با گندم قرار شد روی ایده ی یک فیلمنامه کار کنیم. داستان صدای سکوت وسلبریتی را برایش فرستادم وخواند ونظر داد. نظراتش فیلمسازانه است و سینمایی. برایم از سینما حرف می زند و مشورت می گیرم و فیلم نگاه می کنم. آه فیلم های عزیز که جهان های وسیع و گسترده تان وسوسه برانگیزند.  کارگردان جدید اتربشی کشف کرده ام وسه گانه ی – بهشت و ایمان. بهشت و امید و بهشت و عشق- را دیدم. زندگی بودند. ساده وم بی آلایش. آن داستانی و سینمایی چندانی نداشتند. اما ظرافت های زندگی و جزییاتش را دوست داشتم. و این سه گانه بودن که در نهایت به یکدیگر وصل می شوند.

در نیویورک جشنوراه فیلم های ایرانی بود. فرمان آرای کبیر هم امده بود. در چشم من او خیلی بزرگ است و پر شده از تجربه ی غنی زیسته و باسواد و دانش فراوان و فیلم خانه ی روی آب و... دیدمش. لبخند گرم داشت و سلام کردیم. و ح را این همه تحویل نگرفت که خیلی لذت بخش بود. پیراهن سرخآبی ام را پوشیده بودم به همراه گردنبند سرخی که در ان گل های ریز و خشک قرمز هستند. در کل آن روز خیلی زیبا بودم وقتی خودم را در آینه نگاه می کردم و احتمالا به خاطر تازگی پیراهن بود. رفتیم فیلم ها را دیدیم وبه طرز حیرت انگیزی بد بودند. حکایت دریا یک چیزهایی داشت اما در پرداخت و داستان به هم نچسبیده بود و تا حدی انیاشت بود و کلیشه ای ورونما. و فیلم می خوام برقصم که با ح در تاریکی بعد از تمام شدن در رفتیم.

تنها فیلم فوق العاده وهوشمندانه ای که دیدیم و در راستای کشتار دسته جمعی نویسندگان بود و به نوعی انتقاد و کمدی تلخ و سیاه اما بی نهایت ظریف و خلاقانه فیلم خوک مانی حقیقی بود.که همه این سینمای پست مدرن او را به پردبزرگ و مادر و خانواده اش مرتبط می کنند. نامردی ست بدون شک.

با سینمای لانتیموس هم آشنا شدم و فیلم خرچنگ را دیدم که نجمه یک نقد کوتاه اما جان دار و روشن رویش نوشته بود. و فیلمگندی هم از او دیدم به اسم آلپ. واقعا فاجعه بود. یکی نوشته بود این فیلم سعی دارد دوآلیسم هگلی را فلان کند.

فیلم کوایدان را هم برای بار دوم بعد از هفت سال دیدم و انقدر که بار اول برایم جذاب و سخرآمیز بود نبود. بزرگ شده ام وبا ایده های جذاب تری آشنا. هنوز ایده ی اینکه برای مرده ها شعر بخوانی را دوست داشتم. قسمت هوییجی بی گوش.

گندم گفت فیلم مای کینگ را ببین که همسر لوک بسون ساخته و با اینکه یک زن ساخته اصلا نگاه قضاوت گرانه و فمنیستی ندارد. یک افت و خیز فراوان. یک رابطه ی بیمار و پر از هراس. یک تلخی آشوب و شور و شیرین. انجایی که می گوید اینکه یک روز من را دوست داری. یک روز می وری. یک روز نمی توانی با من زندگی کنی. یک روز دلتنگ می شوی. خسته شده امو یک زندگی عادی و همراه با آرامش می خواهم. مرد می گوید اینی که می گوید ضربان قلب است. پراز بالا و پایین. اینی که می خواهی یک خط صاف است. یعنی مردن.

من در این وضعیت هستم. خط صاف شاید.

.

به او گفتم صدا کن مرا. صدای تو خوب است. به او گفتم اینگونه که تو را صدا می زنم درخت پیر حیاط را هم صدا کنم شکوفه می دهد.

عادت؟ نمی شود از عادت گفت. نمی شود از ننوشتن گفت و خواست که جوشش ها را سرکوب کرد. ما عادت کرده ایم ازلی و ابدی. خواسته و ناخواسته. جا مانده ای در من بی قرار و بی سرانجام و بی تغییر...

نوشتن دیدگاه