سرش را از پنجره ی هستی بیرون آورده بود و طعم خیس و مه زده ی هوا را بو می کشد و می داد به داخل جان. می گفت برای همین پنجره است که کیلومترها راه را می پیماند و رنج بی پایان سفر را ساعت ها به خود می خرد. همین پنجره و نفس کشیدن از آن کافی بود برایش. همین هوا که خیس بود. گفت اینجا اگر از آن گیاه و از آن ماده استفاده کنی چشم دل باز می شود. چشم سوم باز می شود و میتوانی همه ی جزییات هوا و فضا را ببینی به دقت و همراه با شکوفایی. فوول اچ دی شدن اتفاقات هستی را به چشم دیدن.

نوشتن دیدگاه