رخوت... کلمه ای میان مایه مثل تمامی حال و هوای تردید و برزخ و آونگ گونه ای که ما داریم. مثل تمامی ترس هایمان. 

در سفر که بودم ح یکبار زنگ زد. موقعی بود که از مصاحبت بیش از اندازه گرم و دلنشین با فرزانه بازگشته بودم. در ماشین در راه بازگشت به خانه باران می بارید و تهران در وضعیت دلبرانه ای تمز و خوشبو بود. عطر تنهایی و تن باران خورده و عاشقی به خود گرفته بود. از پنجره ی ماشین به هر نگاه می کردم و به ح می گفتم هیچ چیز به اندازه مصاحبت و دمی نشستن به گفت و گو با "دیگری" که از جان ریشه های کلمه هایت را می فهمد لذت بخش و شادی آفرین نیست. حتی رستوران کوبایی نزدیک خانه رومباکوبانا، حتی ستوران ابتالیایی پشت خانه و آن ویل ماسالاهای محشرش، حتی بستنی زعفرانی رسوران هندی که نزدیک محل کار ح است. 

به هر آدمی که می رسم این را می گویم. این بعد عمیق از فقدان را. و آن ها می گویند ای بابا خیلی سانتی مانتال است و آدم دوست دارد به طریقت سامورایی بگوید نه تو فقط دغدغه های غیر سانتی مانتالِ واقعیِ تو حلق داری ای نوآدم چامسکیِ نفهم عوضیِ فیلسوف مآب... 

به هر این بعد شهر را با هیچ چیز نمی توان عوض کرد. همین ها می شوند تهران من.

فرزانه پیشنهاد خانه ای قدیمی را داد. خانه متعلق به یک زن و شوهر بود که عکس شان هنوز روی طاقچه بود. خانه ای قدیمی در خیابان سیمه. 

فرزانه برایم نوشتن دیدنت طره ی هر فروردین و بهار است  من کلمه هایش را در ذهنم حک میکردم به وقت عشق بازی دوباره. از ساعت ۶ در خانه ی قدیمی به گفت و گو نشستیم مثل دو دوست هزار ساله، بی ترس و رها از عمیق ترین و تاریک ترین دهلیزهای وجودمان حرف زدیم. هزارتوی خود را در برابر یکدیگر به نظاره نشسته بودیم. آینه شده بودیم و سحن از بهار بود و عاشقی. که ملازمه ی این حال بی قرار طبیعت، این شکوفه های بی تاب و رقصان هیچ نیست در حال آدمی جز عشق. بهار را فقط به این شیوه به تمامیت می شود درونی کرد. بهار شده بود بی اندازه و کامل و بی نقص. تا ساعت ده شب حرف می زدیم. کلمه می کاشتیم و بذرها را جان می دادیم. بذرهایی ماندگار...

این بعد از رهایی را فقط در دوستان می توان سراغ گرفت. دوستانی که دوست اند. بی زمان و لامکان دوست اند و همین حیرت انگیز است. میم می پرسید تو ف را از کجا می شناسی؟ چطور با هم دوست هستید؟ قرار گذاشتید؟ یعنی همدیگر را می بینید؟ 

من میم را یک بار دیدم و انگار در من نشست. شمس در این باره چیزی می گوید که یادم نمی آید. اما دوست هایی دارم لامکان و لازمان و همین حالم را خوش می کند. همین ب بهار و آمدنش در سرمای یخ زده ی منفی سی درجه ی رمستان، امیدوارم می کند. همین است روزنه ها و روشنی های ادامه دادن.

با ف به گفت و گو نشستم. سحن همان بود و آدم ها و زمان ها و چهره ها به تغییر و دگرگونی. که هماره عشق در مراجعه است. که رجعت ش را جایی نیست برای انکار. که ما آگاه بودیم و بی هیچ انکاری از وتاه قدترین ها می گفتیم در میان بلندبالاهایی که بودند و چشم کور می شود. به ص گفتم. صاد عزیز همه می دانند عشق کور است و تو از همه کورتری. - از کانالی که نسیم برایم فرستاده بود برایش فرستادم. باید ماجرای این کانال و لذت بیمارگونه ی خواندنش در دو روز را هم بنویسم.-

گفت و گو و مفاهمه با ف در آن مکان بی نظیر بود. همه چیز اتفاقی یگانه بود که باید تبدیل به کلمه هاییمکتوب می شد. و از این بابت من خوشبختم. که آدم هایی برای مفاهمه دارم حتی در روان پریشانه ترین وضعیت های ممکن.

