برای دومین بار “درد جاودانگی اونامونو” را می خوانم. کتابی که در بیست سالگی از کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران گرفته بودم. هفته ها در صف انتظار ایستاده بودم تا نوبت من شود و این کتاب با این اسم به غایت وسوسه کننده را در دست بگیرم. (در سنی که استخوان های تن هنوز
آنقدر جوانند و انقدر قوی که بی شک منتظر فرصتی هستند که جهانی را تکان بدهند. هنگام خواندن کتاب به یاد دارم چه غروری و شعفی همراهم بودم. آن بیست ساله ای که بنده گی به خدای را باید در خواب به خداوندش هدیه می داد از فرط نارسیسیسم. فضایی که او زیست می کرد و شرایطی که این کتاب خوانده شد. یادم هست که موقع خواندش چقدر مشعوف بودم و بعد از خواندن یادداشت هایی را در دفتر مخصوصم خلاصه برداری کردم. یادداشت هایی که در طی سال ها زیاد شدند و با من به قاره ی دور سفر کردند. حالا برای دومین بار این کتاب "سرشت سوزناک زنده گی" را می خوانم. هنوز کیف می کنم. یک شکل دیگر است این کیف. فرق می کند اما هنوز آن سوز از پس کلمه ها و خطوط کتاب منتقل می شود.

.

اونامونو را نمی توان در چهارچوب هیچ مکتب فلسفی گذاشت. زیرا فیلسوف نیست بلکه بیشتر منتقد فلسفه است و به شیوه ی اعترافات روسو و آگوستین می نویسد. او دوست ندارد از انسان انتزاعی فلاسفه حرف بزند. بلکه بیشتر مقصودش انسانی ست که پوست و گوشت و خون و استخوان دارد.

او می گوید دانش عینی وقتی فایده ی انسانی دارد که زندگینامه ی ذات بی سایقه ی انسان باشد. تمامیت هستی باشد نه تجرید آن.

.

" ما به خدا از این جهت نیازمنیدم که علت هستی را بفهمیم. غایت هستی را احساس کنیم و به جهان معنا ببخشیم.

.

" به جای این من متعین که گوشت و خون دارد و از دندان درد رنج می برد نباید من های تقلبی و ذهنی و نظری را استفاده کرد. دانش به خاطر دانش. حقیقت به خاطر حقیقت امری ست غیرانسانی.

.

فیلسوف پیش از اینکه فیلسوف باشد انسان است. باید زیسته باشد.

.

 سعادت پاداش فضیلت نیشست. پاداش فصلیت خود آن است.

دلیل فلسفه ورزیدن هم همین است تلاش برای متقاعد کردن خود. آرزوی متقاعد کردن خود.

.

 منی که در جمله ی من می اندیشم پس هستم نفهته است. منی غیرواقعی ست و نهایتا منی اندیشنده است. ان چیزی که در این جا هست دانش است نه حیات. اندیشیدن من نیست. زندگی کردن من است.

درستش این است که من هستم پس می اندیشم. من هستم دارم لذا می اندیشم.

پس " من اراده دارم پس هستم" چی؟ " من احساس دارم پس هستم چطور؟"

.

احساس بی اعتباری جهان گذران شعله ی عشق را در دل ما روشن می کند و فقط عشق است که می تواند بر این بی اعتباری غلبه کند. که زندگی را سرشار نو می کند و به آن ابدیت می بخشد.

بودن همیشه بودن. میل به بیمرگی. عطش جاودانگی. اشتیاق خدا شدن و ادبی بودن.

در سفر پیدایش امده است که مار به نخستین زوج عاشق گفت: مانند خدا خواهید بود.  75

.

در رزوگارانی که کلبه ها حصیری و گلی بودند انسان برای مرده گانش قبرستان های برجسته می ساخت طوریکه آن ها از باد و باران در امان باشند.77

.

و شما از من می پرسد مگر تو کیستی؟ و من از زبان اوبرمان کی گویم:در ترازوی جهان هیچ و برای خودم همه چیز.

.

هنگامی که شک به ما هجوم می آورد و آینه ایمانی را که بی مرز می پنداریم تیره می کند خواهش سوزان و عمیقی نگرانی ما را برای بقای نام و نشانم آن و دستکم سایه‌ای از جاودانگی تشدید می‌کند و تلاش و تقلا ای که برای تفرد بخشیدن به خودمان و به نوعی باقی ماندن در یاد دیگران و بازماندگان داریم از اینجاست.  این تلاش و تنازع بقا هزاران بار شدیدتر از تنازع بقای روزمره است

 

انسان وقتی که صرفا برای گذران معیشت کار نکند برای این که باقی بماند شروع به تلاش برای جاودانگی می کند. این بی تابی که نام و یادمان را از هجوم فراموشی حفظ کنیم.  از این شروع بی تابیست که رشک زاده می شود. رشک،هزاران بار موحش تر از گرسنگی است زیرا گرسنگی روح است انسان برای نان زندگی که سهل است سعادت خود را قربانی می کند

 

روسو در کتاب امیل می‌گوید کدام فیلسوف است که آلمان و آمدن و شریعت را به خاطر کسب وجهه برای خودش فریب نداده باشد ش پیگیر برای بقای نام نشانمان عطف به گذشته نیز می‌شود گذشته که می‌خواهد بر آینده چیره شود

 

آنچه عقلانیست ضد زندگی ست. زیرا عقل از بنیاد، شکاک است. امور عقلانی به همین جهت اعتباری و نسبی اند. عقل و به عوالم و عناصر غیر عقلانی راه ندارد. به همین دلیل ریاضیات تنها علمی است که کامل است زیرا اعداد را جمع و تفریق ضرب و تقسیم می کند نه اشیای واقعی و متعین را

