ایمیلی برایم امد از طرف انجمن بیماری های ذهنی نیویورک.

نمیدانم در کدام یک از جست و جو ها وکشف های اینترنتی ام ثبت نام کرده بودم که شناسایی شدم و برایم از طرف شان ایمیل می آید. بله دیوانگی را از طریق همین تکنولوژی و سرچ هایتان درک می کنند وبه راحتی خفت تان می کنند.

مدت هاست که می خواستم پشت این خانه بنشینم وچیزکی بنویسم. کمی از هر روز و ذره های بی اهمیت روزانه را...

مثلا می خواستم از یک هفته بر طبل شادمانه کوبیدن و هر روز کیک پاریس باگت خوردن بگویم. یکبارش را شیرین خرید و با هم خوردیم. یک بارش را با مرجان رفتیم لیدی ام و کیک های لایه لایه خوردیم. یک بارش را خانه ی پریسا. یکبارش را خانه ی نغمه و یکبارش را در خانه ی خودمان و یک بارش را در دانشگاه کلمبیا و یک بارش در خانه ی مرجان و یک بارش را در کلاس نویسندگی. و یک بارش را به صورت مجازی با چهار نفری که پشت اسکایپ دیده می شدند و زور می زدند شاد باشند و در اسکایپ لبخند بر لب بنشانند.نبودند ولی. هیچ اثری نبود در آن ها.به زور لباس های رنگ به رنگ پوشیده بودند و به سختی کنار هم قرار گرفتند و لبخند زدند تا سی سالگی من را به یاد ماندنی کنند.

فکر می کردم دقیقا در روز سی سالگی اینجا می آیم و آنقدر می نویسم وبا خودم قول و قرار می گذارم و آن قدر اینجا حرف می زنم و کلمه بخش و پلا می کنم که جان در بدن نماند. اما نیامدم. حالا هم یک هفته ای گذشته است. صفورا گفت هیچ فرقی ندارد و همه اش یک گوه است. ح که نظر صفورا را می خواند می گفت چقدر نیهلیستی ست.

راست می گوید همه اش یک گوه ست و آدمی را در رنج آفریدیم. مینا بود که گفت. نه نجمه گفت با صدایی آرام و با گفتاری بی بدیل گفت این اصل ضرورت است. پذیرفتن اینکه آدمی را در رنج آفریدیم. در رنج زیستن. بدون دین می شود این را با جان و پوست دریافت کرد.

اما سی سال گی هم مثل بیست و نه و مثل سی و یک و مثل همه ی عددهای جان دار ترسناک. نمی خواهم بنویسم که ساعت سه.. که همانطور که دکارت می گفت سی سالگی مثل ساعت سه بعدازظهر است. نه آنقدر تازه و قدرتمند مثل انرژی ابتدای صبح و نه آنقدر نزدیک به غروب و خواب آلودگی...

 نه نیم خواستم این چیزها را بنویسم. از شب ش آغاز شد. شور و شعف و رویاپردازی مان. خانه هایمان را سراسر دنیا ساختیم با معجزه ی کلمه ها،آجر به آجر خانه می ساختیم. یکی در رامسر بود و یکی در باغ فردوس تهران و دیگری در بام لند تهران و یکی در نیویورک نزدیکی های پل بروکلین. یکی در برلین و یکی در سویس رو به آلپ. این را او پیشنهاد داد. چون دلش می خواست آب گرمی باشد رو به کوهستان. من هم پذیرفتم. خیلی سریع. با کلمه هایمان یکی دیگر از این خانه ها چیدم برایش و گفتم در همه ی این خانه های سراسر دنیا ملحفه های سفید وجود دارد. او گفت کاش ادم همیشه در فکرهای تو زندگی می کرد. کاش می شد.

قرار شد یک ماشین بزرگ هم بخریم. البته من فقط می نشینم و به پنجره و جاده خیره خواهم شد. این کار من است آنطور که فیثاغورث می گفت فیلسوف خارج از جهان بر بالای کوهی می ایستد و نظاره می کند. البته نه اینکه من فیلسوف باشم. که در تحقیقاتم در یکی از داستان هایی که می نوشتم دیدم این فقط خاصیت فیلسوف ها نیست. که ریتاردها هم اینچنین هستند. اینطور که کندند و آهستگی می دانند و دوست دارند جهان را با آرامش خاص خودشان به آرامی به نظاره بنشینند. من یکی از آن ها شاید باشم. خیلی شبیه شان هستم. ویژگی هایشان را که می خواندم نوشته بود خیلی هایشان جمع کردن جوراب های رنگ به رنگ را خیلی خیلی دوست دارند. درست مثل من که مقاومت نممی کنم در برابر خریدن جوراب.

 خیلی هایشان سخت است که از رختخواب بلند شوند. یعنی شاید زود بیدار شوند اما یخلی دیر ویندوزشان بالا می آید دقیقا مثل من. که یک ساعت باید به همه ی احوالات جهان فکر کنم تا بتوانم کالبد لش خویش را تکانی بدهم.

عادت های دیگری هم دارند مثل بو کردن دست ها و خوردن ناخون و ..دقیقا مثل من...

 به هرحال قرار شد یک ماشین بزرگ بگیریم. چون به لحظا مادی هیچ مسئله ای نداریم. چون من 300 میلیون دلار پول دارم. اما به او تذر دادم که ماشین مان باید یک ماشین خوب معمولی باشد. چون او به یکباره پیشنهاد پورش را داد و من را نگران کرد. گفتم نه نمی شود. نباید انگشت نما بشویم. و امکان این وجود دارد که تو را گروگان بگیرند و من مجبور شوم قطعه ی نرو را بارها و بارها گوش بدهم. بعد از آن هم چه من بخواهم چه نه. ارغوان می آید. بعد با این همه پول در نهایت چه چیزی باقی می ماند؟ هیچ جز غم. غمی بی اندازه عمیق...