.

مثلا خانه ی نون زدتر از همه رسیدم و چه غریب است این دوستی جان دار با نون. چطور ذهن بی دلیل ما را به زوال می کشاند. سال های دور که او همکلاسی ما بود- نه نبود هم رشته ای ما بود. و من از او خوشم نمی امد و چقدر عجیبکه حالا او جز معدود ادم هایی ست که من در برابر او تماما من هستم با همه ی نقصان و کاستی ها و دیوانگی هایم. اینجا شمس یک چیزی می گوید. اید پیدا کنم.- آن  که می گوید من مرد را اول نظر که ببینم بشناسم،

در غلط عظیم است او و جنس او. آنچه یافته اند و بر آن اعتماد کرده اند و بدان شادند و مست اند، آن نظر ناری است، 
آتشیست. اندرون تر می باید رفتن و از آن در گذشتن، که آن هواست

 

.

به خانه اش زودتر رسیدم.خانه ی "نون" و خودم در لحظه هایی کوتاه تا آنجا که می توانستم بیرون ریختم. تکه پاره های پرشور و تلخ و آشفته ی خود را... او آرام و در سکوت گوش می داد. آنقدر آرام و بی تکان که فکر می کردم شاید در خودش گم شده. اما بعد از اندکی آرام گرفتنم برایم از خلق گفت. از زندگی ها موازی. از موهبتِ بودنِ این حال، برایم از فرار از واقعیت گفت که خیال برازنده ترین سرزمین است برایش... آنقدر برایم گفت که می توانستم تکه پاره ها را از نوع جمع کنم و یک اثر هنری خلق کنم مثل خانه اش که گوشه گوشه اش پر است از آثار هنری او. اسم او را گذاشته ام خدای چیزهای کوچک... روح دارد خانه اش. نور دارد. پرنده ها در نزدیک ترین حالت به پنجره در رفت و آمد هستند. و از همه مهم تر اتفاق های انتهای کوچه بود.

نون و میم هم از راه رسیدند. میم با خوشحالی. نیمه خوشحالی خبر رفتن ش را داد. دانشگاه و کانادا. و من پیش خود حس کردم دوباره گوشه ای از تهران کنده خواهد شد. و حرف زدیم و از روزها و رویاها و آدم ها و قصه هایشان گفتیم. و این بار حرف از موجوات کوچکی که زندگی را تازه می کنند هم بود. چون پیر شده ایم. چون بدن هایمان تا چند صباح دیگر قدرت پدیداری شان از دست خواهند داد و فقط نون می دانست به معنای واقعی حضور این موجودات کوچک یعنی چه...

موقع بازگشت با میم دلمان می خواست زنگ آن خانه ی بی بدیل را بزنیم. خانه ای زیبا و خاص و حسرت برانگیز. میم زنگ را زد. ما عکس می گرفتیم که این سن و این لحظه و این سیزی بهار بماند در گوشه ای... و پیرزن از طبقه ی دوم بیرون آمد. 

میم لازم است. یکی مثل میم در زندگی من باید باشد که زنگ را بزند و من دهان باز کنم. دقیقا موقع پریدن از چهار متری برای اولین باردر استخر همین بود. یکی همیشه بود که من را هل دهد و بعد همه چیز خوب بود. شروع برای من سخت ترین کار است.

همین است که هر بار موقع نوشتن بهانه ای پیدا می کنم و چه خوب نوشته بود نیما نگارتسان در باب بیماری های هنگام نوشتن. می گفت دوستش همیشه به وقت نوشتن کمردرد شدید می گرفت. چون نمی خواست بنویسد. چون به دنبال بهانه ای می گشت. چون نوشتن سخت است. باور کنی. آنچنان سانتی مانتال و دلبر نیست و مغز لعنتی هزار کار می کند که طرف، دست هایش بشکند و ننویسد.

