میم دوست دارد بچه داشته باشه. بچه های زیادی. میم همه ی آرزو و آمال ش را در بچه هایش خلاصه می کند تا حفره چیزهایی که نداشته است را پر کند. فقدان آن پدری که می خواست داشته باشد و نداشته است را میخواهد در پدر بودن خود پر کند. یک قصه ی تکراری برای ابنای بشر. قصه ی حسرت های پدر مادرها در آرزوهای ناقص شان که بار سنگین و تحمل ناپذیرش می افتد روی شانه های نحیف بچه ها و قصه ی عقده ها و جاهای خالی ار پدر بودگی مادربودگی که می افتد روی شانه ی همان بچه ها که دیگر نحیف و ظریف نیستند ان شانه ها. تنومندند و جای شان را عوض کرده اند با آن پدر مادرها و حالا می خواهند جاهای خالی را پر کنند با نقشی کامل و در حد اسطوره... این تسلسل و تکرار را از بالا که نگاه می کنی و لبخند بر لب دارید آه ای خدایگان پراکنده ی کوه های المپ....

نوشتن دیدگاه