در شب عروسی اش به ب تجاوز می شود. می گوید خسته ام و امشب نه. اما همسر ب به زور و با فاجعه کار او را تمام می کند. ب با اینکه در لحظه از او متنفر می شود و در توانش نبوده مقاومت کردن اما تن می دهد به دو دلیل. یک: همسر ب یک محافظ بلندمرتبه است با هیکلی بیش از اندازه شبیه محافظ سِرسی در گیم آو ثرونر- چون من دیده ام اینطور ترسیم می کنم.- نتیجتا هرگونه تلاشی در نهایت بی ثمر و پوچ می ماند و محافظ ِسرسی بر او غالب می شود. و دلیل دوم: ب دختری ست مذهبی. مذهبی که به نوعی خاص در جامعه ی مردسالار رواج داده می شود. او فکر می کند اگر به این تجاوز تن ندهد از لحاظ شرعی برایش گناهی بزرگ محسوب می شود.
 
ب همکلاسی دوران دبیرستان من است.دبیرستان ما یک دبیرستان چادراجبار به شدت بی کیفیت بود.هر وقت مغازه های اطراف مدرسه را می رفتیم- فقط اطراف مدرسه ان هم یواشکی با هزار ترس که ب می گفت تو برو و من با شما همراهی نمی کنم اما در نهایت کنجکاوی دیدن جهان بیرون و اصرارهای ما او را وادار می کرد به مغازه بیاید.-
 زیرا خانواده ی ب و مخصوصا مادرش هرگز به او اجازه ی بیرون رفتن و مسیری غیر از مدرسه را نمی داد.- او هرگز نمی تواسنت یک کلمه با مغازه دار صحبت کند و با التماس از ما خواهش می کرد که به مغازه دار بگوییم یک پفک بده مثلا. یعنی شاید برای پفک، در آن لحظه می مرد اما اگر ما نبودیم هرگز نمی توانست خواسته اش را بیان کند و قید پفک را می زد. زیرا به او یاد داده بودند تحت هیچ شرایطی با نامحرم حرف نزد. 
او سرنوشتش را به شیوه ی عجیبی پذیرفته بود. می دانست باید ازدواج کند و بچه بیاورد و با خانواده ی همسر بیشتر از هرفرد دیگری در جهان رفت آمد داشته باشد و دوستی هایش را بعد از ادواج به کناره ای بگذارد و... 
دانشگاه قبول نشد.چرا.. یادم هست وقتی من لیسانسم را گرفته بودم او سال اول کارشناسی بود داشنگاه پیام نور در یک شهرستان دور که پدر مادرش با پارتی بازی توانسته بودند انتقالی اش را به تهران بگیرند- که حتی برای دادن امتحانات پیام نور هم از تهران خارج نشود.-
همسرش پسرعموی اوست. هرگز تا روز خواستگاری همدیگر را ندیده بودند. زیرا در خانواده شان رسم نبود. همسرش هم درسی نخوانده و دانشگاهی نرفته و حرفه ی خاصی نمی داند.  اما گنده است و همین گنده گی او را مدافع و محافظ می کند و به همین دلیل آن ها می توانند خانه بخرند و پوشاک و غذا و... تهیه کنند. 
.
 حالا ب را دیدید که نمی تواند با هیچ آدمی حرف بزند. که از دایره ی چند نفره ی مادر و مادرشوهر و خواهرشوهر اجازه ی خارج شدن ندارد. ب همیشه سر بزنگاه هر وقت بحث سیاسی می شود و من استوری ای می گذارم پیدایش می شود و من را مورد لطف و عنایت خود قرار می دهد. قهوه ای می کند و می شورد و پهن می کند و از این فعالیت فراخانوادگی و از این گستردگی تجربه ی زیسته و از اینکه اصطلاحا از کامفورت زون خود خارج شده است کیف می کند. 
ب عزیز. که تفاوت تجاوز و رابطه ی زناشویی هنوز بر تو روشن نیست، ب عزیز که ساده ترین سوال امتحانی ات را در دانشگاه برای من اس ام اس می کردی تا بگویمت تاریخ جنگ جهانی دوم چه زمانی بوده است و خودت کارشناس مطالعات تاریخ بودی، ب عزیز خودت بگو فاز تو چیست در این سرای سه پنجی؟

نوشتن دیدگاه