از زمانی که رسیده ام خواب زده، خالی، اندوهگین و بی کلمه رو به روی چمدان بیست و سه کیلویی پر شده از کتابم نشسته ام و کتابخانه ی چوبی جدیدی که سفارش داده ایم. چمدان را نامرتب خالی کردم در کتابخانه. فضا کم امد و چند کتاب قدیمی را جا به جا کردم. یکی شان "توکای آبی" بود. اخرین کتاب حامد اسماعیلیون که در ایران مجوز چاپ پیدا نکرد و او مجبور شد کتاب را از طریق انتشارات مهری لندن منتشر کند. 
یاد چشم های ری را می افتم که نوشته بود... کتاب را باز می کنم و به عادت مالوف زیر جاهایی که با خودکار خط کشیده ام را دوباره می خوانم. 
 
" ماهی را دوباره به آب پرت کرد مثل هر بار مثل تمام325 بار گذشته که انگار مردی از بالکن طبقه ی چهاردهم یک ساختمان به بیرون پرت می شود. انگار دستش را در قفس می کند و توکای آبی را بیرون می آورد و به آسمان پرت می کند. توکا ناشیانه بال بال می زند تا بالاخره بر بال باد می افتد و او آنقدر نگاهش می کند تا توکای آبی بفهمد مسیر اقیانوس دوردست کجاست."
.
 فکر می کنم جای توکای آبی می توان نام ری را و ری راها را گذاشت که به سوی آسمان پرت شدند. بر بال باد افتادند تا بفهمند مسیر اقیانوس دوردست کجاست.
 
 
 ز

نوشتن دیدگاه