.مدت هاست که می خواهم از الف ک بنویسم. افتاده ی توی ذهنم. کتاب ها را که م یخوانم. موسیقی ها را که گوش می کنم. فیلم ها را که می بینم. حتی دیشب که یاد گلی و پویان افتادم او هم بود. او کجاست؟ مدت هاست از او بی خبرم. عاشق ترین ادمی بود که در تمام زندگی دیده بودم. عشقی روان پریشانه که خلاصه می شد در کلمه وشعر و تصویر. عشقی که او می گفت با صدای کلفت و خش دار. عشقی که منشا خلق اثر بود. کتاب شعر را نشانم داد. گفت که همه اش را برای میم نوشته است.

من یک بار در باران به میم از عشق الف گفتم. از تمام زیر و زبرش.. میم احتمالا خوف کرد از اینکه الف با من حرف می زند. آه حسادت.. این حس زهردار شیرین که این روزها بیشتر از هرچیزی درکش میکنم. کیف بی اندازه احمقانه ی این حس- سر کلاس داستان نویسی بودیم که گفتم از ادم هایی که حب و بعض ندارند بدم می آید. دوست دارم آدم ها متنفر باشند و عاشق باشند.دو سر طیف را که در خودشان نداشته باشند چه چیز جذابی می شود در ان یافت. هی باید بگردی و بگردی و بگردی و در نهایت به یک سری کلیشه های مهر و محبت و سلامت باشید و قربان شما و تندرست باشید برسیم. بی فایده ی محض و در طولانی مدت خمیازه آور... اما ادم های دارای حب و بغض را دوست دارم. ادم هایی شبیه خودم که بی اندازه میتوانند نفرت در خود پراکنده کنند و به همان اندازه هم عمیق می توانند همراه باشند و دوست داشته باشندمثلا شب را همراه میم میم بودم. اشک می ریخت و من می شنیدم در بی صدایی. من با او در شبی که برای او نزدیکی های صبح بود وبرای من نزدیکی های تاریکی شب... همراهی ام را بعد از اینکه اشکدانی های دوره ی قجر همه و همه پر شد، همراهی ام را ستود و هزار بار تشکر کرد. داشتم به بچه ها می گفتم که چقدر کیف می کنم از حضور ادم هایی همراه با حب و بعض و از خنثی ها دوری می کنم. سطحی ها. و به قول ارسطو که دوست همه کس دوست هیچ کس نیست.-

الف را می گفتم و میم را. من هر دوی شان می شناختم. به میم از الف گفتم و از رنج هجر. میم سوخت و از من بدش امد اما به روی من نیاورد و با الف دوباره دوست شد. الف هم من را به ماتحت سگ زد که خوب چه توقعی دارید؟ دوباره که قرار نبود درد هجران بکشد ان هم به خاطر من... خوشحال بودند اما باز طولی نکشید که برای بار هزرام همه چیز میان شان تمام شد.

به الف این روزها فکر می کنم که هیچ جایی نیست. هیچ جا.. فیلم می سازد شاید. می نویسد. ترجمه می کند. الف عاشق بود و می گفت میم برمی گردد با بچه ای در آغوش... الف میم را می خواست هرچندتا که می شد. کم و زیادش مهم نبود. الف تمام میم را می خواست با موهای مشکی یا سفید. درگیر رنگ نبود. درگیر هیچ نبود جز همه ی میم که دقیقا هیچ کس جز خود الف نمی داند چیست؟

همین دیگر. این هم قصه ی عشق بود به زبانی دیگر.که دردش یکی ست و قصه اش بی شمار.ظ

نوشتن دیدگاه