتن دیدگاه