امروز در حرکتی مجنون صفتانه دست هایش را نگاه کردم. اسلوموشن، آرام و آهسته و با طمانینه.

اول میخواستم ساعتی بخرم به هدیه و یادگار. بعد به ساعت او فکرکردم که بزرگ بود و عجیب. قشنگ. نه آنچنان. اما چشمگیر بود. سراغ فیلم رفتم که از دست هایش داشتم. انگشت های سفید. دست هایی برای دوست داشتن. دست های فرز و چالاک وبازیگوش و بی قرار. دست هایی برای گل ها. دست هایی برای خوردکارها. دست هایی برای های لایت کردن کلمه ها، دست هایی برای آغوش های محکم و طولانی و اندوهگین. دست هایی برای دستبندهای گرم و رنگ و به رنگ و بافتنی، دست های برای سیگار های سفید، دست ها... دست ها... دست هایی که دوستشان داشتم. دست هایی که با خودم بار کرده ام تصویرشان را و به آرامی نگاه می کنم. گاهی می ایستم. فیلم را پاز می کنم. عقب جلو می کنم. آرام و آهسته تر. این قصه ی دست هاست. فیلم یک دقیقه از دست هایی که برای همه ی پنج شش میلیارد آدم کرده زمین تصویر بیهوده ای بیش نیست. بی مفهوم و مزخرف. و برای من مثل یک گنج خاموشِ پنهان شده در هزار توی کلمه ها و خاطره ها و زمان هاست. چیزی ست برای سکوت. برای درک نشدن. برای نگفت. برای یک راز طولانی و مگو و پیچ در پیچ... دست ها... و شما چه می دانید خط و کلمه ی دست ها را؟ز

نوشتن دیدگاه