 

دانایی گذراست اما فرزانگی پایدار است فرزانگی سینه ای دارد سنگین که سرشار از تجربه های غمناک است و آهسته به سوی آرامش و آهستگی گام بر می دارد

 

به جرأت می‌توانم بگویم که این اشتیاق زندگی و شوق زندگی ابدی است که این افکار و اندیشه‌ها را به من الهام می کند

 

به منطق به این قدرت هولناک برای در میان نهادن افکار و مفاهیم ذهنی مان و حتی برای تفکر و درک مفاهیم احتیاج داریم زیرا با کلمات می اندیشیم و با کمک صورت ذهنی درک می‌کنیم اندیشیدم با خود حرف زدن است و تکلم پدیده اجتماعی است و لذا فکر و منطق هم اجتماعی اند اما حقیقت این است که انسان این زندانی منطق که بی مدد منطق قادر به اندیشیدن نیست همواره درصدد بوده است که منطق را تابع آرزوها و مخصوصاً آرزوی بنیادین اش گرداند

 

فضیلت ایمان اعتماد بر چیزهای امید داشته شده و دانستن چیز های نادیده است اما نمایی و مبنای امید است و امید ضامن ایمان

 

از سوی دیگر انسان غربی تشنه صراحت است درست برعکس برادر شرقی که از آن نفرت دارد شرق در ماهتاب راز و عرفان زندگی می‌کند و غرب در آفتاب آن معلم شرق انواع التهابی غریب و مبهم چنگ در ابدیت می افکند.

 

شخص همان اراده است و اراده همواره معطوف به آینده است آنکه مومن است به چیزی ایمان دارد که در آینده تحقق خواهد یافت و چشم امیدش به راه آن است

 

ایمان ما را زنده نگه می دارد زیرا نشان می دهد که حیات اگرچه بر عقل تکیه دارد ولی سرچشمه و نیروگاه در چیزی فوق طبیعی و معجزه آساست کورمه ریاضیدان که ذهنی سخت متعادل و علمی داشت می‌گوید این تمایل به فوق طبیعی و معجزه آساست که زندگی بخش است و اگر این تمایل نباشد تمام تعاملات عقل به هیچ ختم می شود

 

عشق همیشه گرایش به آینده دارد زیرا مشغله آش مشغله بقای ماست . خواسته ی عشق، امید ورزیدن است است و فقط با امید می تواند خود را سرپا نگه دارد. بدینسان عشق وقتی به مقصود یا به وصال می‌رسد افسرده می‌شود زیرا درمیابد آنچه این همه اشتیاقش را داشت هدف راستینش نیست است و در میابد که مقصودش دورتر است است و دیگر بار سیر و سلوک دشوار اش را در زندگی پیش میگیرد

 

عشق واقعی جز در رنج یافت نمی‌شود و در این جهان یا باید عشق را بخواهیم که در رنج است یا شادی را. و عشق به هیچ شادی دیگری جز همان سعادت عشق و تسلای غمناک بیم و امید می رساند. آدمی  وقتی به عشق برسند و خشنود شود از اشتیاق تهی می‌شود و دیگر عشق نیست خشنودها عشق نمی ورزند عادتاً به خواب فرو میروند که همسایه دیوار به دیوار فناست. گرفتار عادت شدن، دست شستن از وجود است هر چه انسان توانایی رنج بردن و درد کشیدنش بیشتر باشد انسان تر یعنی الوهی تر است

 

جریان عظیمی از رنج هاست که موجودات زنده را به سوی یکدیگر می راند و وادارشان می‌کند یکدیگر را دوست داشته باشند و در طلب یکدیگر باشند و در عین حال هم خود باشند و هم دیگری

 

در واقع مادام که قلب و معده و ریه باعث رنجش و درد و ناراحتی مان نشوند نمی دانیم که چنین اعضایی داریم رنج و جسمانی یا حتی ناراحتی جسمانی وجود درونی ما را بر ما مکشوف می سازد دردورنج روحی هم هم چنین حکمی دارد زیرا عادتاً این واقعیت که دارای رو هستیم تا زمانی که روحمان آفت و آسیب پیدا نکرده است چندان به جات نمی گیریم درد چیزی است که آگاهی را به خویش یعنی به آگاهی رجعت می دهد کسی که درد را نمی شناسد می داند که کار می کند و می اندیشد ولی واقعاً نمی داند چه کار می کند و به چه می اندیشد

 

در جابجا کردن و نشا کردن نهال فلسفه ریشه هایش نیز همراهش بود اندیشه فلسفی یک ملت یا یک عصر به منزله شکوفه است یعنی بیرونی و بیرون خاک است ولی این شکوفه، شیره ریشه خویش تغذیه می‌کند که همانا مفهوم مذهبی است اندیشه فلسفی کانت، شکوفه شاداب تکامل ذهنی ملت آلمان است ریشه در احساس مذهبی لوتر دارد و محال است فلسفه کانت مخصوصاً بخش عملی آن در خاک ملتی که ماجرای اصلاح دینی را از سر نگذرانده شکوفه و میوه دهد

 

هر زبان، فلسفه ای بالقوه است. فلسفه افلاطونی همان زبان یونانی است که با زبان افلاطون سخن می‌گوید و کنایه های باستانی اش را در آن باز می یابد.

اسکولا ستیزیسم، فلسفه زبان مهجور لاتین قرون وسطا است که با زبان روزمره کلنجار می رود زبان فرانسه با دکارت سخن می گوید زبان آلمانی با کانتو حجر و زبان انگلیسی با هیوم و استوارت میل

نوشتن دیدگاه