خانه ی نون را زیباترین خانه ی تهران و حتی ایران اعلام می کنم و خانه ی شین را زیباترین خانه ی آمریکا. خانه ی میم- میم را با اینکه بسیار دوست دارم و هم ماهی و هم دل است- نمی توانم دوست داشته باشم. اثری از او در خانه پیدا نمی کنم. باید رد انگشتی در خانه باشد. من همیشه به دنیال این خرده ریزه های بی کاربرد و بزر و زیبای زندگی می کردم. مثلا در خانه ی نون چند گل زرد آفتاب گردن توی گلدان بودند در بک گراندی سبز که خودش رنگ کرده بود. کتاب هایش بودند و وسایل چوبی ریز و درشتی که از پارکینگ پروانه خریده بود. 

نون را دوبار دیگر هم دیدم. خانه ی نسیم و سینما رفتن در باغ کتاب و دیدن فیلم های کوتاه بهاری که تقریبا همه شان بد بودند.- به غیر از انیمیشن رستم- با مرضیه کنار هم نشسته بودیم و میم که امد شروع کردیم به تیکه پراندن میان خودمان- و شما ه می دانید خواهرانگی چیست. گوهرترین اتفاق کره ی زمین است بی هیچ شکی. من فقط به همین دلیل مادر خواهم شد اگر روزی...که مولود و منشا اتفاقی چنین باشم. که خواهرانگی بیافرینم. این درهم آمیختگی شبیه و نزدیک و دور و پر از رمز و راز...-

در سینما همایون هم آمده بود. عجیب ترین موجود خلقت که هرگز در دانشکده ندیده بودم. اما در دانشکده ادبیات درس می خواند. ادبیات و چقدر هم که خوب و هولناک می نویسد. نوشتن اش پریشان احوالی همه ی آدم های روانی آن داشنکده را یک جا در خود دارد و کیست که نداند روانی ها چقدر باهوش و بی نظیرند مخصوصا که دست ببرند به قلم که موجودی در لبه ی مرزهای شکستن و کلفت بودن. با هم نشستیم به گفت و گو. جمعی غریب در ابتدا. او ما را حدس زد. می گفت من شبیه این میناتورهای قلبان های قاجارم و اگر کمی زودتر به دنیا می آمدم قابلبت سوگولی شدن را داشتم- خدارو شکر که به تبار میمون های پشمالو نیز نزدیک هستم و از جهات سیبیل های باکیفیت نگرانی ای ندارم.- میم را زنی تازه برگشته از جنگ های داخلی لهستان می دید و... شب ش باران بارید. و باران های تکه پاره ی تهران چقر خوب اند. همه شکوه زندگی اند.

.

دوستانم عامل بازگشت من اند به شهر. شهر من اند. وگرنه خانواده را می شود دقیقا مثل بنفشه ها در ابالیا و ترکیه و دوبی هم دید. فایده ی تهران آمدن اما چیست؟؟- تهران که می گویم یاد فرودگاه جی اف کی می افتم. برای اولین بار  وقتی افسر ورود گفت از کجا امده ای نگفتم ایران. گفتم تهران. گفتن تهران در فرودگاه جی اف کی با خود غم و شیرینی توامان داشت. منتظر بودم افسر بگوید نه کشور را می گویم. منظورم این است از کدام کشور آمده ای. اما لبخند زد و به فارسی دری گفت تهران خبری از سیلاب که نبود. نزدیک بود از شنیدن این فارسی خوش هجا که حال خوب برای تهران می خواهد که می داند سیلاب ، شهرهای مان را دشاته می برده با خودش گریه ام بگیرد. از این گرم تر می شد استقبال در فرودگاه. نه دقیقا گفت سیلاب های در تهران به خیر گذشت. به خیر را یادم مانده. این اصطلاح به خیر را به کار برد.-

دوستانم را می گفتم که شهر من اند بی تکرار و گسترده و هر کدام سویه ای از من را بازتاب می دهند. مثل آینه ای هزار تکه که هر تکه اش رازی ست.

همین است که رفتن هر کدام شان به گوشه ای از دنیا اینچنین هراسانم می کند. می ترسم گوشه ای از آینه گم شود و پیدا کردنش کار حضرت فیل است دیگر... 