قرار شد یک ماشین بزرگ داشته باشیم و بزنیم به جاده. من نگاه کنم. فقط نگاه و دیگر هیچ. او پشت فرمان وجانورهای اینچنینی بنشیند. شب ها با هم شهرها را می ساخیتم و من به تنهایی به بالاآوردن دورها پرداخته بودم. دورهایی که زمان ان ها را کمرنگ نمی کرد. که لایه لایه بودند و هر سال می شد یه یکی از نواحی شان سر زد. دورها را در یک هارد قدیمی پیدا کردم. نامه های کوچک. نامه های بلند و طولانی و فیلم ها و عکس ها و... بالا آوردنی در این حد. و صدایی و نگاهی و دوباره آمدن و رفتن و بازگشتن. داغ شدن های تمام نشدنی و نفرت های تازه شده و زیاده از حد عشق ورزیدن و ساختن میوه ای برای این درخت و این گیاه عشقه. ایتالیا رفتن و شعر خواندن و ترجمه ی کتابم را و بعد اتاقی رو به دست های میکل آنژ داشتن.رو به یکی از مجسمه ها و میدان های سنگی شهر باز هم ملحفه های سفید.

.

ح فیلم شب یلدا را دوست دارد.در یکی از ویکندها بود که دوتایی نشستیم دیدیم. معمولی بود. شاید در زمانه ی خودش شگفت انگیز. حوصله ام سر رفت.درست مثل شب های روشن را که دوباره دیدم. اما یک جمله ای بود در شب یلدا که من بودم. می گفت خوشبختی ات وقتی پشت پنجره است هرجای دنیا بروی اروپا، آمریکا و هر گور دیگری... خوشبخت نخواهی بود. چون پشت پنجره، همیشه پشت پنجره است.

بله. خوشبختی من پشت پنجره است. و زندگی ام جای دیگری. بی مکان. بی زمان. بی هوا و سر به هوا...

.

ف را دیدم. دقیقا بعد از ده سال. دقیقا. چند ساله بودم که او را می شناختم؟ شاید بیست ساله بودم. او هم نوزده ساله بود. بعد از ده سال در نیویورک همدیگر را دیدیم. در برایان پارک قرار گذاشتیم. شب بارانی پاییزی وروشنی بود. آبشار پارک هنوز یخ نبسته بود و مردنم ریخته بودند اسکی بازی می کردند. او را در نیویورک می دیدم درحالیکه در بیست و نه سالگی استاد دانشگاهی در بوستون شده بود. یک دوست دختر آمریکایی داشت و ده سالی بود که به ایران نرفته بود و روزها با هیچ کس فارسی حرف نمی زد. یک ماشین گنده داشت و خانه ای در سابرب بوستون و کامپیوتر درس می داد.

همدیگر را دیدیم و کلی به من خندید و تیکه انداخت که تو چرا؟تو که از رفتن متنفر بودی و از آمریکا؟ وهمیشه همان موقع می گفتی عمرا و...او آن روزها داشت زبان میخواند. بچه ی کوچک وپرکاری بود که تصمیمش را گرفته بود. می خواست برود آمریکا دکترا بخواند و فقط زبان می خواند.هیچ وسوسه ای به جز زبان خواندن نداشت. نه ادبیات او را وسوسه می کرد.نه علوم انسانی. نه فلسفه و نه سینما...

دیدمش. با هم حرف زدیم و خندیدیم. و مثل قدیم بودیم هر دو. همان قیافه و همان اخلاق ها... همان ها بودیم. اولش کمی حسودی ام شد. بعد اما خیلی زود تمام شد. زندگی اش با معیارهای من خیلی خالی بود. مثلا نمی شد در شوخی ها به او به خنده گفت ای بابا صلت کدام قضیده ای؟ هنگ می کرد. حالا شاملو را ول کن. حتی نمی شد از فرندز و بیگ بنگ تئوری و کلا هیچ ارجاع برون متنی وجود نداشت. خوب شد همان موقع تمام شد.

.

دفترهای سال های دور ونزدیک را پیدا کرده ام. به دوره نشستم شان بیینم چه چیزهایی دلم می خواست و آرزوهایم تا سی چه بود؟ در همه شان فصل مشترک نوشتن وجود داشت. استاد دانگشاه شدن و دکتری گرفتن واین چیزها هم بودکه حالا برایم بی ارزش شده اند. پول درآوردن هم بود که بعد از زندگی با او حتی یک قران هم درنیاوردم.- البته چرا یک بار یک سایت هنری زده بودم. آن اوایل که به آمریکا آمده بودم. با انارهایی که از ایران آورده بودم گوشواره و دستبند و گردن بند درست می کردم و به قیمت 60 دلار می فروختم. یکی را فروختم و تا مدتی حس ثروت و هنر و کارآفرین بودن داشتم. بعدش بی خیال شدم. وسوسه ی ادبیات افتاد به جانم. خوره شد و خورد و تمام نشد.- دفترهایم را نگاه می کردم و آرزوها را و رویاها را..

.

مینا برایمان فال حافظ گرفت و نوشت آخیش دلم باز شد.

اینجا را می توان اسم اتاق و خانه و وطن گذاشت. اتاقی آبی در تلگرام و... که می شود بی دغذغه پاهایت را دراز کنی و بی فکر دهان باز کنی و همه ی خودت گوه ت را بیرون بپاشی و نترسی از قضاوت و از حرف و از پیشامدها... مامن ها و حرم های حرف زدن را باید شناخت. خودش هنر بزرگی ست.ز

نوشتن دیدگاه