مادر ح همیشه من را دز حالت پیچاندن دیده است.در یک حالت واضح که وقتی خانه شان هستم بعد از دو ساعت شروع به بی قراری می کنم و با دوست هایم و با خواهرایم برنامه های چند ساعت بعد و دیدارهای بعدی را هماهنگ می کنم. مادر ح آدم جدی ست و رک حرف می زند. احتمالا افراد دیگر در جایگاه من از دست او می رنجیدند. اما من می خندم. و شاید از بیرون سرخ می شوم. اما جواب نمی دهم و می خندم و بعد از خنده سکوت است به شیوه ی آکورادش.

در یکی از این هماهنگی ها رفتم در حیاط شان وهماهنگ کردم و قرار شد یکی از دوستانم بیاید دنبالم و من خوشحال بودم. مادر ح گفت مارو دوست ندارد. رو به سایر اعضای خانواده. خیلی جدی و بدون خنده و شوخی.

من کماکان در پاسخ خندیدم و جوابی ندادم. سخت بود. دوست هایم با من زندگی کرده اند. در لحظه های ناب و بی قراری های یگانه ی زندگی ام با من زیست داشته اند. دوستانم همه ی عریانی من را دیده اند. همه ی عیان شده گی روح و جسمم را. دوستانم من را به وقت نایاب عاشقی دیده اند. برای چند آدم در زندگی این موقعیت پیش می آید که دیگری را در این لحظه ها بی پرده و بی پوشش به نظاره بنشیند.

بله پاسخ درست این بود که دوستانم را خیلی بیشتر دوست دارم. پاسخ درست این بود که دیللی بی قراری ام یک جواب خنده دار فلسفی ست شادی. کوتاهی زندگی و دوباره تقسیم کردنش با ادم های کمیاب زندگی ام. با ادم هایی که می نشینیم رو به روی هم دور و نزدیک و شروع می کینم به لخت شدن. ذره ذره. از لباس شروع می شود و به لباس می رسد. به همه ی لباس روح و آن حب آدمی. حب ادمی یک جایی ست در قلب به اندازه ی ذره ای که همه ی عالمی که آسمان بار امانتش را نتوانست بر دوش بکشد در ان جا می گیرد.

بله دوستانم را بیشتر دوست دارم متاسفانه. این شاید تلخ است و آزاردهنده برای یک زندگی جامع و مانع و درستکارانه و مرتب زناشویی. اما همین است. همین شادی و تنهایی و همین احساسات هزارگانه از دوستانم ریشه می گیرد.

مثلا مدت هاست ماجرای او نقل محافل ماست. اول می خندیدیم و برای هم تصویرهایی از دو زندگی به شدت متضاد می ساخیتم. بعد کم کم نگران شدیم. بعد شروع کردیم به حرف زدن. بعد شروع کردیم به مشورت. بعد ترسیدیم.

بعد من در تمام این لحظه ها او را می دیدم که ادامه ی کتاب مادام دالاوی می شود که همانطور که گل ها را من می خرم از والمارت و گلدان ها را در خانهه می چینم او به همراه بچه هایش می آید. او که سرکش بود و بی آرام و قرار با بچه ها و زندگی خانوادگی مرتبی که برای خودش درست کرده سر می رسد و همه ی رمان را کامل می کند. ما پازل های کلمات از پیش نوشته شده هستیم. من می توانم این ها را به دوستانم بگویم. ان ها قطعا مثل دیگران من را مسخره می کنند اما بعدتر ادامه می دهند این ایده را. جنس مسخره کردن شان برایم فرق دارد. به او گفتم سلام بر چهره ی آبی عشق که ما را... خندیدیم و بعد احتمالا رد سکوتی که بین مان دو قاره و اقیانوس ها فاصله بود تلخ شدیم ودر خاطراتی دور و نزدیک فرو رفتیم.

مثلا به مامان ح نمی توانم ان روز داغ مرداد را توضیح بدهم که با ی بودیم. چسبیده بودیم به پل هوایی. او فقط بود آن روز. او بود و عریان من را می دید در لحظه ای که فقط ما بودیم و هیچ کس دیگری نبود و من بی ترس و اضطراب هر لحظه لخت لخت تر می شدم در برابرش. با هر قطره اشک. با هر ثانیه ای که می گذشت.

یا نمی توانم از روزهای سرد و زمستان یاسی رنگی بگویم که باص در کتابخانه می گذاریم. از شب ها بگویم. از شوق زندگی بگویم. از کفش های بادی بگویم. از قصه هایی که فقط میان ما جاری بود. اینها را نمی شود به درستی و با دقت برای هیچ کسی تعریف کرد. چون ما کلمه های از پیش نوشته شده ی یک رمان قطور هستیم. یا شاید یک داستان کوتاه موجز مثل لاتاری شرلی جکسون.

 

نوشتن دیدگاه