یکی دیگر از گوشه های تهرانم دراین سفر هه بود. با هم از احوالات شبیه مان گفیم. از حال درون و بیرون. از نوشته ها و کتابها و ترجمه ها که فارغ شدیم به خودمان رسیدیم. به نزدیک ترین های خودمان. هنوز آگاهی اش را می ستایم. این آگاهی خشن و زمختی که می داند و رحم می کند. این همه آگاه بودن و خم به ابرو- آوردن اما گذر کردن از خم و پیج ابرو و جاده های پرپیچ و خم- این همه ستودنی ست بسیار. گفت هرگز نبوده این همه عاشق من در تمام این سال ها. در تمام این قصه های در هم تنیده مان هرگز یکی از آن جمله ها را... آن کلمه ها را... می شناختم این کلمه ها را خواندن. خواندن کلمه هایی تیز که گوشت می برند که روح می خلند. که شب خوابشان را می بینی. خواب کلمه را دیدن.

یکی دیگر از این مصاحبت های گسترش دهنده ی شهر و دل و روح و جان و روان، دیدن آقای نویسنده بود. آقای نویسنده من را رساند با ماشین ش به مترو نوبیناد و مرضیه آمد دنبالم و با هم رفتیم خانه ی لیلا و ندا و... آقای نویسنده لبخند نمی زد زیاد. گاهی که لبخند می زد فقط هم به حرف های نون که شیرین سخن است واقعا، آدم دلش قنج می رفت. آقای نویسنده با خستگی راه می رفت و شالی آویزان از گردن داشت. آقای نویسنده موهای پرپشت مشکی داشت در این سن. آقای نویسنده سیگاری را روشن کرد و دو پوک زد و بقیه را همه را انداخت. آقای نویسنده گفت مقالات شمس بخوان و من از وقتی که رسیده ام می خوانم و خیلی کم می فهمم. آقای نویسنده گفت عطار بخوان و من دلم دوباره یاد پرنده های عطار کرد و ان داستان نیشابور را که نوشته بودم و در دوره ی نوشتن عاشق این شهرشده بودم. آقای نویسنده گفت خوتان را با لایک سیراب نکنید. آقای نویسنده خیلی قبل ترش با کتابش دل ما را برده بود.

.

از دیگر بخش های اصلی شهر، یکی از میدان های بزرگ و سرسبز تهران، ص بود که بیشتر از همه شاید دراین سفر دیدمش. شب خانه ی ما خوابید و سیزده را در جمع خانواده ی ما که دو نفر بیشتر نبودند   میم و میم در کردیم و با هم کانکت بازی کردیم و میم با تعجب گفت چطور با هم دوستید. ص آرام است و با کمال آرامش قهوه ای می کند و جهان به تخمدان راست ش است و من پر شور و هیجان و روان پریش... اما صاد از یک جایی آنقدر عمیق شد که انگار فقط می شود با او سخن گفت تا با آرامش سوال های کلیدی اش را بپرسد. 

با صاد به خانه یگان رفته بودیم و از آن شب کانکت را با خودمان اوردیم. شب بود و پل صدر به رعد و برق های گاه و بی گاه نزدیک بود و تگرگ بارید و ما همه کنار هم می ترسیدیم و ترس مان را پنهان می کردیم. شب خوابیدیم و او از عکس میم عزیز عکس گرفت و برایش فرستاد و من با موبایل او برایش ایموجی بوسه فرستادم و صاد سرخ شد و خجالت زده فحشم داد و هر دو با هم خندیدیم. بعد هم شب با میم ها سوار مترو شدیم. میم و صاد با هم قرار گذاشتند بروند رشت. قرارشان شد خرداد.

با هم سینما رفتیم و فیلم آشغال های دوست داشتنی را دیدیم. صاد قشنگترین لباسش را پوشید. پیراهنی گلدار و سبز با روسری ریشریشی. در آسانسور با هم فیلم گرفتیم و من به یاد قدیم ها برای میم فرستادم و میم پاسخ های مهربان و معمولی داد. میم به عقب از نمی گردد. م پر از دیوار است. به خیال می شکنم شان. در سرزمین نامتناهی خیال...

شب ص فیلم دیدیم. بدون تاریخ بدون امضا که ندیدیم. وسطش شام خوردیم که بدمزه بود چون ساندویج محود نبود و از فروشنده ی خوش اخلاق ولی بذدمزه فروش خریده بودیم.

