بیرون مه آلود است همچون دورن...

مه در من و بیرون ازمن جریان دارد جاری ست و درنفس هایم سیالان دارد.بعد ازمدت ها دیشب رفتم روبه روی زیباترین منظره ی جهان نشستم و سیگار کشیئم. به گلی فکر کردم دقیقا درهمان ساعتی از شب که شش سال پیش نیلوفر زنگ زد و با گریه جمله ها و کلمه های نامفهومی گفت برای نیلوفر صدا گذاشتم .یادم بود اما چیزی نگفتم. گذاشتم غم ماسیده و دودآلود در تمامم ادامه پیدا کند.

از صبح که بیدار شدم غم بود. نشسته بود روی مویابلم. از کارگران هفت تپه که پول و حقوق عقب افتاده شان را می خواستند تا گلی که رفته بود و خواهرش...استوری ها و نوشته های خواهرش دلم رابه آتش می کشید. خواهرش گلی و بعد هم برادرش را از دست داده بود...دوقلوهایش را در آغوش کشیده بود وبریشان از خاله ای گفته بود که می توانستند داشته باشند اما...

بعد هم نوشته های نجمه را خواندم که از رویای خبرنگاری گلی گفته بود اینکه یک بار به او گفته بود نترس بلند شو...رویای گلی را یادم هست. آن تابستان که در تهران مانده بود و تهران ناامید و دلزده و خسته اش کرده بود. با میم رفتیم دنبالش و برایش دنیال خانه گشتیم. سقف داشتن مهم بود. برای خبرنگار شدن باید سقفی وجود داشت.

گلی بود که من گفت با ح قرار بگذار اصلا از خانه ی گلی بود که بعد از مدت ها با ح در تئاتر شهر قرار گذاشتم. و دقیقا در روزی که من و ح مزدوج شدیم گلی به یکباره رفت.

نیلوفرزنگ زده بود که دوست گلی و پویان را پیدا کند آن ها داشتند برای عروسی و فلیمبرداری می رفتند و هیچ کدام از ما دوست گلس را نمی شناختیمم. ساعت دوازده شب بود.شش سال گذشته بود. من سیگار می کشیدم و روبه روی شهر شیشه ای روشن و رودخانه ی روانش به گلی فکر می کردم و به میم پیام می دادم و برای نیلوفر ویس می گذاشتم.

گلی مرده بود و وقتی مسرور عکسش را گذاشت دیدم که چقدر زیبا و بکر و اصیل بوده زیبایی اش. چشم ها...انگار هیچ وقت اینطور این همه از نزدیک ندیده بودمش..تنم تلخ است و طوفان هورمون هاست که این روزها برپا شده. با ح رفتیم نزدیک ترین مکزیک ممکن تا 6 سال را جشن بگیریم. شب بود و ماه از سط نصف شده بود. ماه و شب ما را بی اختیار به همه ی مردگان کشاندند. پدرش.گلی.حتی آقای آخشی که ا. هم مرده بود. شب ها تا ساعت چهار صبح بیدارم و بیخواب.. فکر می کنم؟ عمیقیم؟ فیلسوفم؟ یا به قول نسرین ژست روشنفکری برداشته ام؟

نه به هیچ چیز فکر نمی کنم. درسرم چیزی نیست. نه فکری، نه آنچنان عمقی... نه.. فقط چشم هایم باز است و بیدارم و خوابم نمی برد. پریشب وسط همین شب بیداری ها ساعت چهار ضبح بیدار شدم و کتابخانه ی بابل بورخس را خواندم. بورخس می تواند پدر بزرگ و معنوی .گادفادر بی شک همه ی کرم کتاب ها باشد. از این جهت میتاون به او دخیل بست. به زیارتگاه بورخس...اما کتابخانه ی بابل آن چیزی نبود که خواب را از سرم بپراند. فقط چون خوابم نمی برد ادامه اش دادم و ساعت هفت صبح دیدم هنوز بیدارم باچشم های خون آلود...

