در غریب ترین وضعیت ممکن رخ داد. در به یکباره ترین حالتی که می شد. در کلبه ی چوبی در میان داغی آب و بخارهایی که از موزاییک های قرمز بلند می شد و چراغی برقی و داغ که دایره ی زردش نشان از گرمی داشت. با بی چیزترین حالتی که می شد با یک بدن در حال نضج و سرور رو به رو شد.

رو به رو شدن با بدن و تن در سکوت شب و در صدای جیرجیرک ها، در وحشی ترین و طبیعی ترین حالت ممکن. انجا که انسان به حیوانش نزدیک می شود. به این سویه ی دورتر و دیرتر... به این زاویه ی دوست داشتنی که در سی به آن رسیده ام و نام گذاری کرده ام این سال و این دهه را برای این بخش... حیوان ناطق است انسان. از هیجده سالگی که فلسفه خواندن را آغاز کردم نطق در تن مان ریشه دواند خواسته و ناخواسته آن تن که بذرهای نطق را در خود نضج می داد به فراموشی سپرده شده بود.- شب بود که این را می نوشتم. از میانه ی این سفر با ح و سین بلند شدیم و رفتیم آن کوبایی دور. در ساعت دو شب یکشنبه انگار نه شب جمعه بود. شاد و سرمست و پر سر و صدا و موسیقی های گرم و پرشور و فراموشی لحظه های زندگی...او می گفت دلش آرامش می خواهد. او را با تمام ش خواستارم. این همه ی برهم زدن آرامش تام و تمام من است.

.

.

دوست دارم از آدم ها بنویسم. از کوچه و خیابان شهرم. شهر درونی شده ی من. ادم های جسته و گریخته و پیدا و پنهانم. ادم ها و نهان بودن و بیدار بودن شان.

به ترتب زمانی ومکانی اگر جلو بروم شمال بود. سبز و بارانی و شبنم خورده، منتظر و اماده و ساخته پرداخته ی بهاری نو و سالی باشکوه...

شب قبلش به شیوه ی قبایل بدوی در طبیعت، تن را به آب های داغ آمده از چاه های زیرزمینی سپردم. به همان وحشی گری و به همان شیوه ی ابتدایی. با رنج و شور و شوق. با تمنای دیدن.

 با التهاب بودن و با آگاهی از ترس و جهل و عصیان.

شعر عطیه عطارزاده را به یاد می آوردم وقتی به آن زجر تن و شوق پوست فکرمی کنم- امروز سی سالم است. برای اولین بار آتش را کشف می کنم.- تن سپردم به جاده که خیس بود و بارانی.

سال قبلش وقتی بر فراز کوه بودم لحظه از دلم گذشته بود. کوه بود و مه و ابر. دست که برافراشتم انگشت هایم توی ابرها غرق شدند.

او گذر کرده بود از میان انگشت هایم. از میان تنم. از سلول هایم... رد شده بود سال قبلش و باورم نبود سال دیگر را.. آینده را باورم نبود.

در آن لحظه ها بر خود آوار شده بودم. برای خواندن قصه به شهری نو آمده بودم. قصه ام برگزیده شده بود. بر سر مزاری رفته بودم. آن سال هم باران گرفته بود. مثل تمام این دو روز که در باران شسته می شدیم. که باران، سال ها و لحظه ها و زمان ها را می شست. دلتنگی ها را با خودش برده بود. در باران و لغزندگی جاده و دل، در هیاهوی تکرارهای همیشه... شب را در خانه ای بودم که پنج سال پیش. با بدنی که دقیقا در پنج سال به حال و هوایی دیگر و شبی دیگر و خوابی دیگر و صبحی دیگر... شب خوابیدم؟ بیدار بودم؟ خواب می دیدم؟ یادم نیست. هیچ به یاد ندارم. شبی بود که باید زودتر صبح می شد.

راه افتادیم با دایره هایی رو نقشه که هر آن به یکدیگر نزدیک تر می شدند. دایره ها و تب و تاب و شور و درد و داغی و تپش و...

دایره ها و مماس شدن شان. برای پرنده ها داستان خواندم. کتابی داشتم و عینکی و هدیه ای . دست هایم خیس بود. از دست های خیسم که لاکی قرمز و نیم خورده دارد فیلم گرفته ام. رو به روی دریاچه ای که با نم نم باران و صدای پرندگان در انتظاری سوزان می سوخت. دریاچه و دست ها و کاغذها و کتاب ها و... سرد بود. می آمد. می ایستاد. می تپید...

