دیشب از خواب پریدم. نشستم روی صندلی رو به روی پنجره. ایمپایر استیت خاموش بود. نورهای زرد وسفید روی رودخانه افتاده بودند. توی خواب و بیداری به ح همه چیز را گفته ام. شهری که توی ذهنم بود را برای ح شرح دادم. قبل ترش هم وقتی از کلاس نویسندگی برمی گشتم ساعت ده و نیم شب بود که با سمانه روی صندلی های نارنجی مترو نشسته بودیم. از وال استریت می رفتیم به سمت ترمینال اتوبوس ها. به او هم گفتم. نمی دانم چه شد اما با او هم حرف زدم. از طغیان گفتم.از میل به عصیانگری. از خواستن و نخواستن. از موجودی که در من زندگی می کند و لگد می پراند. سمانه هم گفت.او هم دچار این جهان دیگر بود.او هم در رویای بابل زندگی می کرد و وقتی موسیقی گوش می داد تن وبدن ش درد می گرفت. با هم دوست شدیم. در غریب ترین حالت ممکن با هم دوست شدیم. با یک هم فهمی غریب دچار یکدیگر شدیم.

دیشب گفتم همه چییز را.. نه همه چیز را..اما خیلی ها را... او باورش نشد. یا شد. چشم پر آب و حرف های همیشگی.

امروز شماره ای را که میخواستم بخرم خریدم.برای اولین بار می روم در سایت دروغ های بزرگ وشماره ام را چک می کنم و رویای بابل م را بزرگتر می کنم.

.

راستی پاییز را هم دیدم. در مسیر مریلند به نیویورک بودم که پاییز را دیدم.درخت های سرخ شده و آتش گرفته را...جنگل های پر رنگ را... دلم می خواهد به زیارت پاییز بروم. دیر نشود پاییز تمام شود. چند روز دیگر سی ساله می شوم و این همه ی خوبی هاست. همه ی سرگردانی ست. همه ی میل به رفتن است. همه ی کشش برای ساختن جهانی دیگر است. و این تازه ترین اتفاق را...ز

نوشتن دیدگاه