در این مدت کتاب های مزخرف و آشغال زیاد خوانده ام و تک و توک کتاب خوب هم خوانده ام که باید از آن ها بنویسم. در جلسات نوشتن روی سفر درونی کار می کنیم و هر دو هفته یکبار از روی کتاب جلو می رویم. برای من مثل رسیدن به اعماق خود است.جاهای ترسناکی که مدت ها خاک گرفته بوده اند و هیج دلیل هم برای نزدیک شدن به آن نقطه ها پیدا نکرده ام. اما نوشتم از آن ها زیاد و طولانی و به شدت نامطمئن. اصلا نمیدانم دقیقا چه چیزی هستند این نوشته ها  و چه نامی می توان به آن ها داد. درمیانه ی داستان و ناداستان و خاطره ی شخصی و حتی شاید سانتی مانتال آبکی راه بروند. اما باید از خودم بیرونشان می کردم. نه برای نوشتن چیزی و درمعرض قرا دادن و چاپ کردن شان...برای سفر کردن باخودم که در هیاهوی روزها و آدم ها گم ش کرده ام.

برای نوشتن آن دوهفته زجر بود. این همه نزدیکی به خود و پیرامون خود گشتن و این نوشته ای که هرجایش را نگاه  می کردم با ته واره ی شرم و نقص همراه بود من بودم شخصی ترین و شیرین ترین و تلخ ترین تجربه های کودکی و بزرگسالی در من..روزهای طولانی کلنجار رفتم. ساعت ها... پراکنده گویی و قطعه های پاره پاره ی قصه و تن و روح و روان را توامان داشت. اما از هر گوشه ای که نگاه می کردم باز هم بود. 

روزها ده ساعت پای او بودم. او من را غمگین می کرد. شرمگین می کرد من را به خودم نشان می داد و در لحظه کنار می کشید. روزهای طولانی و هر روز هشت و ده ساعت...تمام شد و وقتی می خواندمش و بازنویسی می کردم نمی دانستم این چیست. هنوز هم نمی دانم. باید نهان بماند. او من است. خیلی من است. این همه من بودن از طاقت من خارج است.

اما بعد از او چیزهای دیگری هم نوشتم. تازگی ها هرچیزی که می نویسم نسبتی دور و نزدیک با خودم پیدا می کند و همینجاست که به این نتیجه می رسم پس اینها نمی توانند داستان باشند. یا اگر چیزی باشند شبیه به داستان حتما بی معنی ومزخرف اند. همین است که به محض نوشتن و تمام شدن فراموششان می کنم.نوشته هایی که می شود گفت دوستشان دارم اما مثل جمله ی کارور که می گوید "خوب به بصیرت رسیدیم.اما.بصیرت به چه دردی می خورد."

خوب این کلمه ها این همه شون به چه دردی می خوره... اما درمقابل کارورو، بورخس می گه وقتی این سوال ها رو راجع به ادبیات ازتون می پرسن مثل اینه که یکی بپرسه خوب فایده ی این غروب زیبا چیست؟؟

من غروب های زیادی خلق کرده ام. از عدم... چیزی برای خودم که نمی شود به کسی نشانش داد.چون غروب زیبا افول می کند و شما را در معرض شرمنده شدن قرار میدهد.

از خودم نوشته ام بسیار... یعنی نمی خواستم اینطور پیش برود. چون از خودم فرار می کنم در اکثر مواقع اما این بار هرچه می نوشتم کلمه ها با آهن رباهایی نامرئی دور و برم پیدایشان می شد. تلخ شده ام. شاید بی خوابی ست. شاید هورمون های یک هفتهی ی قبل ازپریود..وشاید سندروم نزدیکی و شروع پاییزاست که همین حالا یکی از آن درخت های تا نیمه ارغوانی و سرخ و سبز را روبه رویم می بینم. پاییزهای اینجا را دوست دارم اما روزهای ابری طولانی را...

.