عطرش، گرما... رفتن. کوه... سبز.. بام... پرواز کردن با صندلی آهنین و در هم آرمیدن و بوی درخت ها باران خورده و گل های دود شده.

عطرش اما... عطر... عطری بی تغییر و ثابت و سرد... او می گفت عطر من شیرین است. عطرش توامان با هزار سال دوری... عطرش... عطرش... عطرش...

و یافتن آنجا که جای آرمیدن بودی. یکی برایم شعری خواند. کم عقل بود. شیرین عقل بود. او رفت به تماشا و من در نظاره و انتظار با عکس دیگری که بود و نبود. عکسش رد سبزی شهر و باران های قطره ای تاب می خورد و جمله ی آخرم انگار رو به عکس بود که " تو را دوست دارم به خاطر رنج هایت..."

رنج است آن عنصر جلابخش و روشن کننده ی چشم ها. رنج است آن همه زیبایی محو در حضور ساده و کوچک تو که مرا گاه به تعجب وا می دارد. که در گردش بی قرار علت و معلول هیچ نمی یابم جز چشم هایی که کافی نیست برای این همه سال و فاصله و قاره و اقیانوس. بدون شک رنج است آن چیزی که نمی یابم برای این همه عمق و خواستن.

.

مرد شیرین عقل 50 ساله از پنجره ی ماشین برایم خواند" اگه تو مال من بشی...." شعری خواند و گفت حالا پول بده. پول بده تا بروم. زال گونه بود. با ابروهایی سفید و چشم هایی کوچک. کمی ترسناک اما بی خطر – مثل زنبورها که مادر از بچگی گفته بود اگر کاری نداشته باشید آن ها سراغ شما نمی آیند و ما هر سه مان به شیوه ی پاک دلانه و ساده لوحانه این حرف را باور کرده بودیم و هرگز زنبوری سراغمان نیامد. این حرف ها که در کودکی ریشه های بزرگ می دوانند. این سادگی کلمه ها که بذرهای دوران اند. این ها را باید دوباره جست وجو کرد درخود و در ادامه.-

.

رسیدیم. زیرباران. در تکاپو در بی قراری. در سکوت. در شهری که نمی دانستیم چطور و کجا و چگونه... به دنبال سقفی برای در امان باران ماندن. در پناه داغی دست ها و قلب ها و آغوش های طولانی... به اندازه ده سال دوری و ندیدن و سکوت و تب و تاب... طولانی و پرعطش و پر عطر و پررنگ... به یگانگی رسیدن... بوییدن موها و تن و داغی دست ها و صدای ضربان قلب هایی همیشه دور و نزدیک...

صدای درها و جدایی های منقطع که هر بارش ده سال طول می کشد. در تلخی دیگری ها...در دوستت دارم ها را دیدن و عشقم ها را خواندن و گم شدن در عطری نزدیک و هزار سال آشنا و در انتها ودر غایتِ دست ها فرو رفتن در میانه ی چشم ها.

در داغی لب ها وگردن ها ودلتنگی ها... برای این قسمت. برای این مقدار... برای این انحنای پوستی...درست و مشخصا برای اینجا... روزهایی ست که در همه ی سال ها دلم تنگ می شود برای این گوشه. این گوشه ی آشیانه وار... روزهایی ست که خواب این پناهگاه پوستی را می بینم. و تن و عهد عتیق و آدم و حوا و این تمایل و کشمکش تنانه...

سکوت و نفس و غرق شدن و ذوب شدن و آمیختن و سکوت و نفس و...

.

به آسمان رفتیم. شبیه یک قصه ی مه آلود. با ترس از تمام شدن زندگی در کنار یکدیگر... زندگی را می توان به این شیوه ساد،ه نقطه ی پایان گذاشت. حس آن روزهای پشت و پناه گرفتن در باد با او که خیابان ها را نمی ترسیدم. پیمودن خیابان هایی در مسیر بادهای تند. مفید در برابر باد شمالی... نترس، جسور، بی هوا در برابر باد شمالی...

