دیرور ح شماره ی دو یک ساعت با من حرف زد و تا جایی که می تواست کوبید و تخریب کرد و رید و قهوه ای کرد و در نهایت گفت البته همه ی این حرف ها به خاطر دوست داشتن توست و چون مایه اش را داری. 

گفتم عذرت را باید زودتر از اینها می خواستم. چرا؟ چون من ان اسب وحشی و چموشی هستم که دیر رام می شود و همین در مقام شامخ استادانی که سکوت سر کلاس هایشان حاکم است تلخ می آید. 

اما یکی از چیزهایی که از کتاب باشکوه " دآرت او لرنینگ" یاد گرفته ام همین است. استاد باید باهوش باشد و نوع اسب هایش را بشناسد. بعضی ها مقل میم دست آموز و رام و خام و لوح سفید می روند جلو و به قول او بر شانه هایش خواهند ایستاد- که متفق القول می گوییم زهی خیال باطل. یا همان ویل سی خودمان- اما بعضی اسب ها هستند وحشی اند. جاشوا در این کتاب می گفت مربی های کمی هستند که بلد باشند چطور با این اسب ها برخورد کنند. با شلاق و غذای کم و... نمی شود این ها را رام کرد و در نهایت همه ی وقتی که می گذاری باید لگذ بخوری. اینطور اینها لگدپران می شوند. 

شیوه ای دیگری ست برای این دسته از اسب ها که با قند خوراندن آغاز می شود. قند و نوازش های مکرر و آهسته آهسته سواری گرفتن. اسب وحشی در اینجا گیج می شود. وقتی سواری می دهد فکر می کند این هم بخشی از رابطه ی طبیعی او با فردی ست که بارها به او طعم شیرین و فراموش نشدنی قند را چشانده است. اسب نمی فهمد که چه اتفاقی در حال افتادن است. این سیر طبیعی را ادامه می دهد و سواری اش را می دهد و اینجا رام کننده ی اسب و اسب یکی می شوند و به راه خودشان ادامه می دهند. می روندتا جنگل های دوردست و مرتع های همیشه سبز و اینگونه است که بهار را هم می بینند.- راستی پشت پنجره بهار شده است. امروز برای اولین بار دیدم سرشاخه های درخت سبزی گلوله ماننده ی زده است. گرد و قلمبه و ریز و سبز...- 

داشتم می گفتم... اسب ها و شاگردها را باید شناخت. من می فهمیدم که ح قصد دارد من را تخریب کند. بکوبد و دوباره بسازد. درست می گفت جدلی نبود. پریشان احوالی و بیش فعالی من را دیده بود و باید می کوبید و از اول می ساخت. من چی؟ حالا چی ژوزه؟

من هیچ.. خوابیدم. از سردرد و سبکی تحمل ناپذیر هستی. چون بعد از ح اول با ح دوم هم دعوایم شد و در قرنطینه باید از پس تحمل همدیگر برمی آمدیم. خوابیدم چون فکر می کردم با خوابیدن می توان زمان را از تب و تاب ایستاند. کاری که ویروس کرونا با وضعیت جهان می کند. فکر کردم همانطور که این ویرس جهان را خوابانده و زمان را استاپ زده است خوابیدن هم می تواند چنین کاری کند و احتمالا وقتی بیدار شوم همه چیز فرق کرده است. 

بیدار شدم و هیچ چیزی فرق نکرده بود. زدم بیرون و بعد از مدت ها سیگارهایی که از ایران اورده بودم را باز کردم. تصمیم گرفتم تا مدتی ادای اسب های رام را دربیارم. به خودم قول دادم در این نقش آنقدر فرو بروم که باورم شود. یعنی همانطور که می گویند- فیک ایت میک ایت- 

نوشتن دیدگاه