جان کندم  و بعد از هفته ها سرگردانی و خواندن و بیخودی گشتن و بهانه های واهی نوشتمش. 6 ساعت بی وقفه نشستم و نوشتم. کمرددر و استرس و اضطراب و ترس و آسم و قلب درد و تمام دردهای لاعلاج دنیا در من بود و می گفت بلند شو. خسته شدی. مریض می شی. بی خیال. بذار فردا. اصلا مگه ویکند در پیش نداریم. ای وای شیرین نشاط رو سرچ نکردی کدوم دانشگاه درس خونده؟ چه خوب بود امروز با ریحانه حرف می زدم؟ با مامانت می دونی از کیه حرف نزدی؟

همه ی رنج ها و بدبدختی و خوشبختی ها و آهنگ ها و نوستالژی بازی ها و استوری های جمع شده ی اینستاگرام و لباس های تازه ت رو نمی پوشی. یه تیپ ست نمی کنی؟ یه کم... یعنی همه چیز هجوم اورده بودند اما م گفتم لظفا همه خفه شوید. امروز حتی کلاس سهروردی و دانشگاه کلمبیا هم کنسل است. تمامش می کنم. برگه ها را چیدم. سی چهل تا آشفته نویسی و کثیف و شلخته... و بعد با رنج و سختی شروع کردم به نوشتن. جان کندم و ساعت 6 بود که تمام شده بود. دقیقا بیست صفحه شد. کیفور شده بودم. باید تایپش کنم. تمام شد و به ح زنگ زدم گفتم با هم شام برویم بیرون. رفتیم سر کوچه و کوبایی همیشگی و جشن گرفتم و حرف زدم و خوشحال بودم.

الان دو ساعت گذشته است. فکر می کنم چی نوشته ام؟ اصلا یادم نیست. افتاده به جانم که اگر چرند نوشته ای یک کاری بکن تا دیر نشده... خوره افتاده به جانم. ساعت یازده شب است. اگر بخوابم خوب می شوم و اگر فدرا تایپش کنم و ادیت شاید بهتر شد.

نوشتن دیدگاه