تنها راه نجات امروز را در ادویه ی کاری دیدم. در کمد پیدایش کردم.برای اولین بار بود که می دیدم ش. روزهایی که بی نجات می مانند را با ادویه و دسر سعی می کنم نجات دهنده ای باشم.

صبح که بیدار شدم هیچ چیز شبیه بهار نبود. تمام این روزها اینطور بود. بی بهاری محض و ابرهایی که سر از سوراخ های آشپزخانه و لای تخت هم در می آوردند. همه ی خانه را، همه ی تن و بدنم را بوی ابر گرفته است. در فصلی میان پاییز و زمستان از خواب بیدار شدم تمام این روزها را. خودم را در پنهانی ترین لایه های زیرین خویش گم کرده ام. نگاه به حفره ی پیدایش. بارها و بارها رو به رو شدن به تمام آنچه می توان آن را نقطه آغاز هستی نامید.

در هزارتوی گیتی غارگونه ی خودم گم گشته ام. در این روزها خودم را دیده ام فقط. با حیرت و حیرت و حیرت. –برای اولین بار آتش را بر دست گرفته باشم و داغی اش تعجب آور باشد انگار- به همان اندازه نگاه کرده ام متحیر. در خودم غارهایی بوده است گسترده تر و هزارتو تر از زیرزمنینی که بورخس در داستان الف شرح میدهد. من به الف خودم رسیده ام. به همه ی الف های جهان. به اولین حرف جهان رسیده ام انطور که ویکتور هوگو می گوید و کلمه خدا بود. و نقطه خدا بود. نقطه ی الف...

یاد داستان خودم می افتم. قصه ی من و الف... که در داستان شرق بنفشه ی شهریار مندنی پور می گذرد که بعد از چهارمین بار خواندن ان داستان  در یک شب دم کرده ی تابستانی بود. داغ شده بودم. انگار از دست هایم تیغ و تیزی حروف داشت می زد بیرون. در اتاق را بستم. قفل کردم و وحشی شدم.رفتم شیراز.شیرازی که در سردابه و حوالی آرامگا حافظ می گذرد- امروز هم کلمه های او را شروع کردم. کلمه های مندنی پور را در مویما وعسب. بعد از مدت های گشتن بود که این کتاب را پیدا کردم. شور و شوقی داشتم و دلم می خواستمک جای شکوفه های پژمرده ی زیر خانه را بگیرد. چون دیگر خبری از ان ها نیست. پریروز هر چقدر سرم را از پنجره بیرون دادم و باد را التماس کردم که آرامتر بوزد انگشت فاکی نشان داد و رعد وبرقی سراسر رودخانه را برداشت و نصف درخت را کچل کرد. همه ی شکوفه های صورتی و سفید و قرمز را ریخته لعنتی.

هیچ کاری نکردم بعد از تمام شدن بهار. انگار که در من هم چیزی ریخته شده باشد. چیزی در من هم پژمرده شده و هر بار نگاه کردن به آن حفره ی آفرینش ترس و پژمردگی را در عین معجزه آسا بودنش بیشتر می کند.

فقط ح به زور من را برد تئاتر. در شهر قدم زدیم. چشم هایم در ان روز کوچک بود. بی مژه و خواب آلود. تقریبا می توان همیشه این را گفت که بیرون زدن خوب است. از شانه بالا انداختن و در خانه نشستن و لابه لای خود وسوراخ های خود و خطوط کتاب ها گم شدن شاید بهتر باشد. اما گور بابای آنچه بهتر است.