هفته ی پیش تولد سمانه بود.سمانه به کهکشان ها وضعیت شان ایمان دارد. به چاکراه و نیروهای زمین و ماوار... سمانه برای من پادکست های قوانین جذب می فرستد و هر وقت در متروی کثیف نیویورک روی صندلی های نارنجی با هم سوار تنها می شویم از رازهای مگو و جهان های موازی مان حرف می زنیم. سمانه برایمان کیک هویچ گرفته بود و ما پنج نفر بودیم  و بعد از اینکه نوشته ی ک را با هم خواندیم. – پرده ای از نمایشنامه ی او که مکالمه ی خسرو و کامران بود.- شعرهای مریم را با هم خواندیم که پر بود از خواهرانگی. ان ها هم سه خواهرند. نوشته بود. پلی میان ماست به امانتی. خواهرانگی را می گفت. بدون سه بچه زندگی چقدر خالی ست...

نوشته های کمی داشتیم و حرف های زیادی.. وقتی بیرون امدیم و ایستادیم تا در هوای خنک نزدیک به پاییز همگی با هم سیگار بکشیم دو نور بلند آبی رفته بودند تا آسمان و به ماه رسیده بودند. نورها را رفت و امد ابرها در هم می شکست و به ماه می رسیدند. نورهای آبی را به شکوه و به یادآوری یازده سپتامبر به جای برج های دوقلو روشنی می کنند. زیر دو نور بلند آبی که به ماه م رسید از رابطه حرف زدیم. از بودن با دیگری.. از اینکه چطور می شود با یکی دیگر بود و بود و بود...

سمانه به کهکشان و نورها فکر می کرد و خوشحال بود که در روز تولدش می تواند رو به این نورهای تا ماه کشیده شده آرزوی تولدش را داشته باشد.

بعد از پنجشنیه جمعه بود و کلاس مولانا که مدت هاست تمام شده و هنوز نام کلاس به اسم او متبرک است. برای سمانه نوشتم" پس زخم هایمان چه می شود؟ مولانا می گوید از لای زخم هاست که نور به درون راه می یابد."

کلاس مولانا بعد از تمام شدن مثنوی به گلشن راز خوانی تبدیل شد و ان هم تمام شد و به هیاکل النور سهروردی رسیدیم و غرل های حافظ... یک غزل می خوانیم و نورهای سهروردی که من خوانده ام فلسفه شان را در هیجده نوزده سالگی و اعصابم از سوال های بیهوده ی دکترا و پست داک های فیزیک و شیمی و شر و ورهای عبث شان خورد می شود...

بعد از جمعه شنبه بود... صبح با ح رفتیم خرید و سریال پر از هیجان مانی هایس را تمام کردیم و شب هم رفتیم مکزیک برای اولین بار.. پیاده از خانه ی ما تا مکزیک بیست دقیقه راه بود و در مسیر،آتش بازی هم روی رودخانه دیدیم. دلیلش را نمی دانستیم و گفتیم حتما به خاطر ماست. مکزیک بوی عود می داد. بوی خوب نسیم و صندلی های گلدوزی شده و میزهای پر از رنگ... دقیقا به سلیقه من تزیین شده بود و اتفاقی افتاد که در فیلم آیز واید شات کوبریک دیده ام. از ان لحظه های کوتاه و طولان... از آن نقطه هایی که در زندگی آدمی می تواند همه ی عقل و شعور را تعطیل کند و بزند زیر همه چیز...

حرف های زیادی داشتم. دلم برای اینجا تنگ شده بود. باید جزییات را با دقت تماشا کنم و زندگی را.. دیروز با ح دیر شد زندگی مان  وقتی به ساعت نگاه کردیم 6 بود. تنها جایی که می ماند لب رودخانه بود. رفتیم و دوچرخه گرفتیم. افتادم و کمرم را سفت کردم و پایم نمی رسید و رفتم. رفتم وب اد خورد و صاف شدم و از روی پل که دو طرفش آب بود با دوچرخه رد شدم. حتما کارهای دیگر هم باید شبیه به دوچرخه سواری باشد. افتادن و کج شدن و ترس و عصلات سفت شده و نگاه به جلو و روبه رو و فراموش کردن چگونگی کار کردن دوچرخه و چرخ ها و... بعد هم رفتن و رفتن...

 ز

نوشتن دیدگاه