از پنجره ی شهر آسمان را دید می زدیم و سبزی ها و تک درخت ها را... جانم تلخ و شور بود. از این تمامیت خواهی بی حاصل می سوختم. می فهمید... می فهمید و همه چیز بی حاصل و منقص و مکدر ادامه داشت. سبز بود. سبزهای کمرنگ و پررنگ و باران زده و مه آلود و خیس...

در شهری دیگر بودم. شهری که سالی دیگر، جایی دیگر، با قصه ای دیگر عاشقش شده بودم. بار دیگر شهری بود که دوست می داشتم. که خیالش کرده بودم. که بارها ساخته و ویران و جان دار و بی جانش کرده بودم. شهر ما. شهری برای ما... شهری برای قصه ها... شهری که داستان " شیخ زاهد" در ان آفریده شد.

حسرت... حسرت بر فراز آسمان.در سبزی و سفیدی و آمد و شد ابرها.... اما چیست آدمی مگردریغ و پرپر شده گی های همیشگی و آن به آن و کماکان و پیوسته؟؟....

در چشم هایم آن تک درختِ فرورفته در مه را ثبت کرده ام مثل این لحظه که در میان باران اردیبهشتی، کشتی کوچکی که از رودخانه می گذرد و سه درختی که به رنگ های صورتی و سفید و قرمز در کنار هم آرمیده اند به رقص و به تن و به تمام امیال تنانه ثبت کرده ام.... مثل جریزه ای در مه فرورفته و گم شده.. .درخت و جزیره ام را از مه بیرون می کشم.

مثل داغی ای که به یک آن با رفتن در تنم ریخت... مثل خواستن اش که مه آلود در من ادامه دارد. در میان ابرها، در آمد و شد... در ترس و هراس و آشوب... مثل انتظار او برای دیدن آینده. مثل دست بستگی و تسلیم اش در برابر ضرورت های زندگی. در برابر سرنوشت که از من و او قوی تر است به تمامه و بی اندازه.

تلخ است که این را می داند. جهان با تمام سلول های ریز و درشتش در دهه ی دوم زندگی این را به او نشان داده است. پروضوح و روشن. این را با چشم در شعله های روشن آتش دیده است. من در خیسی چشم ها می دیدم وقتی که باید دو جاده ی رو به روی هم را انتخاب می کردیم. دور شدن دایره ها و پیوستن به جزیره های دور و مه آلودمان در تنهایی.

.

.

بی ربط این ثانیه را به خاطرمی آورم. سینما می خواندم. روزهای آخر بود.در خیابان ولیعصر نشسته بودیم و از فیلم نامه ها و نقشه ها و مقصدها و مقصودها حرف می زدیم. رد می شدند با دوستانشان. خودشان بودند. این گروه خشن.... این گروه آشنا... به قطعیت او بود بعد از سال ها... اما دیگر هیچ... تا سال ها هیچ... و بعد به یکباره در پاییز. اولین بار زمستان بود. بعد پاییز بود وادامه اش در بهار ....

.

به اندازه ی تمام سال های نبودن... به اندازه ی تمام فاصله ها... به اندازه ی تمام فقدان ها...به اندازه ی تمام قاره ها...

.

سیل باریدن و قصه ی عینک دودی... ذوق بی اندازه نشاط آور و ماجرای پدری کمونیست که با معشوقه ی دوران جوانی اش... او هم از قاره ای دور بازگشته بود. قصه های تکراری و ادامه دار. قصه را اگر مجازاتی ست به تکرار آن است."

همسرک، فردا. بودنش... ریجکت و تلخی های بی اندازه... تاب... تاب آوردن. سخت می گیری.... آسان است مگر؟ آسان نیست این همه جانکاه بودن سفر و رنج بی اندازه ی سال ها... آسان است مگر که نباید سختش کرد...

در میانه ی پنجره ایستاده بودی. بوی چای خیس خورده و علف های شبنم زده و مه در سوختگی گل ها می پیچید... برایم از یکی شدن گفتی... از روح وارگی تنی که با تن دیگری در هم آمیخته بود. برایم از نگاهی گفتی که زنده است در زنده گی تو...برایم از زاینده گی شروع برادر گفتی... از رویش ناگزیر زنده گی که تازه می شود و نو در سویه ای دیگر پس از مردن تن ادامه می یابد... برایم از بلند کردن کالبد سوخته ای گفتی که سبک تر از سایرین بود. که انگار دست هایت به همه ی سلول های او متصل شد. متصل است او... معتدل است او... شمع دل است او...