میم را بیشتر از بقیه دیدم چون فکر اینکه سال دیگر به تهران بیایم و او نباشد حالم را بی اندازه دگرگون می کند. ز

با میم رفتیم عینک خریدیم. عینک فضایی ها را به چشم زدیم و خندیدیم و رفتیم کافه نادری و حرف زدیم. آقایی کنارمان ایستاد و از خاطرات قدیم و جوانی اش از گوشه های کافه گفت. از ویگن که آنجا می ایستاد میخواند. از شب های روشن که همه با هم می رقصیدند و...

با ص لواسان هم رفتیم. شب بود دوباره. از آن ب های روشن. در راه او یکی از جمله های گوهربارش را گفت که بچه ها شما فکرنمی کنید از وقتی ساعت ها را جلو کشیدن انگار زمان ی ساعت جلو اومده... و کاملا به پیشوای مسلمین جهان و دانشگاه دانشگاه است شباهت داشت جمله اش. بعد هم کنار اتوبان اسنپ گرفت که وضعیت خنده داری بود و حالا هم که در کتابخانه ی نیویورک نشسته ام و اینها را مینویسم می خندم.

خانه ی میم هم صاد بود. دیرتر از همه آمد و نان اورد و شب هم در خواب دستش را دراز کرد و گفت به من یه کمی تیرامیسو بدید.

و در آخرین لحظه های رفتن هم صاد بود. با هم رسیدیم توی کوچه شان. دقیقا در یک لحظه. با هم رفتیم پشت بام.... آن ها از رفتن حرف می زدند و من در خودم گم شده بودم. آوار شده بودم در خودم. چیزی داشت من را می برد و می خورد و ذره ذره می کرد. چیزی که از دست های آن دو بیرون می زد و هیچ کدامشان نمی فهمیدند. نگاه طولانی میم را روی خودم حس کردم. نگاهش شبیه آن سال ها بود که عاشقم بود. نگاه روزهای کتابخانه بود. من اما آنقدر در خودم پیچ خورده بودم که نمی توانستم میم را نگاه کنم و با لبخندی پاسخ ش را بدهم. آن ها را می دیدم مثل هزار سال پیش. از رفتن حرف بود بین شان مثل تمام این چندباری که با هم دیدم شان.  و من می رفتم. فعلی که برای من مضارع بود صرفش... بی هیچ حب و بغضی.... وقتی تابلو "به طرف فرودگاه" را دیدم دوست داشتم عکس بگیرم اما توان برداشتن دست هایم از روی دست دیگری نبود.

.

با یگانه انگار به روزهای دور مسیر بازگشت به خانه برگشتیم. توی خانه ی قدیمی این اتفاق افتاد قبل از آمدن بقیه. آن روزهایی که تا مترو حرف می زدیم و لحظه ای که می خواستیم دو مسیر مختلف را برویم باز هم حرف می زدیم و انگار از اول و .... شبیه آن روزها شده بودیم. مدت ها بود این همه تنها نبودیم.

.

خانه ل و ن و دریاچه و خنده ها. عین را انگار هرگز ندیده بودم. آدم تازه ای می شناختم. سرشار و گرم و تازه و سبز و پر از تواضع. نون همه ی گرما و آرامش جمع بود اما نیاز به حرف و کلمه نداشت. نون با پوست بیش از اندازه سپیدش. با چشم های عسلی روشن اش. 

.

با مییم دیگر. میم مردن به روایت مرداد بسیار از عشق گفتیم. از نوشتن. از ش نون و دوستش که به تازی با اوست و عاشق و شیفته ی ایده اش شده ام که گفت به یکباره و سرزده برویم نشر اطراف. و رفتیم با کفش های قرمزمان میم برایم گنجشک های آبی خریده است که آویزانشان کرده 

- باید یک قولی به خودم بدهم. هر وقت درمیانه های روز دیدم دارم گیر خوردم می افتم بزنم بیرون. شاید نجات پیدا کنم در میان ادم ها و شلوغی خیابان و سرو صدای آمبولانس و آژیرکشان ماشین آتش نشانی...-

نوشتن دیدگاه