شب به یکباره تصمیم گرفتیم صبح بیدار شویم و برویم ماکاندو. یکی از بهترین تصمیم هایی که رد زندگی دونفره مان گرفتیم. سفر کوتاه بود و یگانه و هیچ کم نداشت...

صبح بیدار شدیم. هر دو بدون ساعت و آلارم با ذوقی درونی بیدار شده بودیم. من کارگاه انلاین را شرکت کردم و همینطور که کارگاه به وقت شهر دیگری می گذشت من لباس هایم را می چیدم. حمام رفتم. موهایم را شانه کردم و سوار ماشین شدیم و رسیدیم فرودگاه و کارگاه ادامه داشت و...

حرف زدم و قصه وش دادم و با هم سوار هوایپما شدیم.

سه ساعت نشیتم و به یک آبی ماورای بحار رسیدیم. به دهکده ای که بیش از هر چیز یادآور ماکاندو بود. یک ماکاندوی ناب.

بوی رطوبت گرمی که رد شهر پیچیده بود. بوی تابستانی که با سه ساعت پرواز تغییر فصل داده بودیم و از زمستان سرد نیویورک رسیده بودیم به تابستان مرطوب فلوریدا. 

گل های صورتی درشتی که در حیاط خانه ها دیده می شدند. و بالا رفتن از پله ای چوبی خانه که بوی مرطوبش من را برده بود به بیست و یک ساله گی- اینجا برندی به اسم فورعور توعنی وان وجود دارد که من با دیدن اسمش فکر می کنم برای من هم همه چیز انگار در بیست و یک سالگی جاودان و ابدی شده بادش.- بوی چالوس بود و سفر به شمالف بوی جاده های پیچ در پیچی که تو را جان می دار می کرد. دوستت دارم به آلمانی چه می شود؟ یکی از شخصیت های کتاب مرگ همسایه ی آلمانی این را پرسید. می شود " ایش لی بی دیش- 

این شهر من را ذوب می کرد با سادگی اش، با زبان اسپنیشش، با رنگ آبی کمرنگ اقیانوس... شهر ساحلی ای که من را شبیه شمال کرده بود. شبیه به انزلی، شبیه به رشت و گیلان که این روزها نفس تنگی دارد. 

برای این شهر در نوت های موبایلم نوشته ام- 

اینجا هاواناست. اینجا آبادان است. اینجا انزلی ست. شهرهای ساحلی با بوی مرطوب و نم کهنه ی قصه های جامانده شان.

ادم ها همه یک شلوراک و تیشرت پوشیده بودند و با دمپایی بیرون می زدند. زن ها با شورت و سوتین هایی که به اندازه ی یک خط نازک بود. بدن هایی که فقط بدن بودند در تعامل و دوستی با آفتاب و دریا و ساحل...

شهر پر از موتور است بی هیچ شباهتی به نیویورک که حتی یک موتور هم در ان ندیده ام. 

در این شهر من زیبا هستم. بی اندازه روشن هستم. شبیه چهره ام در سرزمین مادری. تن بازمی گردد به هوای ریشه هایش. در ساحل و رطوبت و شرجی چشم هایم درشت ترند. روشن ترند. موهایم فر می خورند و من بی اندازه شبیه می شوم به نوجوانی های مادم.

بازمی گردم به تنی که باید در این شهرها زیست کند و من او را منع می کنم. تن مطیع است و همراه من می آید به دوده ی شهرهای شلوغ و روانی. اما در این شهرهاست که به وجد می آید که آرام می شود و با جهان در صلح فرو می رود. در این شهرهاست که تن درخشان است و به خودش نزدیک.

 و رنگ ها که در این شهرها روی دیوار و خانه ها زرد و آبی و صورتی و قرمزند تند و پررنگ. و رنگ دریا که آبی ملایم است.

صبح وقتی از خواب بیدار شدیم سه نارنگی و یک جعبه نان کروسان و آبمیوه با خودمان بردیم. شش دقیقه قدم زدیم و به اقیانوس رسیدیم. اقیانوسی که برای تمام ساکنان دهکده در دسترس و نزدیک است. وسط هفته بود و ساعتی بی ربط اما شلوغ بود. زیراندازمان را پهن کرد. آبی زیر پایمان با آبی بالای سرمان یکی شده بود. چشم هایمان را که می بستیم امد و شد دریا بود و جریانش در شریان های تن. صدایش انگار در دل و روده و مغز و معده ی من جاری بود. در تمام تنم صدایش می پیچید و شبیه وضعیت یکی شدن با یک پدیده ی بی حد و حصر... شبیه آن نگاهی که ابن عربی داشت که عالم صغیر و عالم کبیر و زمان و مکان و یکی شدن و به وحدت رسیدن شان...

دوست دارم بسیار از این گوشه ی دنیا بنویسم که طبیعت چقدر بزرگتر و باشکوه تر از ادم ها و شهر بود. هنوز زنجیر بردگی بر گردن نکشیده بودند این رنگ ها. هنوز ایستا و جاندار و پابرجا بودند. 

ساعت ها زیر سایه ای اندک خوابیدیم و خودمان را به خواب زدیم و چشم هایمان را بسیتم زیرا آدمی در برابر این همه آبی یکدست از خوشبختی هراسان می شود. باورش نمی شود این همه نزدیک باشد خوشبختی که ان همه حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها برایش گفته اند. آدمی می ترسد و چشم هایش را می بندد و به عالم خیال پناه می برد و در تاریک روشن عالم صغیر خودش با خوشبختی که می داند اگر لحظه ای چشم های را باز کند آنجاست همانجا- قرار می گیرد.

جایی خداوند در عهد عتیق می نویسد که در زمان حاکمیت سلمیان نبیف مردم زیر سایه ی درخت انجیر و انگور در آرامش می زیستند. انگار کن که همه ی مفهوم آرامش سایه ی درخت انجیری باشد...

نوشتن دیدگاه