باریکه ی نور را گرفتم و توی آب گم شدم. مثل جنگلی که این روزها در آن دست و پا می زنم. داستان کوتاهی از یک زندگی واقعی می خواندم دیروز. زن و شوهری که از همه جای دنیا بچه ها را اداپت می کنند... به این داستان، به نفس کشیدن میان بیست دور رفت و برگشت در آب باید بیشتر دقت کنم.

نوشتن دیدگاه