دیروز یک ان در یک لحظه ی کوتاه دلم برای او تنگ شد. اما سوال بعدی به یکباره ظاهر شد" خوب که چی؟" در دلتنگی چیست؟ 
مقصودم فایده اش نیست. فایده دیگر چه عنی ست. نه فایده نه.. انچنان که بورخس پدربزرگ همه ی کتاخواران جهان می گوید" مثل این است که بگویید در غروب زیبای آفتاب چه فایده ایست."
نه فایده منظورم نیست. اما خوب دلم تنگ شد و چند بار وسوسه شدم برای او خطی بنویسم. گلی بفرستم. مثلا یک شعر بی اندازه کوتاه از غاده السمان. مثل این شعر که می گوید" تو را دوست دارم. بیشتر از همه ی گناهانم." 
اما همه فکر و خیال واهی. چیزی ننوشتم. گذاشتم از دلم بگذرد. هر کار کردم از دلم بگذرد. یکی از کارها هم فکر کردم به ش بود. که بالاخره بعد از سال ها تلاش و نامه نگاری و از این و ان پرسیدن یافت شد. دیروز اسمش را در گوشیم ام سیو کردم. شماره اش را نوشتم و اسمش را به فارسی نوشتم. چه حسی. چه کیفی. چه خواب و رویای دوری بود داشتنش. هست. دارمش. 5 ساعت تمام هم بود. 5 ساعت. از ساعت دو ظهر آغاز شده بود تا ساعت 8 شب. سردرد و بی حوصلگی و اعصاب سگ و داغان و شام هم بی اندازه سوسیس و قارچ خوردم تا عصابیتم را کم کنم. عصبانی ام. چون ان همه شیفتگی محو شده انگار... هنوز شیفتگی هست اما گذشته ام. گذشتن.. لعنت به گذشتن. لعنت به گیاهی که ماییم و در گلدان هایمان قرار نمی گیریم و به دنبال گلدان بزرگ و بزرگ تر می گردیم. دیروز فهمیدم تمام شد. ان همه نوشتن از روی داستان. آن 6 بار خواندنش. ان زیستن و غرق شدن و مردن در کلمه هایش. مگر من نبودم که یک داستان نوشتم که از میان داتسان او می گذشت. یک داستان که شخصیت اش در داستان او حامله شده بود. باردار بود و افتاده بود در فضای داستان او. من نوشتم و بی اندازه هم کیف کردم. من نوشتم و من و... چه شد ان همه زندگی که در من بود؟ چه شد ان همه ذوق از هر کلمه اش.. دیروز که حرف می زد فکر کردم عصاره اش را ریخته و رفته. تمام. هر بزرگی که می نویسد همین کار را می کند. سیگارش را می کشید و بلند می شد و آب می خورد و آرام بود و حوصله ی زرهای طولانی ادم های پرو را داشت. من اما حوصله نداشتم و دلم می خواستم به شیفتگی ام برگردم و پیدا کنم که چه بلایی بر سرش امد؟ که کجا کاریم با ان شیفتگی که کمرنگ شده. شده به قد ارزنی...
سگم این روزها. سگی کوشا که داستان های قدیمی اش را بازنویسی می کند و ترجمه های مسخره ازشان در می اورد. سگی کوشا که گیر کرده میان دو انتهای نوشتن. سگی کوشا با چهار کارگاه داستان. یکی در نیویورک. یکی در ایران. یکی در سانفرانسیکو و دیگری در آیوا. یکی دلداده ی مکتب اصفهان و دیگری دلداده ی مکتب تهران و دیگری خودمانیم و اهل دل بازی و تولدها و ان یکی نویسندگان از سراسر دنیا... اما هیچ کدام از این ها از سگ بودن این روزهایم کم نمی کند. شاید به خاطر هورمون هاست که به طرز عجیبی یک هفته به تاخیر افتاده. دردش می آید و خونش نه. مثلا معجزه شود و مریم وار چیزی در من رشد کند. اینطور باشد پذیراترم تا تصمیم بگیرم. اگر تصمیم نگیرید و مسولیت تصمیم خودتان را نپذیرید از جرگه ی دوستان سارتر و سیمون دوبوار بیرون خواهید شد. اگزیستانسیالیسم بی اگزیستانسیالیم...
.
به شیفتگی و از بین رفتن ش فکر کردم و از خودم که بزرگ شده ام بیزار شدم. شب بود که ساعت دو ونیم از خواب پریدم. دلتنگی بود. همانجا نشسته بود همخانه ی اندوه و شوق... تا ساعت 6 بیدار بودم. روزش ده بود و از توی آینه رنگ ارغوانی طلوع پیدا بود. دلتنگی کماکان بود. یاد یک جمله از کارور می افتم که می گوید" بصیرت پیدا می کنید اما فایده ی این بصیرت چیست؟"
دلتنگی بود تا اینکه دوباره خوابم برد. 

نوشتن دیدگاه