و شمع شد در دل تو... در ادامه ات انگار... در تن ت... در بی انتهایی قرنیه ی چشم هایت... شمع شده گی که نمی دانند چیست آدم ها...

که نمی دانی باید گفت این کلمه ها را به دیگران؟ به نامحرمان؟ به آن ها که کم نیستند و زیادند و با تحیر می نگرند به کلمه های تو... که هراس داری به وهم متهم شدن...

من اما می دانم شمع شده گی چیست. من در هزار توی جهان های دور و نزدیک بسیار سفر کرده ام... من هزار سال پیر تر از چشم هایم از سفری دور بازگشته ام. از بیست و چهار ساعت پرواز... از میان طلوع و غروب داغ خورشید گذر کردن و رسیدن به شهری سبز و باران خورده... شمع شده گی را... با برادر آمیختگی را... تن سوختگی را... همه و همه  را آنچنان از میان کلمه هایت، از پنجره ی نیمه باز، از عطر سوخته ی گیاهان، از مژه های نصفه نیمه ی ققنوس وار.... همه و همه را می دیدم. ابر شده بودم. بارانی... تو اما با کلمه ها و گیاهان به عشق بازی افتاده بودی...  و میلی تمام ناشدنی در تنم می سوخت. مثل گیاهان که می سوختند لا به لای انگشت های تو...

.

تو گذر کرده بودی. چون هزار حادثه بود بعدترش... و از همه عمیق تر فقدان تنی بود که باید از میان دود و آتش، سیاوش وار پیدا می کردی. جستن و یافتن. شمع های گاه و بی گاه دورن تو قصه ی همین جستن و هزار باره جستن و هزار باره از دست دادن و دوباره یافتن است.

 گاهی دست ها اما چشم می شوند. دست هایت بزرگترین چشم های زمین اند. من دیدم شان... از دست هایت به وقت آخرین دقیقه ها فیلمی دارم. دست ها و انگشت ها که پاس شان می دارم بیشتر از همه ی اعضای تن... که اگر به یاد بیاوری اولین بوسه ی قرن را...بر دست های سرد و سپید و زمستانی... مثل عطر که سرد و سپید و زمستانی ست...

دست هایت گذر کرده بودند به سلامت. به بیداری. به دریافت و پدیداری... و بعد چشم ها و باقی اعضای تن را گذر داده بودی از حادثه ها... از دنباله دار بودن شان... از پیوسته و کماکان بودن شان.

از این همه حوادث تاب آورده بودی. زنده مانده بودی. مثل ققنوسی از ابتدا از میان خاکسترها بلند می شود. از هزار عشق و حادثه گذر کرده بودی و من به یکباره به آن "آن" بازگشته بودم. گذرکرده بودم و دوباره نسیمی من را بازگرداند. نمی دانستم به اندازه ی نسیمی ست گذر کردن ودوباره بازگشتن. نمی دانستم گذر نمی شود کرد. که فکرمی کنی گذر کرده ای... که وهم می کنی به گذر کردن.

و در ادامه سکوت بود و دیدن گاه و بی گاه مان در آینه و آن زیبایی محو و بی اندازه یکتا و یگانه و در انتها عکس هایی بود به اندازه ی همه ی جنس حسرت های زمین که به آب و خاک باز می گردد. "در زمین حسرتی ست که به جنس آب و خاک باز می گردد."

و در خالص ترین حالت، در خیسی، در باران خورده گی... به تماشا نشستن و دیدن آن دهلیزهای دور و نزدیک... و رفتن و هزار بار رفتن و بار دیگر رفتن وجاده لغرنده است مثل شیشه ی دل های نازک مان که لغزنده و شکننده است. مثل جاده ی دوطرفه را هر کدام به سمتی رفتن. در ساعت چهار بعدازظهر روزی بارانی.

.

خانه ی دوست. خانه ی چوبی و زیبای صدیقه که شبش به آهستگی ختم شد. شبی با عطر سبزی ها معطر و گوشت های چرخی و آرامش شهر که در شب ها با آغوش باز و روشن همراه است. شب ش متری شش و نیم و شورع درخشان و شب های طولانی و روشن...

نوشتن دیدگاه