امروز بعد از سال ها "نون" را خواندم. نون را قبل تر ها در فیس بوک دنیال می کردم و همیشه به جسارت نوشته هایش. به بی ادبی و کلام تیزش حسادت می کردم. به سر نترس ش. کیف می دهد نوشته های تیغ دار خواندنش. دوباره در ایستاگرام پیدایش کردم. انگار مدت ها د رتوییتر بوده و حالا د رآنجاست. دیوانه است. از ان دیوانه های خوب. می تواند با نون نون با هم باشند. یک زوج روانی دوست داشتنی. مدل نوشته هایشان آدم را آزار می دهد. توی فکر فرو رفته ام و کار دارم. باید یک چیزی را تا پایان اکتبر سابمیت کنم. اما چون ترسیده ام هی امروز فردا می کنم. خوب چرا می ترسی؟ ریجکت می شوی صد در صد. یعنی شک نکن و ذره ای هم شک به دلت راه نده. همین  دانش برایت کافی نیست که چیزی را بفرستی؟ باید ترجمه کنم؟ کرده ای دیگر حالا هرچند تخمی تخیلی. همین از دستت برمی آمدهک. باید دوباره و چندباره ویرایش کنم؟ بکن لامصب. چرا اینقدر دست دست می کنی. برو خودت را خر کن. ما را دست انداخته ای. الکی امروز فردا یم کن یکه اکتبر تمام شود و بگویی ای بابا دیدی چی شد؟ که مثلا خودت مقصر نبودی. بله ما سال ها رنگ کار قناری های وحشی جزایر موناکو بودیم و... خلاصه که باید فرستم. اصلا به امید شکست مفتضانه بفرست. به درک.

نوشتن دیدگاه