از نیواسکول برمی گردم. مدرسه ی دیگری در گرینویچ ویلج. از خانه ی فرندز تا تمام شهر را راه رفتم. راه رفتن در یک هوای بی نظیر در ماه اکتبر در روشنایی بخارآلود شه. هوا 21 درجه بود. یک لباس سفید پوشیده بودم و گرمایشی سورمه ای رویش و کفش سفیدم را که از چین خریده ام. راحت و نرم... از صبح آفتاب پاشیده بود و همه ی روز را روشن کرده بود. عکسم را عوض کردم. عکس پروفایلم را. نقاشی شیرین را گذاشتم  ادم های باذوق برایم نوشتند از زیبایی و از کیف کردن شان. لیلا و مطی و سمیه... میم مثل یک سنگ خاره که چسبیده باشد به کف رودخانه ای.. دوست معمولی شدن. مرجان گفت نه نمی خواهم دوست معمولی باشم هرگز با او. حرفش برایم نقطه داشت. لحظه داشت. باید بیشتر به این جمله اش فکر کنم. و چه تصمیم هوشمندانه ای.

.

عکسم روشن است و آفتابی و پر از رنگ. در عکسم موهای فرخورده ای دارم که گوجه ای بسته ام. ابروهای روشن و چشم های عسلی و لب های قرمز و بینی که عمل کرده است. لباس گل دار پوشیده ام و توی دستم یک گلدان قرار دارد. منم. تا حد زیادی من هستم.

با ترس و تانی به سوی شهر رفتم. مثل همیشه برای رفتن به جاهای تازه این تردید در من است. اما آفتاب بود و از صبح رفته بودم در آبی ها و حالم خوب بود. خونده بودم و نوشته بودم و ساعت چهار بلند شدم و خودم  را در اتوبوس انداختم. در اتوبوس هیچ کاری نکردم. نه چیزی خواندم و نه چیزی گوش دادم. هیج. فقط نگاه کردم. تماشای پاییز در آفتاب بیش از اندازه طلایی. وقتی رسیدم می خواستم مترو بگیرم اما شروع کردم به راه رفتن. در مسیر به فوراور21 رسیدم. اسمش مدت هاست توی مغزم روشن شده است. 21 سالگی و تا ابد در آن زیستن. دقیقا دقیقا می شود ده سال پیش. می شود ان روزهای سرد و خنک با... برای همیشه 21 ساله می مانم وقتی آن روز را به یاد می آورم. ده سال اما گذشته است. در 21 راه می رفتم و رنگ های روشن مخمل دلم را می برد و لباس های شاد را نگاه می کردم و برای لیلا استادم صدا می گذاشتم و به ده سال پیش فکر می کردم. به روزهای نرفته و بی بازگشت. دقیقا همین روزها بود. همین روزهای نزدیک به تولد در پاییز. کت روشن پوشیده بودم. رنگش کرم بود و عکس هایش هست هنوز. حتی پوشه اش...

امروز که حرف می زدم همه چیز را عادی جلوه دادم. و چقدر تلخ است این همه عادی بودن. آدم باشیم و منطقی و به روی خودمان نیاوریم. بازی های بی معنی که زا زندگی و زنده بودن کم می کنند.

راه رفتم و رسیدم به خانه ی دوستانم. اینجای شهر را می شناسم. این قسمت شهر با من یگانه است. رفتم به سمت مدرسه و طبقه ی 5. آدم ها همدیگر را می شناختند و با هم حرف می زدند و.. من غریب بودم. هیچ حرفی نداشتم با کسی. فقط دارسی را نویسنده را خوانده بودم که به هشت زبان دنیا کتاب هایش ترجمه شده است و زنانه و تنانه می نویسد. نویسنده بی هیچ آرایشی با لباسی جیپسی و بلند و خنک با موهای کوتاه و اندک لکنت زبان از رابطه ی خودش و مادرش گفت و حرف زد و از تنانگی گفت و از زندگی اش در بروکلین و از فلوشبیپ های فراوان از پرینستون و کلمبیا و ان وای یو و... نویسنده از دختر 23 ساله اش گفت و اینکه چگونه از تن حرف می زنند با یکدیگر...

لباس سفیدم را با لباس سفیدم عوض کردم و تمام مسیر را قدم زدم. ح از جلسه ی استارت آپ بیرون آمد. با هم یک جای جدید ترکیه ای کشف کردیم و برگشتیم خانه. حالا من نشسته ام و شمع هایم را روشن رکده ام. موسیقی گیم آو ترون را الکسا پخش می کند و ح در تاریکی اتاق در حال سالاد خوردن است و سوپرانوز دیدن شبانه ام را ترتیب می دهد.

 ز

نوشتن دیدگاه