امروز صبح را با خبر قبول شدن نسیم ان هم اولین بار در رانندگی آغاز کردم. بزرگترین و بغرنج ترین ترس زندگی اش بود. برای من این اتفاق های کوچک و به ظاهر بی اهمیت به درس های بزرگی تبدیل شده اند. سعی کرده ام به جزییات هر روزه ای که از کنارشان می گذرم بیشتر دقت کنم. درونی شان کنم در جد سی ثانیه. شاید از آن دسته از ادم های دقیق و جزیی نباشم اما سی ثانیه برای شروع خوب است. به اندازه ی درنگی. به اندازه ی دمی و بازدمی.

مثلا یکی از این درنگ ها روز پنجشنبه بود وقتی از مترو پیاده شدم تا به کلاس داستان نویسی بروم. از کنار کلیسا رد شدم. کلیسا کنار مموریال تاور قرار دارد. رو به رویش. یعنی در چند قدمی هم مرکز و نماد پول و صروت دنیا و دقیقا رو به رویش نماد هرچه غیردنیا و فرای آن. رو به روی کلیسا زمین سبز و پر علفی ست با قبرهای خیلی خیلی کهنه و قدیمی. من همیشه از کنار این قبرها با سرعت می گذرم تا به کلاس برسم. از خیابان رد می شوم و گاهی می روم زارا و بعد هم مستقیم خیابان برادوی و کلاس و.. اما این بار به کهنگی و شکستگی بعضی از قبرها نگاه کردم. قبرهای بعضی هایشان سوراخ هستند. سوراخ های خیلی بزرگ که می شود حجم خالی و سیاه پایین قبرها را دید. می خواستم کمی بال و پر بدهم به خیالم اما خیلی نتوانستم به عمق برم. یاد رمان خون خورده افتادم. رمانی باشکوه که شاید از دیدن صحنه ای اینچنین شروع شده باشد. آغازی از حفره ای در یک قبر کهنه و شکسته. حرفه ای تاریک و سیاه...

.

می خواستم از جزییات بگویم. اینکه نسیم هر دوی امتحان ایین نامه و عملی را بار اول قبول شده است. اینکه سال های سال به رانندگی به عنوان یک ترس بی قواره و هولناک نگاه می کرده و درونش جرقه ای بوده که این ترس اجازه ی روشن شدنش را نمی داده. اینکه فکرهایمان چقدر دروغ های احمقانه ای هستند. به اندازه ی او خوشحالم. چیزی انگار درونم روشن شده باشد. یک چیز بزرگتر از قبولی به اندازه درک ادمی فرای فکرهایش. اینکه ادمی فکر نیست. اینکه فکر نمی کنم پس هستم...

.

از این جمله باید بیشتر بگویم. در این هفته ی پر آدم. به غیر ار ترم تابستانی که تمام شد و در لحظه دلتنگشان شدم، کلاس گلشن راز هم تمام شد. 36 جلسه هر هفته رفتم. و در دفترم نوشتم. با دکتر و خانوم محلاتی و میشل و فایر و... تمام شدن شعرهای این جوان سی و دوساله که هفتصدسال پیش این کتاب را نوشته و ما را در منهتن نیویورک دو.ر هم جمع کرد چند ماه تا او را بخوانیم دور هم  تفسیر کنیم. پایان کتاب چرایی اسم کتاب را اورد که چرا گلشن راز....

تولد دکتر هم 14 آگوست بود. دقیقا دو روز اشتباه کردم. دقیقا همان روزی که می خواستم کیک بگیرم.

اما از آدم ها. از فکر نکردن. شنیه 15 نفری خانه ی مزدک دعوت بودیم. خانه ی سبزشان که فضای گرم و دلنشینی دارد. برای اولین بارهاست که بعد از مهاجرتم وقتی به خانه هایی- معدود خانه هایی دعوت می شوم ذوق می کنم و برای رفتن به آن خانه ها خوشحالم. خانه شان با ان حیاط بزرگ و آن زیرزمین سرد یکی از بهترین هاست. دور هم بازی می کینم. حرف می زنیم. شعر می خواینم. شعر عقاب دکتر خانلری را. شعر مرغ باران شاملو را... و بحث می کنیم از اینکه ادمی نباید فقط فکر باشد. فکر نمی کنم پس هستم. این لحظه های فکر نکردن و سپردن خود به دیگر اعضای بدن. رها کردن خود به دست و پا و گردن و تن و انگشت ها و دهان و پوست و چشم  و بویایی و...

.

میم 18 سال است که مهاجرت کرده است. 45 ساله است. 15 سال اول در کانادا بوده و بعد به یکباره درد هویت. درد تعلق. درد کجا؟ چگونه؟ بعد از 15 سال که همه چیز اتفاقا خیلی خیلی هم خوب بوده. پول و خانه و زندگی و دوستان و همه چیز در بهترین حالت و بعد هم تصمیم بر گم شدن می گیرد. رندوم به همه ی کشورها از ایسلند و نیوزیلند و هلند و دانمارک و کانادا و... میم هر بار از پنسلوانیا می آید. این اولین باری بود که بخشی از قصه اش را شنیدیم.

.

 باید بیشتر گوش کنم و به آدم نگاه کنم. باید در جزییات غرق تر شوم. مهم اند و پایان ناپذیر  بیش از اندازه عمیق...

 

نوشتن دیدگاه