از خواب می پرم. خواب های آشفته، زیست آشفته، لحظه های آشفته.. خواب دیده ام که او رفته و تمام. خوابم واقعی ست. رخ داده و می ترسم به او زنگ بزنم یا از دوستی خبری بگیرم. هیچ.. می گذارم روز بگذرام و خواب از یادم برود. این را که می نویسم یک هفته ای از خواب می گذرد. بارها دلم پیچ خورد که برایش خطی بنویسم. که بنویسم یارا رفیقا شفیقا در این روزهای آخرالزمانی تو چی؟ زنده ای؟ ریه ات نفس های تازه و جان دار می کشد یا خس خس می کنی مثل همه ی مردم آن سرزمین؟ بارها امدم بنویسم این روزها به تو بیشتر از همه فکر می کنم. ننوشتم. نمی نویسم...

نوشتن دیدگاه