رفتن به آنجا دیدن نویسنده ی محبوب را در پی داشت. آرام حرف می زد. خیلی خیلی آرام. دو زبان را قاطی حرف می زد و من را هم می شناخت چون جهان به اندازه تخم مرغی کوچک و گرد و مسخره است. خیلی خوشحال شد. من هم خوشحال شدم. اولش که دیدم اش گیر کردم توی خودم. توی چشم های کوچک خودم و لباس های قرمزی که سرتاپا آن روز پوشیده بودم. رنگ قرمز تنها امیددهنده ای بود که روی پا نگهم می داشت. کفش های مخمل قرمز که از برگن لاین خریده بودم و پیراهن بلند زارا که در آف کریسمس حریده بودم وروسری طرج دار قرمز از ایران. حال خوبی بود اما همه ی این ها باعث نمی شد بپرم وسط او و سه نفر دیگر و بگویم اوه من شما را می شناسم. چقدر خوب که دیدمتان. شما را خوانده ام. اما مدت ها بود که دوست داشتم با او حرف بزنم. حتی در ایمیل هم با هم حرف زده بودیم. حالا چی؟ یادش نبود. اصلا چجوری باید شروع می کردم...

 وارد که شدیم که سالن کوچک بود. از این سالن های تخمی تخلیی نیویورک که ارزان اند و... از صندلی ها که بالا رفتم در همان حین با استرس حرف زدم و خودم را معرفی کردم و او هم شناخت و کلا خیلی خوب پیش رفت... روز خوبی شد در کل. بعدش با ح خیابان یکم را قدم زدیم و رفتیم رواق و...

.

برای امروز اما نمی دانستم چه باید کرد. صبح را با رنج و صدای غمآود آن ها بیدارشدم. دوستانم در یک وضعیت مشابه دقیقا در یک روز قلب شان شکسته است. اندوهگین اند و هر کدام به نوعی در حال فرار. همیشه همین است بعد از هر صدای شکستی اولین چیزی که به ذهن آدمی می رسد این است که صحنه را ترک کند و نبیند که چه بود؟ شیشه ای؟ پارتیشنی؟ لیوانی. شاید بشود جمع اش کرد. شاید بشود ترمیم ش کرد مثل روز اول... بعضی ها می گویند نیم شود اما بعضی ها نقاشی بلدند. بعضی ها ویترای می دانند و بعضی ها خطاطی وهزار هنر دیگر که روی شکسته بندها می شود کشید و طرح زد و به فراموشی سپرد. به من می گویند زر نزن. چرت نگو. ایتش اور...

 میم گفت برایم فال حافظ بگیر. گرفتم. دقیقا شرح حالش بود. غم بود و غصه و رفتن... میم هم اولین کاری که به اهنش رسیده ترک کردن صحنه ی عاشقی ست. از همه ی شبکه های اجتماعی فرار کرده و از من خواسته اگر از شخص مورد نظر حرکتی سر زد برایش اسکرینشات بگیرم. این نخ های نامرئی که می مانند و قطع نمی شوند.

سین هم دقیقا در حرکتی مشابه درحال ترک کردن است. امروز برایم نوشت دعا کن اروپا درست بشه. قبولم کنن. او تمام کشوررا ترک می کند. عشق برایش تمام کشور بود. بی خاک می شود آدمی.بی وطن می شود.

من در خودم در میان کوههای لرزان ودشت های کوتاه خودم غلت می زنم وبه نامه ای فکرمیکنم که او گفت ممکن است برایم ایمیل کنی و نمی کنم. انگار سال های می گذرد از آخرین کلمه ها. به تاریخ که نگاه کردم فقط چند روز بود و به نظر چند هفته می آمد و چندماه. نامه ها را باید برای خودم پست کنم. برسد به غاری در دوردست خودم. گم نشود فقط در میانه ی راه.دقت شود حتما برسد به دست او- خود او- خودمن- من او- اوی من...

  • داشتم کپی می کردم این مطلب را که پر از غلط و غولوط است مطمئنا. رسیدم به ابتدای مطلب. راستش می خواستم و اصلا از اولش آمدن اینجا که چیزی بنویسم از ادویه ی کاری که نمی دانم از کی وکجا پیدایش شده.ادویه را برداشتم وتوی غذا ریختم. فعلا که بوی ادویه خانه را برداشته. ادویه ها. بوها. این جزییات به قد ارزن در زندگی نجات دهنده اند. حداقل به اندازه ی به شل رساندن روزی که در بهار در میانه ی پاییز و زمستان گیر کرده است.ز

نوشتن دیدگاه