چون دو ماه است که تماما نگاه بوده ام و نظاره و یادداشت های کوتاه و عکس هایی که همه شان محو شدند. نیمی از سفرم رفت در آن سفید بی بدیل. دوستی که سه سال با او زیستم و همه ی من را می دانست از ابتدا- کاش سوگوراه ای بنویسم برای او که وقتی رفت تا روزها و مدت ها نمی توانستم رفتنش را باور کنم و هر لحظه منتظر بودم یکی از راه برسد بگوید او بازگشته. او زنده است. از دست دادنش را باور نمی کردم. اما او رفته بود با همه ی رازهایی که میان مان بود. با همه ی مگوهایی که فقط من می دانستم و او. با همه ی کلمه هایی که دهانم را می بوییدند اگر او نبود. او بود اما همیشه و همه جا در کنارم. شب های طولانی. تنهایی های شاد. انزواهای غم زده. نامه ها و نوشته های کوتاه و بلند و تصمیم های جدی و نیمه جدی و یادآوری های گاه و بی گاه. او نگه دار روزها و خاطره ها و لحظه های کوتاه و بلندم بود. وقتی رفت با خود برد روزها را. با خود برد چشم های شاد خندانی را که در موقعیت های خاص و سر بزنگاه گرفته بودمشان. او با خود چیرهای زیادی را برد که حتی نمی توانم به یادشان بیاورم و همین حفره. همنی فراموشی من را غمگین می کند. او علیه فراموش بود و وجودش گاه و بی گاه چیزی را گوشزد می کرد. او رفت و من در بهت برای دوست سه ساله ام که در تمام روزها و شب ها در کنار من بود باید سوگورای می کردم. در مرحله ی انکار باقی ماندم روزها. اما بعد از مدتی رفتن ش را پذیرفتم و باور کردم بازنمی گردد....- 
از ننوشتن می گفتم. در طول سفرم هیچ ننوشتم به غیر چیزهای بسیار کوتاه در دفتر آبی ارزانی که ریحانه از مترو برایم خریده بود و در آن نقشه ی جهان نقش بسته بود. گاهی هم در دفترچه یادداشت سیاه کوچکم چیزهایی می نوشتم و بیشتر از همه در آن دوست و یار همیشگش...
وقتی رسیدم و تصمیم گرفتم به نوشتن می خواستم فقط چیزهای توصیفی بنویسم. می خواستم چیزی بنویسم شبیه به نان فیکشن های خانوم الکساندر . همین دستم را می بست. همین اگاهی به اینکه چقدر سبک های زیادی وجود دارد برای نوشتن یک خاطره ی ساده. برای نونشتن بابا آب داد. همین من را می ترساند. کلاس منایی هم مزید بر علت بود با ان فرمول های ریاضی وار و شنیده ها و دیده ها و آشفتگی های و سفرهای درونی و بیرونی نیز.
به همین دلیفل کتاب زمان دست دوم را شروع کردم به خواندن. می خواستم شیوه ی روایت بیاموزم. تا صفحه ی صد خواندم. چیزی نتوانستم بیاموزم. فقط از پشتکار نویسنده و مصاحبه ها لذت بردم. کتاب خدای چیزهای کوچک را شروع کردم. لذت بردم اما نیاموختم. یعنی از هر کدام از این ها ذره هایی می آموختم اما در من نمی نشست. کانال فولک را خواندم و دوباره لذت بردم و کیف کردم از این مدل نوشتار سلینی اش. دوست داشتم و با تمام وجود دوست دارم انچنان نوشتن را... اما تلاشم بیهوده بود. همین شد که روزها چیزی ننوشتم. 
حالا که می نویسم دیگر به سبک و ساختار نوشتن فکر نمی کنم. فقط تند تند روی دکمه های سیاه کیبورد می فشارم تا شاید بعدها گشایشی شود. 
 
 
 
 

نوشتن دیدگاه