صدایم را گوش می دادم به وقت دلتنگی . به وقت

بلندترین شب سال که در خانه ی قبلی مان زندگی می کردیم. صدایی بود از چهار سال پیش. به وقت غروبی دلگیر که صدای سگ ها و سرمای سوزناکش را به یاد دارم. سیگاری هم چس دود می کردم. بعد از یک سال و نیم اولین بار بود که در آمریکا سیگار خریده بودم. گران بود به نظرم و ارزشش را نداشت. سیگار کلا بدون دوست و در جمع بی ارزش است مگر در وقت هایی که او هم خود می شود دوست و می شود جمعیت خاطر. خریده بود پاکتی ده دلار و به هوای او برایش تبریک تولد گذاشته بودم. همینطور که قدم می زدم ان پارک را که سگ ها در ان بازی می کردند برایش صدایی ضبط کرده بودم.

صدایم را گوش می دادم و از صدایم و ادبیاتم و از همه ی آن تبریک تولد بی زار می شدم. من بودم؟

در این لحظه های مقایسه ای. در این صبح مه گرفته ای که شهر دوباره پیدایش نیست و پشت ابرها محو شده و از صبح با نسیم و باد و باران سخن داشتم که نرم تر بیایند تا اتفاق و تابلوی پشت پنجره را- این سه درخت در هم آرمیده و در آستانه ی تنانگی- از هم نپاشد. از صبح که بیدار شدم سرم را کردم بیرون پنجره و به باد گفتم نیا. نباش. می ریزند این شکوفه های سه رنگ.

این روز و این لحظه و این رعد و برق و این نوشتن مقالات شمس را با آن روز و آن لحظه و آن روز اول زمستان و ان خانه ی قبلی و آن ادم قبلی که مقایسه می کنم هیچ دوست ندارم جوان تر باشم. هیچ دوست ندارم برگردد آن من. این روز و این من را، این کلمه ها را بسیار بسیار بیشتر دوست دارم.

.

 ز

نوشتن دیدگاه