از وقتی از سفر برگشته ام جت لگم. بی زمان و بی مکان،شب و روز را ادامه می دهم وهنوز هم از بام تا شام در سفرم. از آسمانی به آسمان دیگر... در آسمان "فقط روزهایی که می نویسم" را خواندم. جستاری برای دوباره دیدن خود در آینه ی کلمات. در جریان و سفر با جمله ها که سیال ترین هواپیمای جهان اند. که از میان قاره ها و فاصله ها عبور می دهند. از میان زنده ها و مرده ها... از میان آن ها که به وضوح نفس می کشند و آن ها که دیگر نفس کشیدن شان، بر ما روشنی و چشم دیدار نیست.

سفر را در خلال سفر با خودم حمل کردم. سفر هایی در سفرهای دیگر. سفرهایم را در چمدان چیدم و با هم پرواز کردیم. سفرهایی که قرار بود بیشتر از 23 کیلو نشوند شده بودند 31 کیلو. با اضافه باری از سفرهای بیشتر و پربارتر، دانه به دانه ی قاره ها و شهرهای پر شده از کلمه را با خود روی شانه کشیدم و بیست ساعت در آسمان حمل شان کردم تا رسیدند به خانه. خانه کجاست؟ خانه چمدانم است که حمل می کند بنفشه ها و کاغذها و کلمه ها را به سختی... به زیادیِ بار.. به اطاله ی جان... به سخت جانی تن...

چمدانم آغاز سفرهای درونی ست. شروع پیاده روی های گاه و بی گاه در هوای مه آلود شهری دیگر...

نوشتن دیدگاه